سریالسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن + اسامی بازیگران سریال کادین kadin

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن همچنین اسامی بازیگران سریال کادین kadin به همراه معرفی نقش های بازیگران و اطلاعات تکمیلی در اینجا. سریال «زن» سریالی ست که از سال ۲۰۱۷ ساخت و پخش آن همچنان ادامه دارد. این سریال از شبکه فاکس ترکیه پخش می شود. این سریال تلویزیونی در ژانر درام ساخته شده است. داستان این سریال ترکی بر اساس سریال ژاپنی زن محصول سال ۲۰۱۳ است. این سریال را Merve Girgin کارگردانی کرده است.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

در خلاصه داستان سریال ترکی زن آمده است:
“زن” کسی که سنگینی زندگی و محبت دو فرزند رو در قلب خود حمل میکند.داستان مادری که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی میتونه بچه هاش رو بخندونه و خودش رو در مقابل سختی های زندگی سپر کنه تا بتونه مراقب بچه هاش باشه.
زنی به نام بهار چشمه علی که سنگینی زندگی و مشکلاتش و محبت بچه هایش را در قلب خود حمل می کند.
داستان مادری که علی رغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه هایش رو بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کند تا بتواند مراقب بچه هایش باشد…
زن بر خلاف سریال های امروزیترکیه فقط در محل فقیرنشین ترکیه روایت شده و به دور از تجملات شاهکاری است که به مردم نشان می دهد جانر و ازگه در این سریال در نقش بهار و سارپ خوش درخشیدند و جوایز زیادی را دریافت کردند.

اسامی بازیگران

Özge Özpirinçci در نقش Bahar Çesmeli
Caner Cindoruk در نقش Sarp Çesmeli
Seray Kaya در نقش Sirin Sarikadi
Bennu Yildirimlar در نقش Hatice Sarikadi
Kubra Suzgun در نقش Nisan Çesmeli
Ali Semi Sefil در نقش Doruk Çesmeli
Feyyaz Duman در نقش Arif
Serif Erol در نقش Enver Sarikadi
Gökçe Eyüboglu در نقش Ceyda
Yasar Üzer در نقش Yusuf
Ece Ozdikici در نقش Jale Demir
Ahu Yagtu در نقش Piril
Ayça Erturan در نقش Yeliz Ünsal
Gazanfer Ündüz در نقش Suat

شبکه : فاکس تی وی

ساعت پخش : ۸ شب

روز پخش : سه شنبه و چهارشنبه

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۷ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۶ سریال ترکی زن

قسمت ۱۲۶ سریال ترکی زن
قسمت ۱۲۶ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۵ سریال ترکی زن

 

قسمت ۱۲۵ سریال ترکی زن
قسمت ۱۲۵ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی زن

عارف بچه ها را کنار خودش می نشاند و می گوید: «مامانتون چند روز دیگه ام باید بیمارستان بمونه. اما ببینین چی فرستاده واستون. » بعد هم ویدیویی از بهار را به بچه ها نشان می دهد که بهار به بچه ها می گوید حالش خوب است و خوبتر هم خواهد شد. خیال بچه ها راحت می شود و عارف قول می دهد که آنها را بعد از مدرسه به دیدن بهار ببرد. جیدا برای انور و خدیجه صبحانه ی مفصلی آماده کرده و آن دو را خوشحال می کند. خدیجه می گوید که به همه دوستان شیرین و لونت زنگ زده اما کسی از شیرین خبری نداشته و گوشی خودش هم خاموش است. کمی بعد گوشی خدیجه زنگ می خورد و از هتل به او خبر می دهند که اخراج شده است. خدیجه ناراحت می شود و انور او را در آغوش می گیرد. پیریل نگران حال سارپ است. سارپ از دیشب که به خانه آمده حرفی نزده اما صبح که بیدار می شود پیریل را در آغوش می گیرد و می گوید: «میدونم الان خیلی کنجکاوی بدونی چیشد. اما اونا قصد ندارن منو ببخشن. داداش انور خیلی از دستم عصبانی بود. ولی حرفاش با هم نمیخوند. یجوری گفت انگار نمیدونست اتیش سوزی شده! »

پیریل به او می گوید که دیگر به این چیزها فکر نکند. سوهات پاکتی به شیرین می دهد که سیم کارت جدید و کارت بانکی خودش و مقداری پول داخل آن است. شیرین از او می پرسد که چقدر می تواند از کارت او خرج کند؟ و سوهات می گوید: «حتی میتونی صد هزار لیر هم خرج کنی! » شیرین با تعجب می کند و خوشحال می شود. شب که سوهات به خانه برمی گردد با شیرین روبرو می شود که کلا عوض شده و لباس های شیک پوشیده و آرایش زیبایی هم کرده است. سوهات از زیبایی او خشکش می زند و شیرین از او می پرسد: «خواستم بدونی پولات چجوری خرج شدن! واقعا پسندیدی؟ » سوهات که زبانش بند امده می گوید: «اگه جوون بودم عاشقت میشدم! » شیرین نگاهی به او می کند و می گوید: «پیر نیستی که! » کمی بعد هم یشیم به دیدن سوهات می آید و شیرین پنهانی حرف های آنها را گوش می دهد. یشیم به سوهات می گوید: «من مطمئنم نظیر کما نیست. چهار ماهه نمیذارن ببینمش. میدونم به خاطر اینه که قاتل پسرشو پیدا کنه. میخواد فکر کنه مرده و سارپ خودشو نشون بده! » سوهات از تعجب به سرفه می افتد و شیرین با شنیدن اسم سارپ تعجب می کند. سوهات با عجله به خانه پیریل می رود و می گوید: «شوهرت کجاست؟ باید الان برین یه جای امن! به احتمال زیاد نظیر زنده ست. من بعدا سارپ رو میارم پیشت. »

سارپ کمی قبلتر به بهانه دویدن از خانه بیرون زده و به سمت خانه ی خدیجه رفته است. جیدا شب را مراقب بهار می ماند و ییلز می رود تا مراقب خدیجه و انور باشد. زنگ در خانه به صدا در می آید و ییلز وقتی در را باز می کند با سارپ روبرو می شود و تعجب می کند. سارپ سراغ خدیجه را می گیرد که ییلز می گوید: «عموم اینا رفتن شهرستان من اومدم مراقب خونه باشم. » و فورا در را می بندد. سارپ از دیوار حیاط پشتی بالا می رود و دوروک را در آنجا مشغول بازی می بیند و به یاد روزی می افتد که در محوطه بیمارستان او را دیده بود و پسر او را بابا صدا زده بود! از طرفی عظمی، به نظیر می گوید که رد سارپ را پیدا کرده اند. نظیر خوشحال می شود و به فکر فرو می رود. سارپ بیل به دست به قبرستان می رود و قبر بهار را می کند. او با جنازه ی مادرش روبرو می شود و حالش بد می شود… کمی بعد که حالش بهتر شد دوباره جسد را درون قبر می گذارد و می فهمد که بهار به احتمال زیاد زنده است. ییلز بعد اینکه بچه ها را می خواباند به خدیجه و انور می گوید که سارپ به انجا امده بوده و او دست به سرش کرده است. خدیجه تعجب می کند و انور عصبانی می شود و می گوید که حالا باید چه کنند. خدیجه و ییلز از او می خواهند آرام باشد..

قسمت 124 سریال ترکی زن
قسمت ۱۲۴ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی زن

سوهات، شیرین را به خانه ی خودش می برد و شیرین از آن خانه بزرگ به وجد می آید. انور خودش را به بیمارستان می رساند و رو به عارف و خدیجه و جیدا و ییلز دعوای خودش با شیرین را تعریف می کند و می گوید: «ما شیطان به دنیا اوردیم خدیجه! » خدیجه کمی خجالت می کشد و بعد هم انور آمدن سارپ و چیزهایی را که گفته را برای آنها تعریف می کند. همه متعجب می شوند و ییلز می گوید: « با توجه به چیزایی که داداش انور گفت، سارپ تقصیری نداشته! » عارف عصبی می شود و به او می توپد! جیدا هم طرفداری عارف را می کند و کمی هم به شیرین بد و بیراه می گوید. خدیجه که ناراحت شده بیرون می رود. عارف هم به خاطر عصبانیت زیاد بیرون رفته و کنار خدیجه که گریه می کند و می نشیند و با او حرف می زند تا کمی آرام بشود. کمی بعد خدیجه از او می پرسد که بهار را دوست دارد یا نه؟ عارف با خجالت تایید می کند و خدیجه می پرسد: «بهار هم دوستت داره؟ » عارف با لبخند می گوید: «دوسم داره… » خدیجه هم به روی او لبخند می زند و می گوید: «عشق خیلی چیز قشنگیه. وقتی عاشق باشی هیچ وقت نمیمیری… » ییلز بچه ها را پیش یوسف گذاشته و به دروغ گفته بچه ها پیش مادرش هستند. یوسف زیاد روی خوشی به بچه ها نشان نمی دهد و بچه ها هم که کمی از او می ترسند زیاد با او حرف نمی زنند.

کمی بعد دوروک می گوید که گرسنه است و یوسف آنها را برای خوردن شام می برد. نیسان مدام سراغ مادرش را از یوسف می گیرد که باعث می شود او کلافه بشود. ژاله وقتی بهار به هوش می آید به او می گوید که باید منتظر شیرین بمانند چون او با انور دعوا کرده و رفته است. بهار گریه می کند و می گوید: «من میدونم شیرین نمیذاره پیوند انجام بشه… بچه هام بدون مامان میمونن. اونا هنوز خیلی کوچیکن… » ژاله هم ناراحت می شود و از او می خواهد که دیگر حرف های ناامیدکننده نزند. کمی بعد عارف به دیدن بهار می رود و به او خیره می شود. عارف گریه می کند و می گوید: «تو هیچ وقت منو بچه هاتو تنها نمیذاری بری… من میدونم. .» بهار دستش را روی دست او می گذارد و گریه می کند. وقتی عارف دلیل گریه او را می پرسد بهار جوابی نمی دهد و عارف می گوید: «من میدونم… چون تا حالا بوست نکردم. » بعد هم جلو می رود و او را می بوسد. آنها خیره در چشمان هم می مانند و عارف در حالی که لبخندی بر لب دارد از اتاق خارج می شود.

شیرین با سوهات درمورد بیماری بهار و اینکه به او مغز استخوان نخواهد داد حرف می زند و می گوید: «اینکه بهار بمیره به کارتون میاد مگه نه؟! من میتونم اون کسی که قراره به بهار خون بده رو براتون پیدا کنم! » کمی بعد هم مونیر به دیدن سوهات می رود و می گوید که یشیم کاراگوز همسر سابق نظیر برای مسئله مهمی درخواست ملاقات با او را کرده است. سوهات هم به ناچار قبول می کند. ییلز و جیدا از انور و خدیجه می خواهند به خانه بروند تا ییلز فقط بالای سر بهار بماند و آنها کمی استراحت کنند. از طرفی موقع خواب، دوروک به نیسان می گوید: «تو میتونی مواظب من باشی؟ بابامون رفته، اگه مامانمونم بره تو مواظب من میشی؟ » نیسان عصبانی می شود و او را کتک می زند. یوسف که از حرف های دوروک ناراحت شده با دعوای آنها به داخل اتاق می آید و آن دو را از هم جدا می کند. کمی بعد عارف به آنجا می آید و بچه ها را از یوسف سوهات، شیرین را به خانه ی خودش می برد و شیرین از آن خانه بزرگ به وجد می آید. انور خودش را به بیمارستان می رساند و رو به عارف و خدیجه و جیدا و ییلز دعوای خودش با شیرین را تعریف می کند و می گوید: «ما شیطان به دنیا اوردیم خدیجه! »

خدیجه کمی خجالت می کشد و بعد هم انور آمدن سارپ و چیزهایی را که گفته را برای آنها تعریف می کند. همه متعجب می شوند و ییلز می گوید: « با توجه به چیزایی که داداش انور گفت، سارپ تقصیری نداشته! » عارف عصبی می شود و به او می توپد! جیدا هم طرفداری عارف را می کند و کمی هم به شیرین بد و بیراه می گوید. خدیجه که ناراحت شده بیرون می رود. عارف هم به خاطر عصبانیت زیاد بیرون رفته و کنار خدیجه که گریه می کند و می نشیند و با او حرف می زند تا کمی آرام بشود. کمی بعد خدیجه از او می پرسد که بهار را دوست دارد یا نه؟ عارف با خجالت تایید می کند و خدیجه می پرسد: «بهار هم دوستت داره؟ » عارف با لبخند می گوید: «دوسم داره… » خدیجه هم به روی او لبخند می زند و می گوید: «عشق خیلی چیز قشنگیه. وقتی عاشق باشی هیچ وقت نمیمیری… » ییلز بچه ها را پیش یوسف گذاشته و به دروغ گفته بچه ها پیش مادرش هستند. یوسف زیاد روی خوشی به بچه ها نشان نمی دهد و بچه ها هم که کمی از او می ترسند زیاد با او حرف نمی زنند. کمی بعد دوروک می گوید که گرسنه است و یوسف آنها را برای خوردن شام می برد. نیسان مدام سراغ مادرش را از یوسف می گیرد که باعث می شود او کلافه بشود.

ژاله وقتی بهار به هوش می آید به او می گوید که باید منتظر شیرین بمانند چون او با انور دعوا کرده و رفته است. بهار گریه می کند و می گوید: «من میدونم شیرین نمیذاره پیوند انجام بشه… بچه هام بدون مامان میمونن. اونا هنوز خیلی کوچیکن… » ژاله هم ناراحت می شود و از او می خواهد که دیگر حرف های ناامیدکننده نزند. کمی بعد عارف به دیدن بهار می رود و به او خیره می شود. عارف گریه می کند و می گوید: «تو هیچ وقت منو بچه هاتو تنها نمیذاری بری… من میدونم. .» بهار دستش را روی دست او می گذارد و گریه می کند. وقتی عارف دلیل گریه او را می پرسد بهار جوابی نمی دهد و عارف می گوید: «من میدونم… چون تا حالا بوست نکردم. » بعد هم جلو می رود و او را می بوسد. آنها خیره در چشمان هم می مانند و عارف در حالی که لبخندی بر لب دارد از اتاق خارج می شود. شیرین با سوهات درمورد بیماری بهار و اینکه به او مغز استخوان نخواهد داد حرف می زند و می گوید: «اینکه بهار بمیره به کارتون میاد مگه نه؟! من میتونم اون کسی که قراره به بهار خون بده رو براتون پیدا کنم! »

کمی بعد هم مونیر به دیدن سوهات می رود و می گوید که یشیم کاراگوز همسر سابق نظیر برای مسئله مهمی درخواست ملاقات با او را کرده است. سوهات هم به ناچار قبول می کند. ییلز و جیدا از انور و خدیجه می خواهند به خانه بروند تا ییلز فقط بالای سر بهار بماند و آنها کمی استراحت کنند. از طرفی موقع خواب، دوروک به نیسان می گوید: «تو میتونی مواظب من باشی؟ بابامون رفته، اگه مامانمونم بره تو مواظب من میشی؟ » نیسان عصبانی می شود و او را کتک می زند. یوسف که از حرف های دوروک ناراحت شده با دعوای آنها به داخل اتاق می آید و آن دو را از هم جدا می کند. کمی بعد عارف به آنجا می آید و بچه ها را از یوسف می گیرد و تا مواظبشان باشد. گیرد و تا مواظبشان باشد.

قسمت 123 سریال ترکی زن
قسمت ۱۲۳ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۲ سریال ترکی زن

انور وقتی با سارپ مواجه می شود عصبی شده و از او می خواهد که برود. سارپ می گوید: «من اومدم اتفاقاتی که افتاده رو برای شما و همسرتون تعریف کنم. » اما انور در را به روی او می بندد. عارف و ییلز با نگرانی به سمت محله می روند. فکرهای بدی در سر ییلز است که عارف از او خواهش می کند انقدر منفی بافی نکند! آنها کمی بعد به اپارتمان می رسند و بهار را می بینند که بیهوش روی پله ها افتاده است. هردو به سمت بهار می روند که و با گریه اسم او را صدا می زنند. بهار چشمانش را باز می کند و می گوید: «یکی بره دنبال بچه ها. موندن تو مدرسه. من حالم بد شد پام پیچ خورد افتادم… » عارف او را بلند می کند و بهار که درد زیادی دارد عارف او را در آغوش می گیرد تا به بیمارستان برساند. همان موقع موسی همراه بچه ها از راه می رسد و بهار از عارف خواهش می کند که او را پایین بگذارد تا بچه ها از حال بد او چیزی نفهمند. بچه ها با نگرانی و گریه مادرشان را در آغوش می گیرند و ییلز آنها را به خانه می برد تا بهار هرچه زودتر به بیمارستان برود. انور برای شنیدن حرف های سارپ در را دوباره باز می کند و سارپ روبروی او می نشیند و بعد از تعریف کردن همه چیز می گوید: «من مجبور شدم به خاطر آدمایی که دنبالم بودن قاچاقی با پیریل بریم خارج… روزای سختی رو گذروندم و حتی کسیو فرستادم تا پیش بهار بیاد و هم بهشون پول زیادی که تا آخر عمر مشکلی تو زندگیشون نداشته باشن بدم، هم بگم که دیگه بهار به زندگی خودش ادامه بده. اما اونجا نبود و منم آدرس خونه شمارو دادم و قضیه رو فهمیدم… »

سارپ با ناراحتی بغض می کند و انور متعجب از حرف های او می گوید: «تو کی اومدی خونه ما؟ چه قضیه ای رو فهمیدی؟ » سارپ می گوید: «شیرین در رو باز کرد… » بعد هم به یاد می آورد که مونیر به در خانه ی آنها رفته بود اما شیرین وقتی فهمیده بود که مونیر دنبال بهار آمده گفته بود که بهار و بچه هایش در آتش سوزی سوخته اند! انور که تعجب کرده می گوید: «چه تصادفی؟! » سارپ متعجب می پرسد: «تصادف؟ مگه اونا تو آتش سوزی نمردن؟ » انور دستپاچه می شود و از او می خواهد دیگر برود اما سارپ ادامه می دهد: «شما نمیدونین من چقدر سختی کشیدم… من حتی دوبار اقدام به خودکشی کردم اما زنده موندم. فهمیدم که باید تا آخر عمر با این عذاب زندگی کنم… » انور عصبانی می شود و می گوید: «چه عذابی؟! زود رفتی واسه خودت یه زندگی ساختی و زن گرفتی! تو بهار و بچه هاتو تو فقر تنها گذاشتی! » عارف بهار را به بیمارستان می رساند و خدیجه با دیدن حال او غش می کند. کمی بعد هم بهار به هوش می آید و هم خدیجه و ژاله رو به خدیجه و جیدا و عارف می گوید که باید شیرین را پیدا کنند چون بهار باید فورا عمل بشود. خدیجه با ناراحتی می گوید: «شیرین نیست… »

بعد هم به انور زنگ می زند. انور گوشی را جواب می دهد و خدیجه به او می گوید که بهار ممکن است بمیرد… انور با صدای بلند می گوید: «بهار؟! چیشده؟ من الان خودمو میرسونم. » سارپ با شنیدن اسم بهار جلو می آید و می پرسد که چرا اسم بهار را آورده؟ انور تازه متوجه حرفش شده و می گوید: «شیرین و بهار رو قاطی کردم! از زندگی ما برو بیرون. بهار و بچه هارو راحت بذار! » سارپ بیشتر تعجب می کند اما وقتی حال بد انور را می بیند می رود. او کمی به زنده بودن بهار شک می کند و دوباره پیش انور برمی گردد اما انور به او روی خوشی نشان نمی دهد و سوار تاکسی می شود تا خودش را به بیمارستان برساند.

قسمت 122 سریال ترکی زن
قسمت ۱۲۲ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۱ سریال ترکی زن

بهار موقع درست کردن شام ضعف دارد و به سختی به کارهایش رسیدگی می کند. حتی صبح وقتی بیدار می شود با درد فراوانی از خواب بیدار می شود که توانایی راه رفتن را هم از او می گیرد. او به سختی به در خانه ی جیدا می رود اما کسی در را باز نمی کند. حتی به ییلز زنگ می زند اما جیدا و ییلز و عارف که در بازار هستند و جیدا می گوید که بهتر است جواب ندهد چون بهار صدای آنجا را می شنود و می فهمد که چیزی را پنهان می کنند. بهار حتی به دم پنجره اش می رود و از انجا عارف را صدا می کند اما یوسف می گوید که عارف نیست. بهار ناچار می شود به سختی و با درد زیادش خودش بچه ها را به مدرسه برساند. جیدا و ییلز و عارف در بازار منتظرند تا کسی پیراهن ها را بخرد اما خریداری پیدا نمی شود. جیدا پیامی را می بیند که در گوشه ای دیگر مشغول فروختن لباس است. او پیش پیامی می رود و پیامی می گوید که حکمت او را اخراج کرده است. بعد هم سر کار خودش برمی گردد اما ساعت ها گذشته و کسی از آنها خرید نکرده. ییلز با ناامیدی می گوید: «بیخودی اومدیم اینجا. مجبور میشم بچه ها رو به باباشون بدم تا با نامادری بزرگ شن. تو هم دیگه نمیتونی آردارو ببینی… جیدا رو به آن دو می گوید که نباید تا چیزی نفروخته اند از آنجا بروند. عارف قصد رفتن می کند که جیدا فکری به سرش می زند و به اجبار یکی از پیراهن ها را تن عارف می کند و خودش هم روی میز می رود و با صدای بلندی می گوید: «همتون بیاین این سمت. بهترین پیراهن واسه شوهرتون، برادرتون، پسرتون… بیاین اینجا! » و عارف را هم پیش خودش نشان مردم می دهد. طولی نمی کشد که عده ای زیادی دور میز آنها جمع می شوند و هرسه با خوشحالی شروع به فروختن پیراهن ها می کنند.

بهار به سختی خود را به خانه جیدا می رساند و با صدای ضعیفی انها را صدا می کند. او حتی توانایی راه رفتن ندارد و چهار دست و پا خود را به خانه می رساند و بالا می آورد و بعد هم آرام چشمانش را می بندد. دوروک و نیسان با ناراحتی منتظر مادرشان هستند. معلم هم مدام به بهار زنگ می زند اما کسی جواب نمی دهد. دوروک به معلم پیشنهاد می دهد که به موسی زنگ بزند. موسی به ییلز زنگ می زند و ییلز وقتی گوشی اش را برمیدارد با ۵۰ تماس بی پاسخ روبرو می شود. او فورا گوشی را جواب می دهد و موسی به او می گوید که بهار بچه ها را از مدرسه برنداشته و حتی گوشی اش را هم جواب نمی دهد. ییلز با پریشانی و عجله و همراه عارف می روند و جیدا هم با نگرانی در بازار می ماند. ژاله که به خدیجه گفته سعی کنند هم او هم انور این مدت با شیرین خوب رفتار کنند تا در نهایت بتوانند پیوند را انجام دهند، خدیجه هم می خواهد این را با انور در میان بگذارد که گوشی اش زنگ می خورد. او با شنیدن این که حال بهار بد شده گریه می کند اما برای اینکه انور چیزی نفهمد فورا بهانه ای جور می کند و بیرون می رود. شیرین در حمام است و وقتی به اتاقش می رود پدرش را می بیند که ماتم زده روی تخت او نشسته است. انور می گوید: «مامور برق اومده بود. پول نداشتم و کیف تورو باز کردم و با این همه پول مواجه شدم!! » و کیف پر از پول شیرین را نشان او می دهد. شیرین جا می خورد و با ترس می گوید که پول یکی از دوستانش است اما انور اصلا حرف او را باور نمی کند و می گوید: «نمیخوام با کسی که انقدر دروغ میگه یه جا زندگی کنم. » شیرین می گوید: «یعنی تو میخوای من از اینجا برم؟ » انور داد می زند: «میخوام دیگه دروغ نگی! » اما شیرین جوش می آورد و می گوید: «باشه میرم. تو خوب بلدی واسه بقیه پدری کنی! هرچی باشه این اخلاقته! »

و چمدانش را جمع می کند که انور از او می پرسد منظور او چیست؟ شیرین می گوید:« مگه به وقتش زن یکی دیگه رو ندزدیدی فرار کنی؟! » انور با عصبانیت به سمت او حمله می کند اما خودش را کنترل می کند و به او می گوید گمشو! شیرین سوار تاکسی می شود و به سمت شرکت سوهات می رود! سوهات از او می پرسد که چرا آمده و شیرین به او توضیح می دهد که با پدرش بحث کرده و حالا جایی برای ماندن می خواهد. سوهات می گوید: «به من چه ربطی داره؟ » شیرین می گوید: «دومادت هی دور و ور خواهرم و خانواده اش میچرخه! اومده بود بیمارستان اما بهارو ندید. دوروک باباشو دید! » سوهات تصمیم می گیرد که به او جا بدهد. خدیجه با ناراحتی به انور زنگ می زند و می پرسد که شیرین کجاست چون کار واجبی با او دارد. انور می گوید که بحث کرده اند و او هم چمدانش را جمع کرده و رفته است! خدیجه ناراحت می شود و همان موقع زنگ در خانه به صدا در می آید و انور وقتی در را باز می کند با سارپ روبرو می شود و تعجب می کند…»

قسمت 121 سریال ترکی زن
قسمت ۱۲۱ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی زن

صبح، بچه ها همراه بهار به سمت مدرسه می روند. دوروک می گوید که خسته است و کیفش را به مادرش می دهد. نیسان ناراحت می شود و به دوروک می گوید که خودش کیفش را بردارد چون مادرشان خسته می شود. دوروک قبول نمی کند و نیسان با عصبانیت می گوید: «نمیبینی مامان مریضه؟ اگه چیزیش شه چی؟ » و بعد گریه می کند. بهار سعی می کند او را آرام کند و می گوید: «دخترم میدونم نگرانمی ولی ببین. من خوبم. مامانا وقتی مریض میشن که نتونن کارای بچه هاشونو بکنن. » دوروک هم چند قدمی که می رود می گوید: «من استراحت کردم کیقمو خودم برمیدارم. » بهار با ناراحتی به ان دو خیره می شود. یوسف به عارف می گوید: «نمیبینی اون دختر تورو بازی میده؟ ولش کن! همه کاراشو سپرده به تو. فکر میکنی من نمیبینم تو به اون دختر چشم داری؟ » عارف می گوید: «من بهش چشم ندارم. من دوستش دارم. » بعد هم لبخندی روی لبش از این جرئتش می نشیند. ییلز و جیدا هیچ پولی حتی برای خرید چایی و نان ندارند. ییلز به او توضیح میدهد که عباس دیپورت شده و برای همین لباس ها روی دستشان مانده. ییلز ناراحت می شود که پس چگونه شکم بچه هایش را سیر کند. جیدا به او می گوید که به هیچ وجه این قضیه را به بهار نگوید اما مادرش می خواهد از حقوق خودش پول بهار را بدهد. کمی بعد بهار به خانه آن دو می آید و حسابی خسته است. جیدا از او می پرسد که چرا نمی گذارد عارف بچه ها را به مدرسه ببرد؟ و بهار می گوید: «من فکر میکنم عارف سارپ رو دیده اما دروغ گفته! آخه اون روز ازم پرسید اگه سارپ بیاد قبولش میکنی! » جیدا می گوید که حتما از روی حسادت این سوال را پرسیده. کمی بعد خدیجه به دیدن آنها می آید و پول زحمتشان را به بهار می دهد.

بهار هم پول دخترها را می دهد که ییلز خوشحال می شود. جیدا از این که این پول، پول خدیجه است ناراحت است و وقتی بهار به خانه می رود و خدیجه هم می رود دنبال او می رود و پول خودش و ییلز را به او می دهد و می گوید: «خودمون یجوری حلش میکنیم. این پوله توئه. من نمیتونم قبولش کنم. بدهی عباس رو تو چرا بدی! » او از عارف می خواهد که در بازار جایی برایشان پیدا کند تا لباس ها را بفروشند. جیدا وقتی به خانه برمی گردد با صورت گریان ییلز مواجه می شود که می گوید: «چرا پول منم دادی؟ من چجوری شکم بچه هامو سیر کنم! » همان موقع عارف می آید و می گوید که توانسته بساطی برای آنها جور کند. ییلز اعتراض می کند که حاضر نیست در بازار لباس بفروشد اما جیدا می گوید: «پس حق نداری بگی چجوری شکم بچه هامو سیر نگه دارم! » شیرین به یاد پول زیادی که سوهات به او داده بود می افتد و نمی داند آن را کجا پنهان کند! بهار برای آزمایش هایش به بیمارستان می رود. ژاله حال او را می پرسد که بهار می گوید: «هرروز احساس میکنم زورم کمتر از دیروز میشه… » ژاله کمی بعد به او می گوید: « یه خبر برات دارم. خون خواهر دیگه ت بهت نخورده. ما باید صبر کنیم تا درمان شیرین تموم شه. و اینو بهش نمیگیم چون خودتم میدونی که اگه بدونه دیگه قرصاشو نمیخوره. » بهار با ناراحتی به ژاله می گوید: «شما منو خیلی امیدوار کردین که خون اون یکی دختر به من میخوره. میدونین چقدر سخته یه تیکه از وجود شیرین همیشه تو بدنم باشه؟ چرا این کارو کردین؟ » ژاله می گوید: «میلیون ها آدم هستن که دنبال همین مغز استخونن برای زنده موندن. تو خداتو شکر کن که مغز استخون واست پیدا شده. چیزی که برای بچه هات مهمه زنده موند توئه نه چیز دیگه! » او وقتی می بیند بهار انقدر ناراحت است دست او را می گیرد و می گوید: «وقتی درمانتو شروع کردی بهت گفته بودم هرکاری از دستم بربیاد میکنم. دروغ گفتن هم جزوی از اونه.. » بهار هم می گوید میداند و دست او را فشار می دهد.

سارپ به پیرل می گوید که قصد دارد به خانواده بهار سر بزند و با انها صحبت کند. پیرل نگران می شود که سارپ می گوید: «به نظرت من کاری میکنم که شمارو تو خطر بندازم؟ ببین الان چند ماهه تو استانبولیم چیزی نشده. نظیر حالش بده همین روزاست که بمیره… » در آخر پیرل به سارپ می گوید که کمی فکر کند ببیند که آیا ارزش دارد تا با خانواده ی بهار حرف بزند یا نه. زنی به اسم یشیم به خانه ی نظیر می رود و با عصبانیت از عظمی نگهبان نظیر می خواهد که او را به اتاق نظیر ببیند تا او را ببیند. او فریاد می زند: «الان چهار ماهه که بعد از به کما رفتنش دیگه ندیدمش. » اما عظمی می گوید که دکتر گفته هیچکس حق ندارد او را ببیند. زن با عصبانیت انجا را ترک می کند. عظمی به اتاق نظیر می رود. نظیر قبراق و سرحال روی تردمیل است و ورزش می کند! بهار دنبال بچه ها می رود اما برایش خیلی سخت است و کم مانده که وسط خیابان از حال برود. همان موقع موسی که برای بردن بورا به مدرسه امده او را می بیند و با دیدن حال او از او می خواهد در ماشین منتظر بماند تا خودش بچه ها را بیاورد. بچه های ییلز پیش او امده اند و ییلز برای شام ماکارونی خالی پخته که با اعتراض بچه ها روبرو می شود. کمی بعد عارف به در خانه آنها می آید و می گوید که برای پنج صبح آماده باشند تا به بازار بروند. ییلز می گوید که بچه هایش را چه کند؟ که جیدا می گوید بهتر است دوباره به پدرشان بسپردشان.

خلاصه داستان قسمت ۱۱۹ سریال ترکی زن

بهار با هیجان به سمت ژاله می رود و می گوید: «گفتین سارپ؟ سارپ کجا اومد؟ » خدیجه با چشم و ابرو به ژاله می فهماند که چیزی نگوید و ژاله هم به خاطر می آورد که اسم شوهر بهار سارپ بوده و چه اشتباهی کرده است. خدیجه می گوید: «سارپ پسر سبزی فروشه از محله اومده بوده ملاقات انور. » بهار به او توجهی نمی کند و از ژاله می پرسد: «جوون بود؟ چه شکلی بود؟ » ژاله می گوید: «جوون بود. من خوب یادم نیست. ولی بور بود. » بهار که باورش نشده قاب عکس سارپ را برمیدارد و به ژاله نشان می دهد و می پرسد که این بوده یا نه؟ ژاله می گوید مطمئن ست که این نبوده. بهار هم که می داند خدیجه دروغ می گوید به او می گوید همین الان آماده بشود تا به مغازه سبزی فروش بروند. بچه ها هم ناراحت هستند و نیسان به دوروک می گوید که هم از ژاله و هم از عارف بدش می آید چون هردو دروغگو هستند! جیدا و ییلز فورا به شیرین زنگ می زنند اما شیرین بدون اینکه حرف آنها بشنود گوشی را قطع می کند. ییلز به انور هم زنگ می زند اما شیرین همین که شماره او را روی گوشی پدرش می بیند بلاکش می کند. جیدا به ییلز می گوید که به شیرین پیام بدهد چون مطمئن است که او نمی گذارد بهار از زنده بودن سارپ چیزی بداند. کمی بعد شیرین پیام را می بیند و هراسان به محله و سمت مغازه سبزی فروش می رود ولی همان موقع بهار و مادرش را می بیند که نزدیک مغازه هستند و جلو نمی رود. بهار وقتی می بیند مغازه تعطیل است از افراد محله آدرس خانه سبزی فروش را می پرسد که همان نزدیکی است. زنی در را باز می کند و بهار وقتی می فهمد که او زن سبزی فروش است از او می پرسد: «شما پسری به اسم سارپ دارین؟ »

زن تایید می کند و بهار قصد رفتن می کند اما زن می گوید: «چرا پرسیدین؟ پسر من سربازه حتما چیزیش شده! » و غش می کند. بهار و خدیجه او را به خانه می برند و وقتی حالش بهتر شد از خانه بیرون می زنند. بهار گریه می کند چون خود را مقصر غش کردن زن می داند. خدیجه به او می گوید: «چرا خودتو اذیت میکنی؟ اگه سارپ زنده بود نمیومد دنبالت؟ » بهار به این فکر می کند که اگر پسر زن سرباز است چطور به ملاقات انور امده و خدیجه به نوعی او را قانع می کند و بعد هم از او می خواهد تا پیش انور بروند و او را خوشحال کنند. شیرین در را باز می کند و بهار با دیدن او موی او را میکشد و بیرون می کشاند! خدیجه برای اینکه انور چیزی نفهمد داخل خانه می شود و بهار با خشم از شیرین می پرسد: «این دفعه راستشو بگو! سارپ زنده ست؟ » شیرین که درد زیادی دارد می گوید: «نه. اگه بود میفهمیدی.. » بعد هم لبخندی می زند و می گوید: «هرچی باشه اون نمیتونه بدون من زندگی کنه! » بهار با نفرت زیادی او را به زمین می کوید و کتک می زند و می گوید: «میکشمت! » همان موقع صدای انور می آید که شیرین را صدا می کند و بهار ناچار می شود از روی شیرین بلند شود و هردو تظاهر می کنند که همه چیز خوب است. انور از دیدن بهار خوشحال می شود و بعد پیشنهاد می دهد که جیدا و ییلز و عارف و بچه ها را برای شام به خانه شان دعوت کند. بقیه هم با اینکه ناراضی هستند برای دلخوشی او چیزی نمی گویند. وقتی خدیجه و شیرین مشغول اماده کردن شام هستند، بهار هم چاقویی برمیدارد و با تهدید به شیرین نشان می دهد و سیب زمینی پوست می کند و می گوید: «حرفامون نصفه موند شیرین! »  شیرین با ترس به او خیره می شود که انور از ان طرف بهار را صدا می کند و می گوید که بهتر است او کار نکند. شیرین بعد از رفتن بهار به مادرش می گوید: «دیدی چطوری باهام رفتار کرد! » خدیجه فقط به او نگاه می کند. سر میز شام همه جمع شده اند. شیرین و بهار زیر میز پای هم را لگد می کنند و نیسان و دوروک این را می بینند و متعجب می شوند. وقتی همه به خانه برمی گردند، بهار از عارف می خواهد که دیگر بچه ها را او به مدرسه نبرد.

خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی زن

دوروک از خواب بیدار می شود و از مادرش می پرسد که قاب عکس پدرش کجاست و نیسان پشت سر او می آید و می گوید: «مامان، بابام کجاست؟ » بهار می فهمد که وقتش رسیده چیزی را به بچه ها بگوید. او بچه ها را در آغوش می گیرد و می گوید: «من باید قبلا اینارو بهتون میگفتم ولی نتونستم چون هردوتون خیلی کوچیک بودین… بهتون گفتم پدرتون همیشه با ماست و مارو نگاه میکنه اینا درسته… وقتی بهتون نگفتم دیگه باباتون برنمیگرده… خیلی معذرت میخوام… باباتون مرده و دیگه برنمیگرده… ولی اون همیشه تو وجود ما زنده ست فهمیدین؟ » دوروک با ناراحتی می گوید: «نفهمیدم… » و به اتاق برمی گردد. نیسان هم با ناراحتی می گوید: «دوروک بابام رو دیده تو دروغ میگی! » و به اتاق می رود و بهار گریه اش می گیرد… صبح بچه ها بیدار می شوند و خودشان آماده می شوند. نیسان با ذوق زیادی از دوروک می پرسد که پدرش چه شکلی بود و عوض شده یا نه؟ دوروک هم با خوشحالی همه چیز را برای نیسان تعریف می کند. بهار که خواب مانده با صدای در بیدار می شود و عارف را پشت در می بیند که دنبال بچه ها آمده تا آنها را به مدرسه ببرد. بهار می گوید: «عارف من خواب موندم صبر کن بچه هارو حاضر کنم بعد… » اما بچه ها خودشان آماده شده و جلوی در می ایند و همراه عارف می روند. خدیجه به ملاقات انور می رود و او را می بوسد و می گوید: «انور من با بهارم حرف زدم.. تو بعد از مرخص شدنت برگرد خونه… بهار هم گفت بابام نیاز داره خوب ازش مراقبت بشه… » انور می گوید: «آخه اونا بدون من نمیتونن از پس کارا بربیان…. » خدیجه می گوید: «من هم مواظب اونا هم هستم… زود به زود به بهار سر میزنم تو نگران نباش. »

انور قبول می کند و خدیجه این خبر را به شیرین هم می دهد. شیرین عصبانی می شود و می گوید: «مامان دیگه بسه! تو باید انتخاب کنی که مامان یکیمون باشی! یا منو انتخاب کن یا بهارو! » خدیجه چیزی نمی گوید اما می رود تا به بهار سر بزند. ییلز و جیدا به خانه بهار می روند و ییلز وقتی متوجه می شود که بهار نخوابیده و تا صبح مشغول کار بوده عصبانی می شود و او را مجبور می کند برود و بخوابد. بعد هم به جیدا با خنده می گوید: «جور دیگه ای نمیشه مجبورش کرد! » کمی بعد خدیجه به انجا می آید. خدیجه به اتاق بهار می رود و بالاسر او با دلسوزی می نشیند. او وقتی کبودی های روی دست بهار را می بیند زیر گریه می زند و بهار او را در آغوش می گیرد و می گوید: «مامان لازم نیست هردفعه میبینیشون گریه کنی. ظاهرش بده. زیاد مهم نیست. » خدیجه می گوید: «من به خاطر اونا گریه نمی کنم… به خاطر اینکه انقدر قوی هستی گریه میکنم… انقدر سعی نکن قوی باشی. هیچ بچه ای تا مادرش بهش نگه مجبور نیست انقدر قوی باشه… مجبور نیستی از پس همه چیز بر بیای.. من مادرتم هنوز که نمردم… مجبور بودم تورو رها کنم و تنها موندی روزهای سخت کنارت نبودم… من هیچ وقت خودمو نبخشیدم…» بهار می گوید: «اینا همه تو گذشته مونده مامان اینجوری نگو… درست که نتونستی پیش من باشی اما خیلی کارا برام کردی… مغز استخوان دخترت رو خواستی… به دوست دختر شوهرت رو انداختی… کدوم مادری همچین کاری میکنه… » و بعد همدیگر را در اغوش می گیرند. همه به کمک هم چند روز را پشت سر هم کار می کنند تا در نهایت لباس های سفارشی آماده می شوند. خدیجه با خوشحالی زنگ می زند تا این خبر را به انور بدهد.

انور که سر میز صبحانه با شیرین نشسته خیلی خوشحال می شود و به خدیجه می گوید که به دخترهایش خسته نباشید بگوید. شیرین عصبی می شود و می گوید: «تو الان به جیدا و ییلز هم گفتی دخترم؟ یکیش تو کاباره کار میکنه اون یکی هم معلوم نیست چیکاره س! » انور می گوید: «اونا تو چشم من الماسن! » بعد هم با عصبانیت بلند می شود و می رود. خدیجه با جیدا می روند تا برای خانه خرید کنند. جیدا زود با او صمیمی شده و می گوید: «من میخوام یه شوهر پولدار پیدا کنم! صاحب هتلت مجرده یا متاهل؟ » خدیجه که تعجب کرده می گوید: «نمیدونم ولی شنیدم طلاق گرفتن. » جیدا خوشحال می شود و از او می خواهد آن دو را آشنا کند اما خدیجه از حرف های او سر در نمی آورد. عارف جلو می آید و می گوید: «عباس اینارو دیپورت کردن کشور خودشون… کسی نمیاد واسه سفارشا. » جیدا ناراحت می شود و می گوید: «بدبخت شدیم. حالا چیکار کنیم؟ » خدیجه کمی فکر می کند و به عارف می گوید: «بین خودمون بمونه من یه فکری کردم. عارف تو برو لباسارو بیار و وانمود کن که عباس اومده دنبال سفارشاش و به هیچ کسم چیزی نگو. من و جیدا هم میریم بانک. »

خلاصه داستان قسمت 117 سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت ۱۱۷ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۱۷ سریال ترکی زن

سارپ حال خیلی بدی دارد و مست است و روی پای پریل خوابیده و درد دل می کند. کمی بعد که پیریل او را آلپ صدا می زند عصبانی می شود و می گوید که اسم او سارپ است. بعد هم فورا خوابش می برد. پیریل به یاد روزی می افتد که وقتی در کشتی شخصی شان بوده سارپ را به کمک ناخدا از داخل آب نجات داده بوده. بعد هم وقتی همراه او به خشکی رسیده بوده، کسی که پیریل را دوست دارد با عصبانیت پرسیده بوده که آن مرد کیست؟! مونیر ژولیده را درون قبر بهار خاک می کند و این خبر را به سوهات می دهد.بهار و عارف به دریا خیره شده اند و بهار می گوید که بعد از سارپ دیگر از دریا خوشش نمی آید.بعد هم بلند می شود و به دریا نزدیکتر می شود.عارف هم کنار او می ایستد و بهار دست او را می گیرد. دو قدم که راه می روند بهار دستش را رها می کند که عارف می گوید: «خوب بود که اینجوری دست تو دست. »بهار می گوید: «نه من چون بعضی وقتا کنترلم رو از دست میدم گرفتم دستت رو! » عارف خنده اش می گیرد که همان موقع بهار تلو تلو می خورد و عارف دست او را می گیرد و هردو به هم لبخند می زنند.وقتی سوار ماشین می شوند تا برگردند بهار می گوید: «همش تقصیر منه که بچه ها امیدوارن باباشون برگرده. من نتونستم بهشون بگم باباشون مرده… ولی میدونی دوروک هیچ وقت تا حالا نگفته بود باباشو دیده… اون مردی که دوروک دید خیلی شبیه سارپ بود؟ »

عارف می گوید که از نظر او نه. بعد هم در حالی که چشمانش پر از اشک شده از بهار می پرسد: «اگه سارپ بفهمی زنده ست… قبولش میکنی؟ » بهار به او می گوید که این چه سوالی است و بعد هم جوابش را نمی دهد. وقتی عارف بهار را به آپارتمان می رساند، بهار چند قدم نرفته به قهوه خانه می رود و رو به عارف می گوید: «قبولش نمیکنم… جواب سوالتو گفتم… » و بعد می رود. عارف خوشحال می شود اما کمی بعد به فکر فرو می رود و جلوی قهوه خانه ناراحت می نشیند. بهار وقتی به خانه می رسد از دخترها می خواهد دیگر بروند چون خسته شده اند.او قاب عکس دوروک را از بغلش جدا می کند و روبروی خودش می گذارد و می گوید: «خیلی وقت بود باهات حرف نزده بودم… اون اولا اینکه میتونستم باهات حرف بزنم و همه چیزو بهت بگم نذاشت من دیوونه بشم… ولی بعدش وقتی قضیه تو و شیرین رو فهمیدم دیگه باهات حرف نزدم. قهر کردم باهات. حتی تو نمیدونی من مریض شدم… حتی نمیدونی دوستای خوبی پیدا کردم و داداش انور بابام شده و خوب مواظبمونه. خوشحال بودیم کنار هم… اما بعدش دوروک امروز تورو دیده… من فهمیدم که چیزی دردناکتر از رویاپردازی و امیدواری یه بچه نیست… الان شاید بگی چرا اینارو به من میگی، میگم چون قهر بودن با یکی مانع دلتنگ شدنش نمیشه، متنفر شدن ازش مانع دلتنگ شدنش نمیشه… حتی دوست داشتن یکی دیگه مانع دلتنگ شدنش نمیشه سارپ. » بهار شروع به گریه کردن می کند و قاب عکس سارپ را در آغوش می گیرد و همانجا خوابش می برد….

خلاصه داستان قسمت 116 سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن

دوروک وقتی همراه عارف از ماشین پیاده می شود و سارپ را می بیند او را بابا صدا می کند. سارپ به سمت او برمی گردد و لبخندی به رویش می زند و سلام می دهد. عارف از دیدن او خشکش می زند و بعد دست دوروک را می برد و با خود داخل بیمارستان می برد. دوروک مدام می گوید: «بابام منو نشناخت چون منو ندیده. ولی من میدونم اون بابامه. » آنها به کافه ی بیمارستان و پیش بهار و خدیجه و شیرین می روند. دوروک می گوید که پدرش را دیده. بهار با تعجب به او نگاه می کند و می گوید: «تو که نمیتونی باباتو ببینی دوروک. » نیسان حرف دوروک را باور می کند و رو به مادرش می گوید: «مامان مگه تو نبودی میگفتی باباتون همیشه شمارو نگاه میکنه و وقتی بخندین میاد پیشتون! حتما از اونجایی که قایم شده اومده بیرون! » بهار نمی داند چه بگوید و نیسان از دوروک می پرسد که صددرصد مطمئن است؟ دوروک می گوید: «میلیون در میلیون مطمئنم! » و نیسان اصرار می کند که بروند تا پدرش را ببینند. سارپ که قصد داشته به کافه و دیدن خدیجه و شیرین برود در راهرو های بیمارستان مونیر را می بیند و او را تهدید می کند که دیگر به اینجا نیاید. مونیر هم می گوید که هرچه سوهات بگوید همان را انجام می دهد و می رود! همان موقع پیریل با گریه به سارپ زنگ می زند و می گوید: «باید بیای… یه اتفاق خیلی بد افتاده.. »

همان موقع سوهات گوشی پیریل را از او می گیرد و می گوید که نباید به سارپ چیزی بگوید. پیریل که ترسیده به پدرش می گوید به پلیس زنگ بزنند اما سوهات می گوید: «پلیس نمیاد! » پیریل ناباورانه به او خیره می شود و می فهمد که کار خودش بوده! سوهات ادامه می دهد: «من به خاطر دخترم و نوه هام هرکاری میکنم! نباید به آلپ چیزی بگی وگرنه میفهمه کار من و حتی کار تو بوده و ازدواجتون بهم میخوره. بسپرش به من حلش میکنم! » پیریل راضی به انجام این کار نیست و با شدت بیشتری گریه می کند که سارپ از راه می رسد. سوهات به او توضیح می دهد: «مادرت خیلی مست کرده بوده و رفته سراغ بچه ها تا خفشون کنه! لیلا دیده و مانعش شده. بعد هم فرار کرده. » سارپ با ترس به او خیره می شود و بعد هم سراغ بچه هایش می رود تا ببیند حالشان خوب است یا نه. پیریل هم ناباورانه به پدرش نگاه می کند. بهار بچه ها را به همان سمتی که دوروک سارپ را دیده می برد.بچه ها دوان دوان و خوشحال پدرشان را صدا می زنند اما خبری از سارپ نیست. آن دو ناراحت می شوند و نیسان با گریه و صدای بلندی پدرش را صدا می کند. بهار هم با گریه ان دو را در آغوش می گیرد. شیرین از ترس اینکه بهار سارپ را ببیند حالش بد شده و خدیجه سعی می کند او را آرام کند.

شیرین زهرش را به عارف می ریزد و می گوید: «قیافه ت یجوری شده که انگار هیولا دیدی! توام دنبالشون برو شاید شاهد رسیدن یه خانواده به هم باشی! » عارف ناراحت روی صندلی می نشیند و به فکر فرو می رود. همان موقع ژاله به جمع آنها می آید و می گوید که انور می خواهد عارف را ببیند. انور وقتی عارف را می بیند با نگرانی به او می گوید: «یکی میخواست منو بکشه عارف! تو باید مواظب بهار باشی. اینجا خیلی خطرناکه از اینجا ببرش. » عارف می پرسد: «سارپ بود اونی که میخواست بکشتت؟ آخه من دیدمش. نفهمیدم باید چیکار کنم. مغزم وایساد. » انور می گوید او نبوده و بعد هم از عارف می خواهد نگذارد تا بهار او را ببیند. کسی که به سراغ انور آمده و قصد کشتن او را داشته مونیر بوده وارد اتاق شده و قصد خفه کردن او را داشته اما موفق نشده. عارف به کافه می رود و رو به بهار می گوید: «داداش انور خواسته تو و بچه هارو از اینجا ببرم. گفت اگه نرین حقمو حلالتون نمیکنم! » خدیجه می گوید: «فقط همینو گفت؟ خب اینو که به منم میتونست بگه. » نیسان می گوید: «شاید چون مامانم حرف تورو گوش نمیده ولی حرف داداش عارف رو گوش میده برای همین! » بهار به او چشم غره می رود و دوروک می گوید: «آخه مامانم عارفو بیشتر از مامان بزرگ دوست داره! » خدیجه کمی ناراحت می شود و شیرین می گوید: «شما برین. اینجا کاری ندارین. چون بالاخره زن و دخترش اینجان! »

نیسان می گوید: «ولی مامانم هم دختر بابابزرگ انوره. » بهار رو به او می گوید: «آره دخترم. تازه برای اینکه یکی رو دوست داشته باشی نیازی نیست هم خونش باشی! » بعد هم به شیرین نگاه می کند و می گوید: «ولی خب برای اینکه اینو بدونی باید دوست داشتنو بلد باشین! » شیرین بلند می شود و بهار را در آغوش می گیرد و در گوشش می گوید: «من دوست داشتن رو بلدم. مثلا سارپو خیلی دوست داشتم. حتی الانم دوسش دارم. » بهار او را هل می دهد و همراه بچه ها و عارف می روند. بهار پایین می رود تا اجاره خانه را به یوسف بدهد. اما کسی در خانه نیست و بهار به قهوه خانه می رود و پول را به عارف می دهد. کمی بعد عارف از او می خواهد با هم به ساحل بروند تا کمی از این حال و هوا در بیایند. بهار می گوید: «دخترا دارن بالا کار میکنن من بیام زشت میشه. » عارف کمی ناراحت می شود و بهار می گوید: «البته من کاری نمیکردم! میتونم بیام. » بعد هم همراه هم می روند. ییلز و جیدا در خانه سر اینکه سارپ و عارف با هم بحث می کنند. دوروک از خواب بیدار می شود و عکس پدرش را برمیدارد و همراه خود به تخت می برد. ییلز و جیدا خیلی ناراحت می شوند و گریه شان می گیرد.

خلاصه داستان قسمت ۱۱۵ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۱۵ سریال ترکی زن

بهار و خدیجه تنها در خانه هستند که بهار می گوید: «میدونی من بابای خدابیامرزم رو خیلی دوس داشتم… وقتی میومد خونه انگار دنیارو بهم میدادن…. ولی حسی که به داداش انور دارم خیلی متفاوته… من زیر سایه اون دوباره دوست داشتن رو یاد گرفتم… من دوباره زندگی کردن رو یاد گرفتم… » خدیحه با لبخند به بهار خیره می شود. جیدا و ییلز و برشان و خدیجه به کارگاه می روند و همراه فردانه مشغول کار کردن روی لباس ها می شوند فرانه از پنجره آمدن سما را می بیند و فورا به همه می گوید که جمع کنند و پنهان شوند. خدیجه که از چیزی خبر ندارد مات و مبهوت مانده و جیدا به او می گوید: «ما بدون مجوز داریم اینجا کار میکنیم و الانم رئیسش داره میاد! » آنها با هم در یکی از اتاق ها پنهان می شوند و فردانه در کارگاه می ماند تا با دیدن سما می گوید: «امروز یه خورده بیحال بودم نتونستم کار کنم گفتم شب کارامو بیام تموم کنم! تو چرا اومدی؟ » سما می گوید که با شوهرش دعوایش شده و امده تا شب را اینجا بماند. فردانه می گوید: «خب بیا خونه ما. یا برو هتل. اینجا نمون! بو میده. » اما سما به سمت اتاقی که دخترها در آن پنهان شده اند می رود و جیدا و ییلز و برشان از پشت در را فشار می دهند و سما وقتی دستگیره را می کشد نمی تواند در را باز کند. فردانه هم به او می گوید: «نجمیه اینجارو قفل میکنه چون الگوها تو این اتاقن. » سما هم به ناچار تصمیم می گیرد به هتل برود. خدیجه آنها را سرزنش می کند و می گوید: «یعنی چی این کارها؟ انورم شما از راه به در کردین. مرد به او با اخلاقی رو کشوندین اینجا شبا یواشکی کار کنه! تعجب نمیکنم سکته کرده! »

جیدا به او می گوید: «با اخلاق بودن چقدر آسونه! وجدانت رو درمیاری میذاری کنار میشه اخلاق! زخم های دختر مریضت رو نادیده میگیری و نمیدونی نوه هات چه حالی دارن… بابا انور نتونست وجدانش رو بذاره کنار. نتونست به دختر مریضش و نوه هاش پشت کنه. الان چون نصفه شبا یواشکی اینجا کار میکنه اسمش شده بی اخلاقی؟ خاله جون تو دیگه برو خونه ت. » خدیجه به آنها خیره می ماند و ییلز به خدیجه می گوید: «داداش انور یه نخ از این کارگاه استفاده نکرد. هرشب پول برق و اجاره وسیله هارو یواشکی میذاشت رو میز سما خانم. واسه همین تو هم بمون چون ما خیلی به کمک نیاز داریم باشه؟ » خدیجه هم قبول می کند و آنها تا صبح مشغول کار می شوند. پیریل که می بیند نمی تواند سارپ را از رفتن به بیمارستان منصرف کند به او پیشنهاد می دهد که خودش هم بیاید تا در کنارش باشد. سارپ او را در آغوش می گیرد و می گوید: «پیریل تو بزرگترین شانس زندگیمی. تو نبودی نمیتونستم از پس همه مشکلات بربیام. ولی امروز نیا. باید تمام اتفاقات رو خودم توضیح بدم… » و بعد او را می بوسد. پیریل هم گریه می کند. سارپ می رود و ژولیده از پیریل می پرسد که آلپ کجا رفت؟ پیریل می گوید: «من دیگه شوهری ندارم… » شیرین و خدیجه، بهار و عارف و بچه ها و سارپ در مسیر رسیدن به بیمارستان هستند… از طرفی مونیر بالای سر انور می رود و قبل از اینکه انور تواند کسی را خبر کند، دستش را روی دهن انور می گذارد تا او را خفه کند. از طرفی پیریل با دیدن جنازه ی ژولیده توی استخر خانه از ته دل و با ترس فریاد می زند… بهار همراه نیسان داخل بیمارستان می شود و دوروک منتظر می ماند تا همراه عارف به بیمارستان بروند. همان موقع دوروک سارپ را می بیند و خیره به او می ماند و می گوید: «بابا… » سارپ می ایستد و به او نگاه می کند…

خلاصه داستان قسمت ۱۱۴ سریال ترکی زن

بهار وقتی به خانه می رسد عارف را می بیند که رو کاناپه خوابش برده و رویش پتو می کشد و خودش هم تا صبح خوابش نمی برد. از طرفی خدیجه در خانه به عکس انور نگاه می کند و آرام اشک می ریزد و طاقت نمی آورد و دوباره به بیمارستان برمی گردد. عارف صبح بیدار می شود و بچه ها به او پیشنهاد می دهند تا برای مادرشان صبحانه اماده کنند. عارف هم قبول می کند. بهار وقتی میز صبحانه ای را که عارف و بچه ها برای او چیده اند را می بیند خوشحال می شود و همگی دور هم صبحانه می خورند. بچه ها از مادرشان می خواهند تا عارف همیشه خانه انها بماند و بهار با خجالت به عارف خیره می شود. پیریل و سارپ دور میز صبحانه نشسته اند که ژولیده هم به آنها ملحق می شود و در حالی که به پیریل خیره شده می گوید: «دیشب خواب بهارو دیدم… » پیریل با وحشت به او خیره می شود و بعد هم به آشپزخانه می رود و با نگرانی به رفتار ژولیده فکر می کند. صبح، کسی در خانه خدیجه را می زند و شیرین وقتی در را باز می کند، شخصی پاکتی پول به سمت او می گیرد و می گوید: «آقا سوهات به خاطر کمکت تشکر کردن! » شیرین می گوید: «من پول شمارو نمیخوام! قول داده بود به بابام آسیبی نرسه ولی سر حرفش ناایستاد! »

نگهبان دست شیرین را فشار می دهد و به زود پاکت را به او می دهد. شیرین با استرس نمی داند پاکت را کجا بگذارد و گریه می کند و در آخر پاکت را داخل کیفش می گذارد. عارف بهار را به بیمارستان می رساند بهار با دیدن خدیجه او را در آغوش می گیرد و از او تشکر می کند و می گوید: «میدونم به خاطرم چیکار کردی… رفتی با التماس از دختر زن بابام خواستی تست بده… » خدیجه چشمانش پر از اشک می شود و می گوید: «من واسه تو هیچ کاری نکردم… » بهار دوباره او را در آغوش می گیرد و می گوید: «نگو اونجوری… همه چی گذشته. من میدونم چقدر دوسم داری… منم دوست دارم مامان. » شیرین هم همان موقع به بیمارستان رسیده و وقتی آنها را در آغوش هم می بیند با خشم به نگاهشان می کند. بعد هم هرسه منتظر می مانند تا به ملاقات انور بروند. پرستار آنها را صدا می زند و می گوید: «فقط یه نفر میتونه به دیدنشون بره و آقا انور خواستن سارپ رو ببینن. » همگی تعجب می کنند و شیرین با نگرانی می گوید: «حتما هذیان گفته. اون کسی که میگه مرده.. »

پرستار هم خدیجه را با خود می برد تا به دیدن انور برود. بهار کنار شیرین می نشیند و می گوید: «در حال حاضر مهم نیست چه حسی بهم داریم. تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که کنار مامان باشیم.. میتونی اینکارو کنی دیگه؟ » شیرین فقط به او نگاه می کند. خدیجه وقتی انور را می بیند انور به او می گوید: «من سارپو دیدم خدیجه… » خدیجه از او می خواهد که فعلا حرفش را نزنند و انور می گوید: «من چندتا سفارش داشتم خدیجه ییلز و جیدا نمیتونن به تنهایی کارو پیش ببرن. توام کمکشون میکنی؟ » خدیجه قبول می کند. سارپ قصد دارد گوشی را خودش به بیمارستان ببرد و پیریل از او می خواهد این کار را نکند. سارپ هم می گوید: «دلیلی برای نرفتنم نیست. پدر و مادر و خواهر بهار میدونن زنده م. باید یه توضیح بهشون بدم. » ییلز و جیدا مشغول برش پارچه ها هستند که برشان هم به خانه جیدا می آید. جیدا زیاد روی خوشی به او نشان نمی دهد و برشان سعی می کند کمکشان کند. ییلز زیاد راضی نیست اما جیدا می گوید: «دستش سریعه بذار کمکمون کنه. » کمی بعد هم خدیجه و بهار به آنجا می آیند و بهار بچه ها را پس می گیرد و خدیجه هم پارچه ها را از جیدا و ییلز می گیرد تا خودش کارها را پیش ببرد.

خلاصه داستان قسمت ۱۱۳ سریال ترکی زن

همان موقع که بهار به همراه بقیه در ماشین عارف در مسیر رسیدن به بیمارستان هستند، سارپ کلاه سویشرتش را روی سرش می گذارد و دقیقا از جلوی ماشین آنها رد می شود. نه او بهار را می بیند و نه بهار او را. بهار وقتی به بیمارستان می رسد به سمت خدیجه می رود تا آرامش کند، شیرین به او می گوید: «همه اینا تقصیر توئه! » بهار به او توجهی نمی کند و کمک می کند تا خدیجه بشیند و مدام به او دلداری می دهد و می گوید که بابام حالش خوب میشه! شیرین وقتی این را می شنود با صدای بلند می گوید: «بابام؟ اون بابای تو نیست! گمشو برو از اینجا! » خدیجه به شیرین تذکر می دهد اما بهار می گوید که مهم نیست و بیشتر از این با او بحث نمی کند. نیسان و دوروک وقتی حال بد خدیجه را می بینند او را در آغوش می گیرند تا آرام بشود. کمی بعد ژاله پیش خدیجه می آید و با نگرانی می گوید: «دایی انور یه سکته قلبی خیلی شدید رو گذرونده… اما شانس اورده زود به بیمارستان رسوندنش. » بعد هم بهار را صدا می کند و رو به همه آنهایی که نگران انورند می گوید: «دایی انور خطرو گذرونده اما عملش یکم طول میکشه. دیگه جای نگرانی نیست. » و بعد رو به بهار می کند و می گوید: «تو بهتره با بچه ها بری خونه.. » بهار قبول نمی کند و عارف تصمیم می گیرد بچه ها را او به خانه برساند. سارپ شبانه به خانه سوهات می رود و با عصبانیت وارد اتاق او شده و گلوی او را فشار می دهد و می گوید: «تو آدم دنبالم فرستادی که منو بکشن یا اون پیرمردو؟ » سوهات می گوید: «باور کن فقط میخواستم بترسونمش… میشه بشینیم حرف بزنیم. من نمیخواستم اینطوری بشه. » سارپ کمی آرام تر می شود و می گوید: «آره باید حرف بزنیم و همه چیزو بهم بگی. به پریل هم زنگ زدم تو راهه. میخوام اونم همه چیزو بشنوه. »

همه در کافه تریای بیمارستان نشسته اند و منتظرند. بهار وسایلی را که همراه انور بوده و بیمارستان به انها تحویل داده را نگاه می کند که متوجه می شود گوشی انور نیست. او تصمیم می گیرد به شماره انور زنگ بزند تا هرکسی که گوشی اش را پیدا کرده آن را پس بدهد. جیدا در گوش ییلز می گوید: «حتما گوشی دست سارپه! » و هردو سعی می کنند تا نگذارند بهار به گوشی انور زنگ بزند. اما انور تماس می گیرد و سارپ که پیش پیریل و سوهات نشسته اسم بهار را روی صفحه گوشی می بیند و با هیجان می گوید: «این بهاره! » پیریل با وحشت به او خیره می شود و همان موقع جیدا گوشی را از بهار می گیرد تا خودش جواب بدهد. سارپ هم گوشی را جواب می دهد و جیدا به گوشه ای رفته و می گوید: « من بهار همسایه صاحب گوشیم! اگه میشه گوشی رو واسمون بفرستین. » و سارپ که هنوز در شوک است قبول می کند. سارپ کمی که آرام می شود رو به پیریل می گوید: «کارایی که بابات کرده رو شنیدی، حالا من ازت یه سوال میپرسم و تو فردا صبح جوابمو میدی و یه زندگی جدیدو از فردا شروع میکنیم و تو باید یکی از ماها رو انتخاب کنی! یا من یا بابات! » پیریل با ناباوری به او خیره می شود و سوهات عصبانی شده و اعتراض می کند اما سارپ می گوید: «یا باید دختر اون باشی یا زن من! » سوهات به پیریل می گوید: «این کارو نکن پیریل. تو تنها بچه ی منی و من جز تو کسی رو ندارم… » بعد به سارپ اشاره می کند و می گوید: « اون قبل از اینکه با ما آشنا شه هیچی نبود! » پیریل با چشمان اشک آلود به سارپ می گوید: «نیازی نیست تا فردا صبر کنم. با تو میام. »

سارپ دستان او را می گیرد و همراه خود می برد. سوهات هم مات و مبهوت و عصبانی در خانه می ماند. شیرین در جمع خدیجه و ژاله، رو به بهار می گوید: «بابام به خاطر تو سکته کرد. تو سن بازنشستگی برای اینکه خرج تو و بچه هات رو بده سکته کرد! » بهار بغض می کند و خدیجه از شیرین می خواهد که حرف نزند و ژاله رو به شیرین می گوید: «اینکه داییم سکته نکرده بود معجزه بود شیرین! چون بابای توئه! » سارپ و پیریل به خانه شان می روند و سارپ وقتی مادرش و گوشواره هایش را می بیند پیریل را به اتاق می برد و می پرسد: «اون گوشواره ها همونایی بود که من برات خریدم؟… ولی بهم نگو چرا دادیشون چون میدونم هر کثافت کاری ای کرده تا اون گوشواره هارو داشته باشه. ازش متنفرم… اشتباه من این بود که دوباره پای اونو تو زندگیم باز کردم! » ژولیده این حرف ها را از پشت در می شنود و بی صدا گریه می کند. ژاله به خدیجه و بهار و شیرین خبر می دهد که عمل به خوشی گذشته و حال انور بهتر است. همه خوشحال می شوند و ژاله از آنها می خواهد که دیگر به خانه برگردند. ژاله بهار را می رساند و در مسیر به بهار می گوید: «من باید یه چیزی بهت بگم… بابات از یه زن دیگه یه دختر داره و اسم زنه هم بهار بوده. مادرت سالها اینو میدونسته… ما هم داریم مغز استخون اون دختر رو تست میکنیم و این شانس بزرگیه برای تو… » بهار ناباورانه گریه می کند.

خلاصه داستان قسمت ۱۱۲ سریال ترکی زن

انور به بهار می گوید که برای شام نمی ماند چون با دوستانش قرار دارد. ساعت قرار او با سارپ ساعت یازده و نیم است و انور قبل از آن به خانه جیدا می رود تا منتظر بماند که وقتش برسد. ییلز از او می پرسد که چرا قرارشان انقدر دیر است و انور می گوید: «نمیدونم که دستور آقاست! معلوم نیست هدفش چیه! آخه فقط این نیست که اون زن و بچه داره! » ییلز و جیدا از تعجب خشکشان می زند و وقتی انور می گوید که شیرین این را گفته ییلز می گوید حتما باز هم دروغ گفته است. انور هم می گوید که همین را هم از او خواهد پرسید! بالاخره ساعت نزدیک یازده می شود و انور راه می افتد. شیرین در فکر این است که به سوهات بگوید پدرش به ملاقات سارپ می رود و لونت از او می خواهد اصلا همچین ریسکی نکند چون ممکن است برای پدرش گران تمام بشود. شیرین که نگران است و نمی داند چه کند به سوهات زنگ می زند و می گوید که پدرش و سارپ قرار است یکدیگر را ببینند. سوهات تعجب می کند و از او آدرس را می پرسد و بعد هم فورا به مونیر زنگ می زند و می گوید: «برو کنار ساحل نیمکت چهارمی! واسم مهم نیست چه بلایی سر انور میاد حتی اگه سارپ هم مانعت شد هرکاری از دستت برمیاد بکن! »

سارپ از خانه بیرون می زند که ماشینی از طرف سوهات او را تعقیب می کند. او متوجه میشود و به سمت ماشین می رود و می گوید: «ماشینو برگردون سرجاش! چون من نمیخوام با سگ ها هم قدم بشم! » انور به محل قرارشان می رسد که شخصی سراغ او می آید و می گوید: «منو سارپ فرستاده. محل قرار عوض شده لطفا با من بیاین. » انور از کوره در می رود و می گوید: «این یعنی چی؟ من شمارو نمیشناسم. میشینم تا خودش بیاد! » مرد جلو می آید و می گوید: «چیزی واسه بزرگ کردن نیست. فقط همراه من بیاین. » انور راضی می شود و همراه او می رود و در راه به او می گوید که کجا می روند وقتی مرد جوابی نمی دهد انور گوشی اش را برمیدارد که به پلیس زنگ بزند. اما همان موقع به مقصد می رسند سارپ در ماشین را باز می کند. انور ناباورانه به او خیره میشود. سارپ او را به کافه ای در آن نزدیکی می برد و با شرمندگی می گوید: «به خاطر اینکه اینطوری آوردمتون اینجا معذرت میخوام. ولی اینجوری امن تره. » انور به حرف می آید و می گوید: «تا به من برسی کلی آدم هست که باید ازشون معذرت خواهی کنی! » سارپ به آرامی می گوید: «میخوام همه چیزو بهتون بگم… » انور از کوره در می رود و می گوید: «این که چطور خواهر زنت رو عاشق خودت کردی و تعریف کن! اینکه زن حامله ات رو با بچه ات تنها گذاشتی و غیبت زد رو تعریف کن! بعدش تعریف کن که چطور با یه زن ثروتمند ازدواج کردی و خوشبخت و شاد به زندگیت ادامه دادی! »

سارپ می گوید که حق دارد و انور عصبانی داد می زند: «اینکه من حق داشته باشم چیو عوض میکنه؟ اینکه حق با من باشه برای بهار، برای نیسان، برای دوروک چیو عوض میکنه؟ » بعد هم با نفرت روی او تف می کند. سارپ گریه اش می گیرد و می گوید: «هیچیو… من شکست خوردم. دیگه چیزیو نمیتونم عوض کنم… » انور به او می گوید: «میخوام از اونا فاصله بگیری… » سارپ با تعجب به او خیره می شود و می گوید یعنی چه که انور می گوید: «اونا مردن! مگه نه؟! » همان موقع مونیر و دو نقر از افرادش از راه می رسند و سارپ با دیدن او انور را بلند می کند و فرار می کند. مونیر و افرادش هم او را دنبال می کنند که در لحظه آخر وقتی سارپ و انور می خواهند سوار تاکسی بشوند مونیر اسلحه را به سمت آن دو می گیرد که انور با دیدن این صحنه می ترسد و وقتی سوار ماشین می شود سکته می کند. سارپ با نگرانی به لونت زنگ می زند و می گوید که شیرین و خدیجه را همراه خود به بیمارستان بیاورد. لونت وقتی این خبر را به خدیجه می دهد خدیجه گریه می کند و فکر می کند که انور مرده است، شیرین هم می ترسد و گریه می کند و لونت می گوید که نگران نباشند و فقط همراه او بروند.

خدیجه می گوید که باید به بهار هم خبر بدهد و شیرین از این موضوع عصبانی می شود. اما خدیجه به بهار زنگ می زند و بهار وقتی می فهمد که انور حالش بد شده گریه می کند و زیر لب می گوید:« بابام بابام… » بعد هم سراسیمه به جیدا و ییلز هم خبر می دهد.بچه ها هم که خواب بوده اند این را می شنوند و نیسان گریان سراغ عارف می رود و عارف از گریه های بهار می فهمد که اتفاقی افتاده.بهار که حالش خیلی بد است عارف را در آغوش می گیرد و همه با هم راهی بیمارستان می شوند.سارپ وقتی انور را به بیمارستان می رساند، گوشی انور در ماشین جا می ماند و سارپ آن را برمیدارد و وقتی بهار به گوشی انور زنگ می زند متوجه زنگ او نمی شود. او جلوی بیمارستان با نگرانی منتظر است که خدیجه و شیرین و لونت از راه می رسند. خدیجه با حال بدی اسم او را به زبان می آورد و بعد هم به سمت او حمله می کند که لونت و شیرین جلوی او را می گیرند. وقتی ماشین عارف به بیمارستان می رسد، سارپ هم در حالی که کلاه سویشرتش را روی سرش کشیده سمت پنجره بهار می ایستد تا راه باز شود. بهار به سمتی که او ایستاده خیره می شود…

خلاصه داستان قسمت ۱۱۱ سریال ترکی زن

سوهات به شیرین می گوید: «لازم نیست بترسی. من بیخودی کسی رو اذیت نمیکنم. ولی وقتی موضوع خانواده ام باشه به کسی رحم نمیکنم… حالا تو میخوای دوستم باشی یا دشمنم؟ » بعد هم پاکت پر از پولی به شیرین می دهد. شیرین پاکت را روی میز می اندازد و می گوید: «من یه سوالی دارم! تو چیه سارپی؟ » سوهات می گوید: «الان دیگه بهش میگیم آلپ. چون از نظر حقوقی کسی به این اسم وجود نداره. من پدرزن آلپ و پدربزرگ دوتا بچه هاشم. » و عکس خانوادگی سارپ را نشان شیرین می دهد. شیرین با ناباوری و ناراحتی به عکس خیره می شود. عارف و بهار در کنار ساحل مشغول خوردن صبحانه هستند. بعد از کمی حرف زدن درمورد حال این روزهای انور سکوتی برقرار می شود که عارف با گفتن: «تو حسی به من داری؟ » سکوت را می شکند. بهار خجالت می کشد و پایین را نگاه می کند و عارف ادامه می دهد: «من بهت احساس دارم… ولی تو حتی اگه بهم حسی نداشته باشی من بازم پیشتم. همراهتم… » بهار می گوید: «ولی من مریضم… دوتا هم بچه دارم.. »

عارف می گوید: «من با وجود اینا دوستت دارم… با وجود اینکه این چیزارو میدونستم عاشقت شدم… تو هر شرایطی دوستت دارم. » بهار با چشمان پر از اشک می گوید: «ولی ممکنه بمیرم. تو هم اینو میدونی… » عارف می گوید: «پس منم تا وقت مرگ دوستت دارم… » بهار با چشمان پر از اشک به او خیره می شود و لبخندی می زند. پیریل به خانه سوهات می آید و سوهات از شیرین می خواهد به اتاق کناری برود. اما شیرین پشت دیوار فالگوش می ایستد و پیریل با ناراحتی رو به پدرش می گوید: «بابا من دیگه نمیتونم ژولیده رو تحمل کنم… » سوهات می گوید که همه چیز را می داند و پیریل با عصبانیت می گوید: «میدونی چیه! تو منتظری نظیر بمیره! » سوهات هم می گوید: «تو هم منتظری بهار بمیره و جز این راه حل دیگه ای نداری! » پیریل گریه اش می گیرد و می گوید: «بابا من باید به سارپ همه چیزو بگم شاید اینجوری بهتر باشه واسم… من دیگه نمیتونم با این ترس زندگی کنم… » سوهات سعی می کند او را آرام کند و بعد می گوید: «کسیو داریم که بهمون کمک میکنه. » و شیرین را صدا می زند.

شیرین جلو می آید و پیریل از او می پرسد که کیست؟ شیرین هم می گوید خواهر بهار است و پیریل با عصبانیت به پدرش خیره می شود که سوهات می گوید: «چیزایی که به من گفتی و به پیریل هم بگو. این که بهار دوست پسر داره! » پیریل می پرسد که این حرف راست است یا نه که شیرین می گوید: «من دقیق نمیدونم ولی یکی هست تو محله شون به اسم عارف. » حکمت عمران از خرید برگشته اند و برای اینکه نفسی تازه کنند جایی می نشینند. از آن طرف پیامی و برشان هم طبق نقشه حکمت به انجا می آیند و پیامی دست برشان را می گیرد و به برشان می گوید: «داداش حکمت گفت باید بهم لبخندی بزنی! » آنها جایی می ایستند که عمران آنها را ببیند. عمران وقتی می فهمد کسی که پیامی با اوست جیدا نیست عصبانی می شود و به سمت آنها می رود و وقتی می بیند که برشان که خواهر جیدا معرفی شده بود همراه اوست بیشتر عصبانی می شود و به جیدا زنگ می زند که خودش را برساند. جیدا که از قبل نقشه را میدانست به آنجا می رود و گریه می کند و می گوید: «چرا این بلا باید سر من بیاد اخه… من میخوام طلاق بگیرم… »

عمران او را در آغوش می گیرد و می گوید: «آره حتما طلاق بگیر. دیگه با خواهرتم قطع رابطه کن. من از این به بعد خواهر توام! » بعد هم به حکمت می گوید که پیامی را از کار اخراج کند. عمران برای کاری آنها را تنها می گذارد که همه شان زیر خنده می زنند. اما جیدا واقعا گریه می کند و در فکر است… او می گوید: «ما انسانیت حالیمون نیست… » و بلند می شود و سراغ سیف الله می رود و می گوید که دیگر کاری به کار حکمت ندارد. سیف الله هم به شرط اینکه واقعا دیگر حکمت را نبیند همه سفته های او را پاره می کند و جیدا خوشحال می شود که دیگر لازم نیست به کاباره برود. خدیجه به انور زنگ می زند و می گوید قبل از اینکه به دیدن سارپ برود باید چیز مهمی را به او بگوید و انور هم قبول می کند. او به کافه ای می رود و خدیجه و شیرین را می بیند. خدیجه می گوید: «سارپ زن و دوتا بچه داره. پس باید بدونی که زنده بودن سارپ رو به هیچ وجه نباید به بهار بگی. » انور ناباورانه به فکر فرو می رود و سارپ را نفرین می کند. شیرین پیشنهاد می دهد که بهتر است دیگر به دیدن سارپ هم نرود که انور عصبانی می شود و می گوید: «نه باید برم یه چیزایی رو بهش بگم. باید برم دوتا حرف حساب باهاش بزنم! » و بلند می شود و می رود.

جیدا و ییلز از بهار می پرسند که عارف به او چه گفته و بهار به فکر فرو می رود و تمام لحظات آن روز صبح را به یاد می آورد که در آخر به عارف گفته بود: «میخوام خیلی بی پرده حرف بزنم عارف… من اون روز اولی که دیدمت یه حسی بهم میگفت میتونم بهت اعتماد کنم… دیدی حق با من بود… تو خیلی به من نزدیکی و الانم خیلی نزدیکتر شدی… اگه بخوای بدونی تو قلبم چی هست باید بگم وقتی مریضم نمیتونم به این که تو قلبم چی هست نگاه کنم… چون میترسم… » و عارف که منظور او را فهمیده به رویش لبخند می زند… بهار به دخترها می گوید که عارف اعتراف کرده او را دوست دارد اما وقتی دخترها از او می پرسند که جواب او چه بوده همان موقع بچه ها سر می رسند و حرف بهار قطع می شود.

خلاصه داستان قسمت ۱۱۰ سریال ترکی زن

وقتی نزدیکی های صبح، انور و بقیه به خانه می روند در راه پله، شیرین به انور زنگ می زند. انور به جیدا و ییلز می گوید که بالا بروند. شیرین وقتی به انور می گوید که میتواند فردا سارپ را ببیند، انور تحمل اینکه در فضای بسته باشد را ندارد و بیرون می رود تا کمی هوا بخورد. قهوه خانه عارف باز است و انور به انجا می رود و خیلی ناراحت به فکر فرو می رود. عارف از او می پرسد که چه شده اما انور چیزی نمی گوید و به سمت خانه می رود که همان موقع جیدا او را از پنجره می بیند و نگران می شود و قبل از اینکه وارد خانه بهار بشود او را به خانه ی خودشان می آورد و می پرسد که جریان چیست؟ انور می گوید: «من نمیتونم بمونم اینجا. چون هرچی تو دلمه رو میگم و چیزی که نباید به بهار بگیم هم با شما در میون میذارم.. » ییلز وحشت زده می گوید: «نگو نگو! هرچی میخواین بگین پیش خودتون حرف بزنین من نمیخوام بشنوم. » جیدا می گوید: «باشه نگو. بیا یکم بشین… » انور کمی می نشیند که جیدا باز می پرسد: «من دیدم پیش عارف بودی… فکر کردم عارف درمورد بهار باهات حرف میزنه!» انور کلافه می گوید: «نه همچین چیزی نیست اصلا! »

کمی بعد انور در سکوت می گوید که سارپ زنده است…. جیدا و ییلز هردو با تعجب به او خیره می شوند و ییلز عصبانی شده و رو به انور می گوید: «مگه من نگفتم بهم نگو؟ حالا من چیکار کنم… چجوری به بهار نگمش. بگم حالش بد میشه، نگم بعدا میفهمه و ناراحت میشه.. من چیکار کنم! » جیدا از او می خواهد ساکت باشد و ناباورانه از انور می پرسد که یعنی چه؟! انور می گوید: «زنده ست. این همه سال معلوم نبوده کجا بوده! منم فردا قراره برم ازش بپرسم که چرا خانواده اشو تنها گذاشته! » جیدا می پرسد: «مطمئنی که زنده ست؟ » انور می گوید: «شیرین دیدتش. حتی ماهیر هم دیدتش! » جیدا عصبی می گوید: «پس این همه سال چرا نیومده سراغ بهار و بچه هاش؟ » انور می گوید: «اینجوریام نیست. فکر میکرده بهار و بچه هاش مردن! ولی من فکر میکنم این چیزیه که از خودش درآورده! باور نمیکنم. شیرین میگفت سارپ با آدمای خطرناکی آشنا شده و برای همین نباید به بهار چیزی بگیم که اینم باور نمیکنم! اون فقط میخواد بهار ندونه! » ییلز که در تمام مدت سکوت کرده بود با کورسوی امیدی می گوید: «من میگم به بهار بگیم! هرچی باشه بابای بچه هاشه. شاید تو روند درمان بهار تاثیری داشت! »

اما انور می گوید که دکتر بهار گفته به هیچ وجه چنین چیزی را به او نگویند. همان موقع بهار در خانه منتظر انور است و خوابش نمی برد. اون نگران انور شده و از پنجره عارف را می بیند و از او سراغ انور را می گیرد؟ عارف تعجب می کند و می گوید: «من دیدمش رفت تو آپارتمان! » بعد هم بالا می آید و همراه بهار در خانه جیدا را می زنند. جیدا می گوید که حتما بهار است و ییلز می گوید: «بیاین همه مون بهش بگیم و خیال خودمونو راحت کنیم… من چجوری همچین چیزی رو از بهار پنهون کنم. » جیدا از او می خواهد چیزی را لو ندهد. وقتی ییلز بهار را می بیند با نگرانی به سمت او می رود و صورت او را در دست می گیرد و به او خیره می شود. بهار تعجب می کند و ییلز بعد از کمی مکث می گوید: «خوبی؟ » بهار لبخندی می زند و می گوید: «خوبم. نگرانم شدی؟ » همان موقع انور می گوید دیگر بهتر است به خانه بروند. عارف از حال انور متوجه می شود که چیزی شده اما چیزی هم نمی پرسد. سوات به مونیر می گوید که شیرین را حتما فردا به دیدنش بیاورد! شیرین سر میز صبحانه به خدیجه می گوید که پدرش و سارپ امروز قرار هست یکدیگر را ببینند. خدیجه خداروشکری می گوید که شیرین را عصبی می کند و او می گوید: «تو متوجهی چی داری میگی؟ چه بابا به سارپ زنده بودن بهارو بگه و چه پیش پلیسا بره و زنده بودن سارپ رو بگه ما تو خطر میفتیم! »

خدیجه از دست او کلافه می شود و می گوید: «تو فقط نمیخوای بهار چیزی بدونه تا اینکه بمیره! » بعد هم قرص های شیرین را برای درمان هپاتیتش به او می دهد و منتظر می ماند تا آن را بخورد. شیرین هم همین کار را می کند اما بعد از رفتن مادرش قرص را از دهانش بیرون می آورد. خدیجه از خانه بیرون می رود و همان موقع مونیر به در خانه می آید و به شیرین می گوید که باید جایی بروند. جیدا به قهوه خانه عارف می رود و بدون مقدمه می گوید: «تا کی میخوای عشق بهارو تو دلت نگه داری و بهش نگی؟ برو بهش بگو. اون باید وقتی میره اتاق عمل بدونه که یکی هست کنارش… یکی همیشه پیششه… » عارف رو به او لبخندی می زند و همان موقع به در خانه بهار می رود. او به بهار می گوید که دوتایی نزدیک ساحل برای خوردن صبحانه بروند. بهار متعجب می شود و می گوید: «آخه من کلی کار دارم… باید لباسارو آماده کنم. » عارف مدتی خیره به او می ماند و بهار هم دلش تاب نمی آورد و می رود تا آماده شود.جیدا بدو بدو سراغ بهار هم می آید و می پرسد که کجا می رود. بهار که کمی هم آرایش کرده با خجالت می گوید که همراه عارف برای خوردن صبحانه می روند.جیدا هم می گوید: « از این اداهات خسته شدم! دیگه وقتشه بری بهش بگی دوستش داری! »بهار معذب می شود و به او می گوید که حرف هایش را تمام کند. بعد هم همراه عارف می رود.

خلاصه داستان قسمت ۱۰۹ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۹ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۹ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۸ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۸ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۸ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۷ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۷ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۷ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۶ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۶ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۶ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۵ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۵ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۵ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۴ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۴ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۳ سریال ترکی زن

 

خلاصه داستان قسمت ۱۰۳ سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت ۱۰۳ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۲ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۱ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۱ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۱ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۱۰۰ سریال ترکی زن

قسمت ۱۰۰ سریال ترکی زن
قسمت ۱۰۰ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۹ سریال ترکی زن

قسمت ۹۹ سریال ترکی زن
قسمت ۹۹ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۸ سریال ترکی زن

قسمت ۹۸ سریال ترکی زن
قسمت ۹۸ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۷ سریال ترکی زن

قسمت ۹۷ سریال ترکی زن
قسمت ۹۷ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۶ سریال ترکی زن

قسمت 96 سریال ترکی زن
قسمت ۹۶ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۵ سریال ترکی زن

قسمت 95 سریال ترکی زن
قسمت ۹۵ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۴ سریال ترکی زن

قسمت 94 سریال ترکی زن
قسمت ۹۴ سریال ترکی زن

 

خلاصه داستان قسمت ۹۳ سریال ترکی زن

قسمت 93 سریال ترکی زن
قسمت ۹۳ سریال ترکی زن

 

خلاصه داستان قسمت ۹۲ سریال ترکی زن

 

قسمت 92 سریال ترکی زن
قسمت ۹۲ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۱ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۹۰ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۹ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۸ سریال ترکی زن

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۷ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۶ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۵ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۴ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۸۳ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۶۷ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی زن

خلاصه داستان قسمت ۶۵ سریال ترکی زن

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۲

بهار جواب تلفنش را نمی دهد و کمی بعد برشان سر میز آنها آمده و درست وسط بهار و عارف می نشیند و وقتی از بهار می پرسد که در خانه جدید احساس راحتی می کند یا نه؟ بهار می گوید: «آره. میدونی چرا؟ چون دیگه کسی نیست تو خونه م مواد مخدر بذاره! » برشان جا می خورد و سعی می کند به عارف توضیح بدهد که کار او نبوده و حتما بهار از حسودی اش این حرف ها را می زند و شاید هم کار جیدا بوده است. بهار می گوید: «بچه ها دیدنت که جاساز کردیش تو خونه م. تو چجوری آدمی هستی؟ منو با دوتا بچه داشتی تو دردسر مینداختی! »برشان رو به عارف می گوید: «عارف این زنه دروغ میگه فقط میخواد بین ما جدایی بندازه حسودیش میشه به عشق ما! »عارف می گوید: «چه عشقی؟ خیال برت نداره! من کس دیگه رو دوست دارم. الانم برو گمشو! »چشمان برشان پر از اشک می شود و با نفرت به بهار خیره می شود و بعد می رود.کمی بعد جیدا روی صحنه می آید و شروع به خواندن می کند.کمی بعد حکمت به انجا می آید و با دیدن سر و وضع جیدا روی صحنه می رود و می گوید: «اونایی که منو میشناسن میدونن که نباید روی حرف من حرف زد! پس الان همه ی مردای تو سالن باید پشتشونو به صحنه کنن! »

بعد برای اینکه کسی اعتراض نکند اسلحه اش را نشان می دهد. بعد هم روبروی جیدا می نشیند و به او می گوید که خواندنش را شروع کند. جیدا هم به ناچار شروع به خواندن می کند. بچه ها به خاطر اینکه حوصله شان سر رفته به اتاقشان می روند تا بخوابند. دوروک می ترسد و نیسان را هم می ترساند. بچه ها با ترس به طرف اتاق شیرین می روند و او را در آغوش می گیرند و از او می خواهند که در اتاقش بمانند. اما شیرین آنها را بیرون می کند و بچه ها به ناچار روی مبل می نشینند و دوروک بهانه می گیرد که دلش خانه شان را می خواهد و گریه می کند. نیسان سعی می کند او را آرام کند. شیرین به یاد می آورد که چهار سال پیش مدام به مدرسه نمیرفت و به محل کار سارپ می رفت تا او را ببیند. سارپ او را به گوشه ای کشانده و گفته بود: «دیگه نیا اینجا. نمیخوام سوتفاهم برای بقیه پیش بیاد که من دارم با دخترای کم سن و سال لاس میزنم. من زن دارم و زنمم خیلی دوست دارم. » همان موقع بهار همراه نیسان کوچک به مغازه آمده بود و شیرین بدون اینکه بهار او را ببیند فرار کرده بود و در خیابان به گریه افتاده بود… شیرین با یادآوری این خاطره اشک می ریزد. بعد از تمام شدن مراسم، حکمت به دنبال جیدا می افتد و از او فرصت دوباره می خواهد اما جیدا با قاطعیت می گوید: «من دیگه هیچ وقت به تو محتاج نمیشم. تموم شد. » و می رود.

وقتی عارف، بهار و انور و خدیجه را به خانه می رساند بچه ها می گویند که شیرین به آنها توجه نکرده است و دلشان خانه خودشان را می خواهد.انور به شیرین خیره می ماند و به بچه ها می گوید: «کاش به من زنگ میزدین تا من به خاله تون بگم که باهاتون بازی کنه. »نیسان می گوید: «به مامانمون زنگ زدیم. با گوشی خاله زنگ زدیم ولی جواب نداد. » بهار تعجب می کند که متوجه زنگ آنها نشده و سراغ گوشی اش می رود تا آن را چک کند و درست همان لحظه غش می کند و سرش به لبه ی میز می خورد و بیهوش می شود. شیرین هم با ترس گوشی بهار را برمی دارد تا شماره اش را پاک کند اما انور گوشی را از او می گیرد تا به آمبولانس زنگ بزند. بچه ها به خاطر مادرشان با صدای بلند گریه می کنند و انور آنها را همراه شیرین به اتاقش می فرستد تا این صحنه را نبینند. خدیجه و انور بالای سر بهار می نشینند و اشک می ریزند تا آمبولانس برسد.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۱

دکتر سینان به بهار می گوید: «درمانی که تا الان برات انجام دادیم جواب نداده و باید هرچه زودتر عمل پیوند رو انجام بدیم. و با توجه به شرایطت باید تو یه محیط استریل به مدت ۶ تا یک سال ازت مواظبت بشه. » بهار به این فکر می کند که هزینه های بیماری اش را چطور پرداخت خواهد کرد. موسی به ژاله زنگ می زند و از او می پرسد که امشب ساعت چند به خانه می آید؟ وقتی ژاله می گوید که دور و برساعت ۷، موسی می گوید: «عالیه. من شب با دوستام میرم کنسرت. تو مواظب بورا باش. خداحافظ. »ژاله تا بخواهد چیزی بگوید موسی گوشی را قطع می کند. ییلز به محل کار بهار می رود تا هر چیزی را که می داند به او بگوید. اما بهار به محض اینکه از بیمارستان به محل کارش می آید، سما خانم او را به عنوان منشی اش در مقابل مشتری جدید می برد و ییلز نمی تواند حرفش را به او بزند. فردانه همراه ییلز است و ییلز از شدت عصبانیت با صدای بلند قضیه اینکه خواهر بهار دوست دختر سارپ بوده است را لو می دهد. فردانه تعجب می کند و از ییلز می خواهد که چیزی به بهار نگوید چون مریض است و این خبر می تواند او را سکته بدهد.

بعد از ساعت کاری بهار، عارف به دنبال او می آید و از او می پرسد که به برنامه ی جیدا خواهد رفت یا نه؟ بهار می گوید که حتی خانوادگی به انجا می روند.عارف کمی عصبی می شود و بهار به او توضیح می دهد که انور اصرار کرده و چاره ای ندارد.عارف هم می گوید که آنها را همراهی خواهد کرد.بعد هم بچه ها را به پارک می برند. بهار و عارف کنار هم روی نیمکتی نشسته اند و وقتی بحث دانشگاه رفتن می شود عارف می گوید: «من ول کردم دانشگاهو. یه دوست خیلی صمیمی داشتم که همه چیزمون باهم بود. آوردمش محله و با نامزدم آشناش کردم… باهم دوس شدن و بعدم نامزد کردن. منم داغون شدم و نتونستم درس و دانشگاهو ادامه بدم… » بهار از اتفاقی که برای او افتاده ناراحت می شود و می فهمد که نامزد او همان برشان بوده. شب موقع برگشت دوروک قضیه شیرین در مقابل مغازه بختیار بقال را پیش می کشد و وقتی عارف می پرسد که یعنی چه؟ بهار برایش توضیح می دهد که دوروک عکسی از شیرین را در مقابل همان بقالی که سارپ را بزرگ کرده است، دیده است. عارف به فکر فرو می رود. وقتی به خانه می رسند، دوروک گوشی خدیجه را برمیدارد تا همان عکس را به بهار نشان بدهد اما وقتی عکس روی صفحه را می بیند عکسی از خودش و نیسان را می بیند و خوشحال می شود و همراه نیسان خدیجه را محکم در آغوش می گرند.

بچه ها از اینکه قرار است در نبود مادر و انور و مادربزرگشان همراه شیرین باشند خیلی هیجان دارند. اما به محض خارج شدن مادرشان همراه انور و خدیجه، شیرین بالا و پایین پریدن های آنها را می بیند و بعد اخم می کند و می گوید: «تلویزیون نگاه کنید و صداتونم درنیاد! » بچه ها ناراحت می شوند.کمی بعد دوروک گوشی شیرین را برمیدارد و از نیسان می خواهد که به مادرشان زنگ بزنند تا با او حرف بزند.نیسان هم زنگ می زند و اسم معشوقه ی سارپ روی صفحه گوشی بهار نمایان می شود.بهار دو دل است که جواب بدهد یا نه.از طرفی برشان هم به آن کاباره می آید و وقتی می فهمد که عارف و بهار کنار هم نشسته اند عصبانی می شود و اما به فکر فرو می رود تا همه چیز را خراب کند.

سریال ترکی زن قسمت ۵۱
سریال ترکی زن قسمت ۵۱

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۰

انور به محض خارج شدن شیرین از حمام به اتاقش می رود و با عصبانیت به او می گوید: «دروغاتو آماده کردی؟ سارپ چجوری هنوز زنده س؟ تو چیکار کردی؟ » شیرین گریه می کند و می گوید: «من اون پیامارو خودم به خودم دادم که فکر کنم برای یه لحظه سارپ هنوز زنده ست و منو دوست داره. » انور داد می زند: «اون تورو دوست نداشت! اون بهارو دوست داشت و تو بهش آویزون شدی! » خدیجه از آنها می خواهد آرام باشند و شیرین با جیغ و داد میگوید: «نخیر! اولش اونجوری بود ولی بعدش اونم عاشق من شد. ما عاشق هم شدیم. » انور به روی دخترش تف می اندازد و می رود. صبح که می شود همه دور میز صبحانه نشسته اند و باهم به شیرین زبانی های دوروک می خندند.شیرین این صحنه را می بیند و بدون خوردن صبحانه همراه لونت بیرون می رود. جیدا به عارف می گوید که برای دیدن برنامه اش همراه پدرش به کاباره بیاید. عارف می گوید که تمایلی ندارد و جیدا می گوید: «بهارم میاد با بچه هاش. میخوام کل خانواده شونو دعوت کنم. » عارف می گوید: «بهار همچین جایی نمیاد! »

جیدا می گوید: «من بگم میاد! توام حالا که دلت نمیخواد نیا. » عارف به فکر فرو می رود. جیدا به خانه خدیجه می رود تا لباس هایش را پرو کند. بعد پوشیدن لباس ها خیلی از کار انور خوشش می آید. خدیجه که به خانه می آید کمی حسودی اش می شود. جیدا به خدیجه می گوید که او هم کمی به خودش برسد و لباس های زیبا بپوشد. بعد هم آنها را به برنامه اش دعوت می کند.خدیجه مخالف است اما انور روی جیدا را زمین نمی اندازد و قبول می کند. خدیجه تعجب می کند و به او چشم غره می رود. بچه ها دلشان برای عارف تنگ شده است و به او زنگ می زنند. عارف می گوید که فردا بعد مدرسه دنبالشان می آید تا آنها را همراه بهار به پارک ببرد. بچه ها خیلی خوشحال می شوند.بعد اینکه به خانه می رسند، انور به آنها می گوید که او و خدیجه و بهار به برنامه جیدا دعوت شده اند.بهار می گوید: «پس کی مواظب بچه ها باشه؟ »شیرین جلو می آید و می گوید: «من مواظب بچه هام. ما هم با همدیگه خوش میگذرونیم. »بهار زیاد مایل نیست و می گوید که بعدا حرفش را خواهند زد.خدیجه پیش انور می رود و می گوید: «انور نمیبینی شیرین هرکاری میکنه به چشات بیاد؟ تو اصلا عین خیالت نیست. »

انور می گوید: «انتظار داری چیکار کنم خدیجه؟ »خدیجه جواب می دهد: «شیرین درسشو گرفته. سالهایت داره تاوان اشتباهات بچگیشو میده. ما هم دیگه این موضوع رو پیش نکشیم تا زندگیمون به آرامش برسه. مگه خودت همیشه نمیگفتی باید اشتباهات جوون هارو بخشید؟ باید گذشته رو فراموش کنیم انور… » انور به او خیره می شود اما چیزی نمی گوید. دوروک وقتی به گوشی خدیجه نگاه می کند و عکس شیرین را در پس زمینه آن می بیند که کنار بقالی بختیار است و کمی به آن خیره میشود. انور به خدیجه می گوید: «به نظرم عکس گوشیتو عوض کن. بچه ها میبینن میگن چرا مامانمون نیست. حداقل عکس نیسان و دوروکو بذار. » خدیجه می گوید: «گوشی خودمه هر عکسی بخوام میذارم. خیلی دلت میخواد خودت عکسشونو بذار انور. » از طرفی هم شب موقع خواب، نیسان از مادرش میخواهد که پیش شیرین بمانند و شب را با او خوش بگذرانند. بهار قبول نمی کند و وقتی قیافه ناراحت نیسان را می بیند در آخر می گوید: «باشه این دفعه رو میتونین پیش خاله تون بمونین. » و باعث خوشحالی بچه ها می شود. کمی بعد هم دوروک می گوید که در گوشی مادربزرگش عکس شیرین را دیده که به مغازه بختیار بقال رفته است. بهار تعجب می کند که شیرین چطور به مغازه بختیار رفته و عکس هم گرفته است .

قسمت ۵۰ سریال ترکی زن
قسمت ۵۰ سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۹

انور رو به بهار می گوید: «چند روز بعد اینکه سارپ اومد خونمون یکی تلفنو گذاشته بود دم در. شیرین هم از دانشگاه برگشتنی تلفن رو پیدا کرد و توشو که نگاه کرده فهمیده نلفن سارپه. » بهار که به نظر باور نکرده می پرسد: « کی گذاشتنش دم درتون؟ » شیرین فورا می گوید: «۱۵روز بعد اینکه سارپ خونمون اومده بود. » انور می گوید: «شیرین گوشیو از ما پنهون کرده بود. ما نمیدونستیم گوشی دستشه. » بهار از شیرین می پرسد که چرا و شیرین جواب می دهد: «نمیخواستم مامانم از طریق گوشی باهات ارتباط برقرار کنه. بعدشم فراموش کردم. چون اون روزا حسودیتو میکردم.. بعدش که تو وارد زندگیمون شدی دلیلی برای پنهون کردن گوشی نموند. » بهار عصبانی می شود و می گوید: «تو داری میگی عصبانیتم و نفرت و دوس نداشتنم نسبت به تو برات مهمه؟! » شیرین به ظاهر عصبانی می شود و می گوید: «تو میدونی اصلا وقتی من حال تورو فهمیدم چه حالی شدم؟ خبر داری؟ » انور که از درست دروغ های دخترش عصبانی شده به او می گوید بس کند.

بهار رو به انور می گوید: «حرفای تورو بارو میکنم ولی تو سرم کلی سوال هست. » و می رود. انور هم با عصبانیت رو به شیرین می گوید: «اگه راستشو میگفتم بهار یه دقیقه هم اینجا نمیموند! به خاطر تو! » و بعد از رفتن او خدیجه از شیرین می پرسد: «مگه بابات چی میدونه که اینجوری حرف میزد؟ » شیرین با ترس می گوید: «دفتر خاطراتمو خونده. یه چیزایی بیشتر از تو میدونه. » خدیجه از اینکه او همه چیز را در دفترش می نویسد عصبانی می شود و او را سرزنش می کند و بعد هم می رود. شیرین چند نفس عمیق می کشد تا کنترلش را از دست ندهد. انور در اتاق نشسته و گریه می کند و خدیجه از او می پرسد: «خیلی بده اون چیزی که تو دفتره؟ » انور می گوید: «خیلی بد… نخواستم تو ناراحت بشی که نگفتم بهت. ما چجور فرزندی تربیت کردیم خدیجه…؟ » و گریه اش شدید می شود و خدیجه سعی می کند او را آرام کند. شیرین به دیدن عارف می رود و با قیافه ای مظلوم به او می گوید: «من یه خواهشی ازتون دارم که به آبجیم نگین من میومدم اینورا. بخاطر این میومدم که از وضعیت خودش و بچه هاش باخبر بشم نه چیز دیگه… الان بالاخره داریم میشیم یه خانواده ی شاد… بهش چیزی نگین که ناراحت شه. »

عارف قبول می کند. برشان آنها را در حال حرف زدن می بیند و بعد رفتن شیرین به عارف می گوید: «اون کی بود؟ معشوقه جدیدته؟ » عارف می گوید: «مزخرف نگو! خواهر بهار بود. به تو چه اصلا؟ قراره به تو حساب پس بدم؟ » برشان تعجب می کند و به فکر فرو می رود. خدیجه و انور هم بچه ها را به پارک می برند و بچه ها وقتی می بینند که قیافه هردویشان درهم است آنها را هم سوار تاب می کنند و با هم اوقات خوشی را می گذرانند. شب که می شود خواب به چشمان بهار نمی آید و او سراغ انور و خدیجه می رود و می گوید: «من همش دارم فکر میکنم که کی ممکنه گوشیو گذاشته باشه دم درتون. آخه… سارپ هنوزم زنده ست! » انور و خدیجه ناباورانه به او خیره می شوند و بهار پیام های معشوقه سارپ را به آنها نشان می دهد و می گوید: «شوهر من مرده… ولی بابای بچه های من زنده ست. برای همینه که من میخوام همه چیزو بفهمم. » و با گریه به اتاق خودشان برمی گردد.

انور عصبانی شده و به اتاق شیرین حمله می برد. خدیجه از او می خواهد آرام باشد تا وقتی شیرین از حمام درآمد با هم حرف بزنند. برشان به دیدن جیدا می رود و جیدا درمورد بهار و بچه ها و شیرین می گوید که با بهار رابطه خوبی ندارد. برشان هم با دقت به حرف های او گوش می دهد که کسی در خانه را می زند. جیدا در را که باز می کند حکمت را می بیند اما در را فورا به رویش می بندد و به خواهش های حکمت هم توجه نمی کند. جیدا او را تهدید می کند که اگر باز هم سراغش بیاید به زنش زنگ خواهد زد. حکمت می گوید: «من الان میرم. ولی ول کنت نیستم. »

قسمت ۴۹ سریال ترکی کادین
قسمت ۴۹ سریال ترکی کادین

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۸

بهار در مسیر و داخل ماشین با خوشحالی به عارف میگوید که سارپ زنده است و عارف ناراحت میشود اما به رویش نمی آورد. از طرفی هم شیرین بخاطر نیامدن بهار تا ان وقت شب حرص میخورد و دوباره غر زدن هایش را شروع میکند و به خدیجه میگوید مامان کاری نمیخوای کنی؟ این خونه قانون داره یعنی چی که تو بیمارستانه هنوز، دروغ میگه،با دوست پسرش تو خیابونا داره میگرده و تو بابا براش بچه داری میکنید. اگه منم این موقع شب میومدم انقد راحت میذاشتین بیام خونه؟ بعد هم از جایش بلند میشود و کلیدی را که انور زیر گلدان برای بهار گذاشته برمیدارد. خدیجه با بی میلی کلید را از او میگیرد و نگران بهار میشود. وقتی بهار همراه عارف به خانه میرسد دیر وقت شده و بچه ها و انور خوابیده اند. بهار هرچقدر دنبال کلید میگردد پیدایش نمیکند و در خانه را میزند. خدیجه که هنوز نتوانسته بخوابد بلند میشود تا در را باز کند اما شیرین به او خیره میشود و خدیجه در را نصفه باز میکند و میگوید خجالت نمیکشی این وقت شب میای خونه؟ بهار میگوید الان از بیمارستان تونستم بیام بیرون تا الان کارم طول کشید.

خدیجه میگوید تا این وقت شب با هرکی داشتی میگشتی الانم برو پیش همون. بهار میگوید مامان چی میگی درو باز کن سردمه. خدیجه میگوید فردا صبح میای بچه هارو میبری مدرسه این وقت شب کسی نمیتونه بیاد خونه ما. بعد هم در را میبندد و بهار هرچقدر در میزند و او را صدا میکند خدیجه در را باز نمیکند. کمی بعد خدیجه از شیرین میخواهد در را باز کند و شیرین قبول میکند و بعد هم بهار را دم در میبیند. اما به خدیجه میگوید که رفته و حتما پیش دوست پسرش است. خدیجه جا میخورد و شیرین از او میخواهد که برود و بخوابد که دوروک و نیسان از خواب بیدار میشوند و سراغ مادرشان را میگیرند. خدیجه کنار بچه ها میخوابد تا خوابشان ببرد. بچه ها با لبخند به او خیره میشوند و بعد هم خدیجه را میبوسند. بهار همانجا دم در در آن هوای سرد تا صبح منتظر میماند. بعد از چند ساعت ژاله وقتی به موسی زنگ میزند موسی در ماشین نشسته و خوابش برده و با دیدن شماره ژاله صدای اهنگش را زیاد میکند و میگوید صدات نمیاد من الان یه جای شلوغم. بعد هم گوشی را قطع میکند. نصف شب وقتی ژاله همراه بورا به خانه میرسد موسی هنوز به خانه نیامده و درواقع داخل ماشین خوابش برده است.

او صبح به خانه میرسد و ژاله از او میپرسد که کجا بوده. موسی میگوید یخورده با دوستام گشتیم. غذا خوردیم و رفتیم به یه بار بعدشم یه بار دیگه.برم یه دوش بگیرم صبونه بورا رو تو آماده میکنی.بعد هم به حمام میرود. ژلله با تعجب به او نگاه میکند و پیراهن موسی را بو میکند و وقتی میبیند عطرش عوض شده جا میخورد. بهار در را میزند و انور دررا باز میکند و از این که الان به خانه آمده تعجب میکند. بهار میگوید باید به سر کار میرفته و انور با مهربانی برایش چای می آورد. خدیجه هم به او خیره میشود. بهار به اتاق میرود و گریه میکند و بعد هم پیش بچه ها خوابش میبرد. خدیجه سر کار میرود و همسایه اش ماهیر به او میگوید اون خانومه که با شما میمونه تمام شب رو رو پله ها بود، اونو اونجوری دیدم خوابم نبرد، همش بیدار بودم از پنجره نگاش میکردم نگرانش شدم. خدیجه تعجب میکند اما چیزی نمیگوید و میرود. بهار که خواب مانده بچه ها را هم با عجله بیدار میکند تا بروند.

سر راهش هم گوشی سارپ را به یک تعمیر موبایل میدهد که صاحبش همان ماهیر است. وقتی بهار دنبال گوشی اش میرود ماهیر میگوید خراب نیست شارژش تموم شده. من وقتی به داداش انور هم دادم بهش گفته بودم زیاد شارژ نگه نمیداره. بهار از شنیدن اسم انور متعجب میشود و به فکر فرو میرود و اتفاق هارا از زمان پیدا کردن گوشی کنار هم میچیند. جیدا به خانه خدیجه میرود تا بهار و بچه هارا ببیند. آنها نیستند و جیدا داخل خانه میشود و میگوید که منتظر میماند. خدیجه از سرو وضع او خوشش نمی آید و جیدا وقتی متوجه میشود انور خیاط است پارچه هایش را میدهد تا انور برایش لباس بدوزد. انور با این که خیاط مردانه است به ناچار قبول میکند و وقتی میخواهد اندازه های جیدا را بگیرد کمی خجالت میکشد و خدیجه هم که حواسش به آنهاست میگوید که خودش اندازه هارا میگیرد. بهار به خانه که میرسد از انور میخواهد به حیاط پشتی بروند تا با او حرف بزند. بهار مدتی به انور خیره میشود و بعد میگوید تلفن سارپ رو تو بهم دادی بعدشم شارژرشو. من میخوام حقیقت رو بدونم بهم بگو.

انور نمیداند چه بگوید و شیرین جلو می آید و میگوید بهت میگیم چی شده. خدیجه هم جلو می آید و بهار میگوید تلفن سارپ رو داداش انور واسم فرستاده من میخوام بدونم چی شده. شیرین و خدیجه با تعجب به انور خیره میشوند و میترسند. انور همچنان سکوت کرده و جیدا به انجا می آید و بهار میگوید تو هم بیا چون باید یه چیزی ازت بپرسم. تو وقتی ما خونه نبودیم داداش انورو وقتی از اپارتمان بیرون میرفت دیدی اره؟ بعدشم داداش انور اومد شارژرشم بهمون داد.شیرین جلو می آید و میگوید به بابام ربطی نداره گوشی پیش من بود. بهار میگوید شیرین تو ساکت شو من فقط میخوام از زبون داداش انور بشنوم چون اون به من دروغ نمیگه. انور بالاخره میگوید باشه من تعریف میکنم. بهترین راه همینه. شیرین و خدیجه به انور خیره میمانند.

سریال ترکی زن قسمت ۴۸

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۷

دوروک از دثت نیسان بخاطر این که فراموش کرد عکس پدرشان را بکشد عصبانیست و نیسان گریه میکند. انور سراغ آنها میرود تا آرامشان کند. خدیجه مشغول درست کردن سوپ برای بهار است و شیرین با عصبانیت به او میگوید چرا این کارو میکنی؟مطمئنی بهار نقش بازی نمیکنه که بهش ترحم کنی؟ خدیجه میگوید مطمئنم،اصلا تو چرا هی از صبح میخوای دردسر درست کنی؟ شیرین میگوید دوست بهار رابطه بین من و سارپ رو میدونه، میدونه من پیامارو به گوشیش فرستادم،اینا دست به یکی کردن و برام تله گذاشتن ،بهار به خاطر همینه که توی خونه ماست. خدیجه میترسد و به فکر فرو میرود و غذایی که درست کرده بود را به انور میدهد تا برای بهار ببرد و بعد هم به اتاق شیرین میرود و با استرس میگوید کاری نمیتونه که بکنه فقط اعصابمون خورد میشه. شیرین هم فرصت را مناسب میبیند و میگوید من فکر میکنم بهار میخواد قتل سارپ رو هم بخاطر این که ما باهم رابطه داشتیم بندازه گردن من. خدیجه به فکر فرو میرود. صبح که بهار بچه هارا به مدرسه میبرد نیسان میگوید که در نقاشی اش را فراموش کرده و شیرین هم به او گفته که حتما پدرش را دوست ندارد.

بهار اول بخاطر ح فی که شیرین زده کمی عصبی میشود اما فورا لبخندی میزند و خاطره ای برای آنها تعریف میکند که وقتی نیسان کوچک بود سارپ هم نیسان را در ماشین براموش کرده بود و به خانه آمده بود و بعد هم از بهار خواسته بود که هیچ وقت این قضیه را برایش تعریف نکند. بچه ها با این خاطره کلی میخندند. وقتی بهار گوشی سارپ را بیرون می اورد تا عکسی به بچه ها نشان دهد گوشی به زمین می افتد و دیگر روشن نمیشود. ییلدیز جلوی خانه انور منتظر شیرین است و وقتی او را میبیند سوار ماشینش میکند و میپرسد اون پیامها بعد اون اتفاق بوده الان بگو ببینم سارپ مرده یا زندس؟ شیرین کمی فکر میکند و میگوید نه اون پیام هارو من خودم فرستادم. ییلدیز میپرسد که گوشی سارپ دست او چه میکرده و شیرین میگوید تو هتلی که همو دیده بودیم جا مونده بود. حالا برو اینارو برای بهار تعریف کن. بگو خواهرت دوست دختر شوهرت بوده. اینارو بگو تا اون بچه هارم برداره و گورشو از خونه ما گم کنه‌‌. بعد هم از ماشین پیاده میشود و میرود.

سما در محل کلر بهار به او میگوید تو درست کار نمیکنی بنظر من یه کاری تو بیمارستان پیدا کن که برات راحت تر باشه. بعد هم میگوید لباس های پارت آخر رو تا فردا صبح از اول اتو کن چون مشتری ها راضی نبودند. بهار جا میخورد و فردانه به او میگوید دوباره اتو نکنیا قبلا اتو کردی دیگه اصلا نمیفهمه که تازه فردا به هرحال مجبوره تحویل بده.یکی دیگر از کارکنان میگوید این کار اون جور که میگین راحت نیست. صبح دیدم تمام لباس هارو مچاله کرد و انداخت قسمت پشتی. بهار عصبانی میشود اما همه کارکنان آنجا قول میدهند که کمکش کنند و او را خوشحال میکنند. وقتی انور به دنبال بچه ها در مدرسه ایستاده موسی را میبیند و در مورد ژاله از او میپرسد. موسی با ناامیدی میگوید که ژاله دوست ندارد به خانه بیاید و انور به او پیشنهاد میدهد کاری کن که ژاله دوست داشته باشه و بخاطرش بیاد خونه. بخاطر زنی که عاشقشیم باید بجنگیم. همان شب موسی کتابی را درمورد روابط که در آن گفته کاری کنید همسرتان فکر کند زندگی دیگری دارد و دنبالتان بیفتد میخواند و به فکر میرود و بعد بورا را صدا میزند تا باهم به بیمارستان و دیدن ژاله بروند.

او بورا را به ژاله تحویل میدهد و میگوید من امشب یه شام دعوتم و اومدم بورا رو بذارم پیشت خب دیگه خدافظ ژاله جا میخورد اما چاره ای ندارد. عارف به بهار زنگ میزند و میگوید تخت و گازتو فروختم پولشو بیارم خونه مادرت بچه هارم ببینم. بهار میگوید دستت دردنکنه ولی من سر کارم و تا یه ساعت هم کارم تموم نمیشه تازه بعدش باید برم بیمارستان. عارف خداحافظی میکند اما یک ساعت بعد به دنبال بهار میرود تا هم او را ببیند و هم به بیمارستان برساند. در بیمارستان ژاله میگوید که در طول شیمی درمانی باید کار کردن را رها کند و سینان میگوید که درمان موثری وجود دارد که بیمه هزینه اش را پرداخت نمیکند. بهار نمیداند چه کند.

سریال ترکی کادین قسمت ۴۷

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۶

ییلدیز نمیداند چه کند و در آخر به دستشویی خانه میرود و از آنجا با شیرین تماس میگیرد. شیرین با ترس جوابش را میدهد و ییلدیز با عصبانیت میگوید تو چطور آدم بی وجدانی هستی؟ کاری میکنم همه اینو بفهمن،خار و ذلیلت میکنم. شیرین که ترسیده میگوید اون طور که فکر میکنی نیست. اما ییلدیز گوشی را با خشم قطع میکند و شیرین به سمت او میرود و با بغض و چشمان پر از اشکش به او میفهماند که به کسی چیزی نگوید. اما ییلدیز پیش بهار میرود و میگوید من باید یه چیزی رو بهت بگم. اما به یاد وضعیت بهار و حرف های ژاله می افتد که گفته بود نباید به او استرس وارد کرد. حرفش را عوض میکند و بهار کمی به او خیره میشود و میپرسد مطمئنی داری راستشو بهم میگی ییلدیز؟ من فکر میکنم مامانم یا شیرین چیزی بهت گفتن. ییلدیز میگوید چی میتونن بهت بگن؟ بعد بهار دوباره لبخند میزند و میگوید همه اتفاقا پشت سر هم افتاده. فکر کن سارپ زنده است. ییلدیز میگوید اگه زنده بود که پا میشد میومد پیشت. بهار میگوید اگه بخواد و نتونه بیاد چی؟
یا نمیدونم با اون زنه باشه و مارو ترک کرده باشه. من نمیدونم قضیه چیه ولی تا نفهمم خیالم راحت نمیشه. ییلدیز میگوید تو ذهنتو درگیر این چیزا نکن سلامتی تو از همه چی مهم تره. بهار کمی عصبانی میشود و میگوید بسته ییلدیز تو جای من بودی چیکار میکردی؟شوهری که فکر میکردم ۴ سال پیش مرده زنده است.
من باید برم دنبالش. ییلدیز که نمیداند چه بگوید و چه کار کند هم بلند میشود و میرود.

از طرفی شیرین هم که مطمئن است این بار همه از کارش باخبر میشوند از ترس در اتاق گریه میکند و بارفتن ییلدیز میفهمد که او چیزی نگفته. ییلدیز وقتی از خانه خارج میشود و سوار ماشین اش میشود شروع به گریه کردن میکند و انور که در کوچه بوده این صحنه را میبیند و تعجب میکند. عارف به بهار زنگ میزند و بچه ها با دیدن اسم او روی صفحه گوشی با خوشحالی بالا و پایین میپرند چون دلشان برایش تنگ شده است. بهار گوشی را جواب میدهد اما بچه ها از او میخواهند که با عارف صحبت کنند و بهار گوشی را به انها میدهد و در اخر خودش با عارف صحبت میکند. عارف از او حالش را میپرسد و بعد میگوید که به چیزی احتیاج دارد یا نه؟ بهار با لبخند بزرگی به او جواب میدهد و بعد هم خداحافظی میکند. برشان پیش جیداست و برایش لباس میدوزد که جیدا دوباره به کاباره ها برود. جیدا از کار دوخت او راضی نیست و برشان میگوید خیلی دلت میخواست با حرف حکمت لباستو دورنمینداختی. ولی فالگیره گفته بود حکمت میره دنبال یکی دیگه. جیدا کمی عصبی میشود و میگوید درمورد توام راست میگفت. برشان پوزخند میزند و میگوید مگه ندیدی بهار از اپارتمان رفت؟
از شرش راحت شدم. دیگه اون موضوع تموم شده رفته. جیدا هم میگوید عارف خودش بهار و لچه هارو رسوند خونه مامان بهار. عشق جوونیت دیگه تموم شده. توام برو دنبال یه شوهر دیگه.

برشان عصبانی میشود و میرود. جیدا کمی بعد پیش عارف میرود و سراغ بهار و بچه هارا میگیرد. عارف میگوید خیلی دلت میخواد زنگ بزن حالشونو بپرس.اتفاقا بهار میگفت بچه ها دلشون برای تو تنگ شده. دجیدا خوشحال میشود و میگوید بهش بگو بچه هارو بعضی وقتا بیاره اینجا. عارف میگوید زنه داره با مرگ دستو پنجه نرم میکنه تو میگی بیاره بگردونه؟ جیدا از این که حال بهار خیلی بد است و چیزی نگفته تعجب میکند. بهار مشغول آپزی است که خدیجه به آنجا میرود و از او میپرسد چرا بدون اجازه آشپزی میکند؟ بهار حالش بد میشود و تا بخواهد جوابی بدهد بیهوش روی زمین می افتد. خدیجه میترسد و به سمت او میرود و در آغوشش میگیرد. انور هم جلو می آید و بهار هم چشمهایش را باز میکند و میگوید که خوب است. خدیجه اورا محکم در آغوش میگیرد و بهار روی شانه های او چشمانش را میبندد. شیرین هم این صحنه را میبیند و عصبانی میشود و سراغ بچه ها میرود و به نقاشی نیسان که همه را کشیده جز سارپ نگاه میکند و میگوید تو مگه باباتو دوست نداری که نکشیدیش؟ گفتم شاید چون دیگه به عارف میخواین بابا بگین باباتو فراموش کردی. بچه ها میگیویند که پدرشان را دوست دارند و نیسان چشمانش پر از اشک میشود.

سریال ترکی کادین

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۵

بهار صبح زود با عجله همراه بچه ها از خانه خارج میشود. انور وقتی خدیجه را میبیند با عصبانیت میگوید خدیجه بچه ها از تو میترسن. بخاطر تو پچ پچ میکنن و سرمیز نمیشینن که تو نگی از خونم برین بیرون. خدیجه هم عصبانی میشود و میگوید میدونی من کی به اونا میگم برین؟ وقتی مثل الان ارامش خونمونو بهم بزنن. انور سکوت میکند و شیرین موزیانه لبخند میزند. ژاله رو به ییلدیز میگوید چیز مهمی نیست اما حرفامون بین خودمون بمونه چون تو دوره درمان بهار به کمکتون احتیاج دارم. خیلی خطرناکه بهار توی این شرایط تنها باشه.
کمک کنین خانوادش جریان رو بفهمن چون لازمه که ما از خانوادش تست بگیریم و ماهم داریم وقت رو از دست میدیم. ییلدیز قبول میکند و بعد هم میرود تا وسایل بهار را از خانه اش جمع کند و عارف کمکش میکند.

عارف به او میگوید یچیزی ذهنمو درگیر کرده. خواهر بهار یمدت اطراف محله میپلکید. حتی به عنوان مشتری اومد پیش من. بهم نگفته بود خواهر بهاره و گفت اسمش ملکه. ییلدیز جامیخورد اما تصمیم میگیرد بخاطر این که بهار استرس نگیرد و بیماری اش وخیم تر نشود به او چیزی نگوید. بعد هم شماره شیرین را از عارف میگیرد. شیرین به اتاق بهار سر میزند تا آنجا را ببیند. انور سر میرسد و به اتاق نگاه میکند و میگوید احساس و دوست داشتن یعنی این. عدم احساس مثل اینه که تو جهنم بمونه. خدابه داد جهنم درونت برسه…و میرود. شیرین عصبانی میشود و تورهای اتاق را پاره میکند و فریاد میزند من تورو دوست دارم مادرمم دوست دارم و سارپ رو. و زیرگریه میزند. خدیجه وقتی به خانه می آید و وضع اتاق را میبیند دوباره تور هارا سر جایشان آویزان میکند. بهار و بچه ها در راه رسیدن به خانه هستند که انور هم همراهیشان میکند. دوروک رو به مادرش میگوید که خواب پدرش را دیده و بهار به فکر فرو میرود چون خودش هم همان شب که نیسان هم خواب سارپ را دیده بود اورا درخواب دیده بود که سارپ از او پرسیده بود که ازم دلخوری؟

و بهار جواب داده بود اره بخاطر این که مردی تنهامون گذاشتی وچون یکی دیگه رو دوست داشتی. سارپ به او میگوید هیچ کدوم درست نیست. اونجوری که فکر میکنی نیست. انور و خدیجه و شیرین و بهار تلوزیون تماشا میکنند. کسی به انور زنگ میزند و برای کمک به پسرش که میخواهد هنر بخواند شماره شیرین را میخواهد. انور همانجا میخواهد شماره را بگوید که خدیجه به او چشم غره میرود. انور هم به اتاقی دیگر میرود. خدیجه و شیرین از استرس رنگشان سفید میشود و خدیجه به شیرین میگوید که بهتر است شماره اش را عوض کند. کمی بعد بهار میرود که بخوابد و به یاد حرفهای ییلدیز می افتد که گفته بود تاریخ پیام هارا چک کند تا ببیند چه مدت از ازدواجشان را سارپ به او خیانت کرده بلکه حالش بهتر شود. بهار بلند میشود و گوشی را دوباره چک میکند و از چیزی که میبیند تعجب میکند و به گریه می افتد. و با خوشحالی به حیاط پشتی میرود و به ییلدیز زنگ میزند و میگوید سارپ زنده است.

صبح ییلدیز به در خانه خدیجه میرود. خدیجه اورا به خانه دعوت میکند و میگوید که بهار و بچه ها مدتی است بیرون اند و الان برمیگردند شیرین به او سلام میدهد و بعد از آن که متوجه میشود او ازدواج کرده میگوید کاش بهار هم ازدواج میکرد. ییلدیز میگوید منم بهش میگم ولی اون هنوز شوهرشو دوست داره. عشقی که یک در هزار پیدا میشه. شیرین با خباثت به او نگاه میکند و میگوید فکر نکنم اونطوریم باشه اون شب با عارف اومدن اینجا. بهار از راه میرسد و کمی بعد از ییلدیز میخواهد به حیاط بیاید تا باهم صحبت کنند. بهار با هیجان به او میگوید پیامها بعد از اون حادثه فرستاده شدن. کم مونده عقلمو از دست بدم نمیدونم الان سارپ کجاست و چیکار میکنه من باید اینارو بدونم. ییلدیز که نگران اوست میگوید میگم بهتر نیست تو حالا به اینا فکر نکنی؟ تازمانی که درمانت تموم بشه.

بهار میگوید میگم سارپ زندس تو چی داری میگی. و باخوشحالی میگوید من باید اونو پیدا کنم. ییلدیز میگوید پس اون زنه رو پیدا میکنیم یعنی از اونجایی که بعد از مرگش به هم پیام دادن پس میدونه کجاست. بهار میگوید شاید هنوز با اون زنه است ولی واسم مهم نیست فقط میخوام سارپ رو ببینم همین. ییلدیز از او میخواهد که شماره آن زن را به او بدهد تا از طریق آشنایش بتوانند اورا پیدا کنند. بهار شماره را میدهد و ییلدیز میفهمد که شماره شیرین است و همان موقع با شماره بهار به او زنگ میزند. شیرین از ترس باتعجب به بهار که کنار او مشغول چای دم کردن است اما گوشی در دستش نیست خیره میشود. ییلدیز جلو می آید و میبیند که گوشی که زنگ میخورد دست شیرین است و با نفرت به او خیره میشود.

سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۴

خدیجه پیش شیرین میرود و میگوید نکنه این همون دوست پسر بهاره که میگفتی؟ شیرین بله میگوید و خدیجه تعجب میکند و میگوید یعنی چی جلوی بچه هاش دوست پسرشم آورده؟ شیرین از خدیجه میخواهد که با آن ها غذا نخورد چون راحت نیست و خدیجه قبول میکند. کمی بعد انور با عصبانیت به اتاق او می آید و میگوید تو به خیال خودت با این کار داری به اومدن اونا اعتراض میکنی تو که میگفتی قراره عوض شی و همه چیو تغییر بدی.
یبار دیگه نیای جلو منو دروغکی بهم بگی که قصد تغییر کردن دارم… و میرود. شیرین عصبانی میشود و با حرص گریه میکند. اما بعد با قیافه خندان سر میز شام میرود و خودش را خواهر بهار معرفی میکند و به عارف هم سلام میدهد. عارف با تعجب به او خیره میشود اما چیزی نمیگوید. بعد از رفتن عارف بچه ها با ذوق به اتاق نگاه میکنند اما از دیدن وضع آن ناراحت میشوند و توی ذوقشان میخورد. انور هم با شرمندگی به آنها نگاه میکند. بهار رو به آنها لبخند میزند و میگوید شما برین با بابا بزرگ بازی کنین منم وسایلمونو میچینم بعد ببینم خوشتون میاد یا نه. بهار با دیدن اتاق جا میخورد و انور وقتی میخواهد کمکش کند میگوید که نیازی نیست و خودش دست به کار میشود. جیدا مست است و یوسف به او میگوید چیه مگه منم اندازه حکمت میتونم خرجتو بدم. جیدا پوزخند میزند و میگوید فکر کردی خرج من همین چیزاس که میبینی؟ من یه بچه ۶ ساله دارم که عقب موندست و باید بره مدرسه میدونی چقد خرج داره؟

هرچی از حکمت میپیچوندمو میفرستادم واسه اونو مامانم. یوسف جا میخورد و میگوید من اصلا نمیدونستم حتی ندیدم با مامانت حرف بزنی. جیدا میگوید منو نمیخواد میگه آبرومونو بردی. حق داره همه فامیلامون کثافت کاریامو میدونن. مامانم گفت بابام از ناراحتی مرد ولی دستش درد نکنه باز از پسرم مراقبت میکنه. وباز به خوردن مشروب ادامه میدهد. بچه ها که از طرز نگاه و رفتار خدیجه حس میکنند او آنهارا دوست ندارد وقتی بازی میکنند هم با صدای ارام صحبت میکنند که او نشنود و عصبانی نشود. اما انور از انها میخواهد که راحت باشند و خدیجه با این چیز ها ناراحت نمیشود و رو به خدیجه میگوید مگه نه خدیجه؟ اما خدیجه چیزی نمیگوید و بچه ها ناراحت میشوند. بهار لباس عروسی اش را برمیدارد و با چشمان پر از اشک یاد روز عرکسی اش میفتد‌. اما بعد آن را با قیچی میبرد و تورهایش را روی وسایل اضافی آنجا می اندازد تا اتاق زیباتر دیده شود. بعد هم وسایلشان را میچیند. وقتی میرود دوروک و نیسان را برای دیدن اتاق صدا بزند گوشی اش را که همان گوشی سارپ است روی میز میگذارد. شیرین و خدیجه آن را میبینند و قیافه خدیجه در هم میرود و به انور میگوید ببین از همون روز اول اومده گوشی رو کرده تو چشمون که آره من میدونم گوشی از این خونه اومده بیرون. شیرین هم حرف اورا تایید میکند و انور سکوت میکند.

کمی بعد بهار می آید که گوشی اش را بردارد و خدیجه میگوید تو گوشیتو عوض کردی؟ قبلا یه ندل دیگه داشتی. بهار میگوید نه این گوشی من نیست گوشی سارپه. خدیجه میگوید مگه قرار نبود هیچ کدوم از وسایل سارپ رو نیاری؟ بهار با کمی مکث میگوید باشه قایمش میکنم دیگه نبینیش. کمی بعد که لهار در آشپزخانه است خدیجه به او میگوید اگه ممکنه از شیرین فاصله بگیر و باهاش حرف نزن. دوروک با ناراحتی از مادرش میپرسد که عکس پدرش را نیاورده است؟ و بهار میگوید معلومه که آوردم مگه میشه نیارمش. بعد هم لپتاپ را باز میکند و عکس سارپ را روی صفحه آن نشان بچه ها میدهد و خوشحالشان میکند. در خانه ای و پیش زنی دیگر سارپ از خواب بیدار میشود و به بالکن میرود و هوامیخورد. از طرفی نیسان هم از خواب بیدار میشود و میگوید خواب دیدم بابام زندست. ژاله به ییلدیز زنگ میزند و میگوید بهار برای کار های ضروری شماره شمارو داده اگه امکانش هست زودتر یه سر به بیمارستان بزنید. ییلدیز نگران میشود و میگوید که نیم ساعته خودش را میرساند.

قسمت 44 سریال ترکی زن
قسمت ۴۴ سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۳

خدیجه که به بهار مشکوک است رو به انور و شیرین میگوید من بهش گفتم بهت پول میدم چرا قبول نکرد؟ چرا گفت حتما باید بیاد اینجا زندگی کنه؟ انور میگوید از اولشم باید اینجوری میشد که با ما زندگی کنه. یه زن تنها با دوتا بچه. ماباید حواسمون بهش باشه. خدیجه میگوید من مطمئنم بهار یچیزی تو اون تلفن دید. من بزرگش کردم شخصیتشو میشناسم بهار بادوتا بچه هیچ وقت در خونه کسی نمیره. حتما یه نقشه ای داره. انور حرف او را قبول ندارد و شیرین برای این که دوباره خودش را در دل پدرش جا کند میگوید مامان چرا بد برداشت میکنی؟

خدیجه با تعجب به ان دو نگاه میکند و وقتی انور میرود شیرین به مادرش میگوید ولی مامان تو هم حق داری تا الان که داشت خوب از پس همه چی بر میومد چیشد یهویی نتونست؟ بعد هم انور سعی میکند انباری را مرتب کند. اما خدیجه قبول نمیکند وسایلش را دور بیندازد. شیرین جلو می اید و میگوید که وسایل اضافی را به اتاق او ببرند. خدیجه اما عصبانی شده و باز هم نمیگذارد کسی کاری از پیش ببرد. شیرین به پدرش قول میدهد که خدیجه را راضی کند. بعد هم رو به انور میگوید بابا میخوای تا اخر عمرت با من قهر بمونی؟ انور جواب میدهد شیرین من به تو اعتماد ندارم. شیرین بغض میکند.

بچه ها از این که دیگر عارف را نخواهند دید ناراحت میشوند و پیش او میروند و نیسان به او همه چیز را میگوید. عارف نگاهی به بهار می اندازد و بهار میگوید من اومدم باهات یکم حرف بزنم یکم حالم خوش نیست مجبور شدم برم پیششون. کم خونی دارم و دکتر گفت درمانش خیلی سنگینه و تنهایی نمیتونی. اگه مامانم بیرونم نکنه تا چند ماه اونجاییم.

عارف از رفتن آنها مشخصا ناراحت شده اما چیزی نمیگوید. کمی بعد عارف میگوید میدونی چی یادم افتاد؟ شب اولی که با بچه ها اومده بودین این ور اون ورو نگاه میکردی. اون نگاهت تو ذهنم مونده. بهار به او خیره میشود و بعد از کمی صحبت از او تشکر میکند و قصد رفتن میکند که عارف میگوید بهار نمیدونستم از رفتنتون انقدر ناراحت میشم. جیدا بخاطر این که حکمت او را بخاطر کس دیگری رها کرده است حال خوبی ندارد و گریه میکند و به برشان میگوید دیگه کی بهم پول میده من چجوری زندگیمو بگذرونم؟ چجوری واسه مامانم پول بفرستم و شهریه مدرسه غیر انتفاعی پسرمو بدم؟ حالا مجبورم باز برم بوی مست کردن بقیه رو تحمل کنم تا بلکه یکی پیدا بشه. همان موقع بهار در خانه اورا میزند تا خداحافظی کند. جیدا کمی ناراحت میشود و دوروک دا در اغوش میگیرد.

نیسان میگوید داداش عارف قراره وسایلمونو ببره دیدنمونم میاد توهم میای؟ جیدا که نمیخواهد برشان این حرفهارا بشنود فورا بعد از دراغوش گرفتن بهار خداحافظی میکند. اما برشان حرفهایشان را شنیده و با نفرت به جیدا خیره میشود. بهار وسایل ضروریشان را جمع میکند و با بی میلی وسایل مربوط به سارپ را در جعبه ای دیگر میگذارد تا به ییلدیز بدهد تا برایش نگه دارد. اما لباس عروسی اش را بین وسایلی که باخود خواهد برد میگذارد. شب قبل از این که بهار و بچه ها به خانه خدیجه بیایند او به شیرین میگوید از بهار دور بمون ممکنه ازت حرف بکشه. تو ساده هستی چیزی رو لو نده. کمی بعد عارف بهار و بچه ها را به آنجا میرساند و انور هم او را برای شام دعوت میکند. شیرین نگران میشود و فورا در اتاقش پنهان میشود و با خودش میگوید این دفعه واقعا بدبخت شدم من الان چیکار کنم؟

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۲

شیرین هدیه در دست برای این که دل پدرش را بدست بیاورد به او نزدیک میشود. انور به او توجه نمیکند و خدیجه میگوید که ان پاکت چیست. انور هم جواب میدهد که برایش هدیه خریده و خدیجه را خوشحال میکند. چشمان شیرین پر از اشک میشود. عارف به همراه بچه ها در فستفودی مشغول خوردن غذا هستند که نیسان به او میگوید کی بسته رو گذاشته بود تو خونمون؟ دوروک بسته رو پیداش کرد و بعدشم تو مدرسه گمش کرد. ابجی جیدا اومد خبر داد که تو خونتون یچیزی گذاشتن. عارف به فکر فرو میرود. کمی بعد سراغ جیدا میرود و با عصبانیت از او میپرسد کی بسته رو گذاشته تو خونشون؟تو بهشون خبر دادی دیگه تا نفهمم کی بوده نمیرم. جیدا جواب میدهد کار بابات بود هی میگه عارف عاشق یه بیوه زن و دوتا بچه شده. عارف با عصبانیت از انجا میرود. جیدا به یوسف زنگ میزند و میگوید عارف دیوونه شده هرچی گفت انکار نکن من بعدا برات تعریف میکنم. همان موقع عارف یوسف را میبیند و به او میگوید خجالت نمیکشی سر به سر این بیچاره ها میذاری؟ اگه یبار دیگه به بهار اسیب برسونی نمیگم بابامی با من طرفی. یوسف قبول میکند و وقتی عارف میپرسد که چرا این کاررا کرده جوابی ندارد. جیدا از راه میرسد و میگوید بیخودی انکار نکن من بهش گفتم. یوسف هم سکوت میکند.

نیسات کادویی را که خریده به الیف میدهد و میگوید چون نمیتونستم بیام تولدت گفتم کادوتو زودتر بدم. الیف تعجب میکند و کمی هم خجالت میکشد و وقتی کادو را باز میکند همه بچه ها دورش جمع میشوند و از ساعت تعریف میکنند. شب که میشود مادر الیف به بهار زنگ میزند و بخاطر ساعت از او تشکر میکند. بهار از نیسان میپرسد که قضیه چیست و او همه چیز را تعریف میکند. بعد هم بهار سراغ عارف میرود و میپرسد که پیامی کجاست؟ عارف بعد از شنیدن این که او لپتاپ نیسان را خریده میگوید که خودش همه چیز را حل خواهد کرد. اخر شب عارف لپتاپ را به بهار میدهد و بهار از او تشکر میکند و بعد هم به او میگوید به پیامی بگو الان نمیتونم ۲۵۰ لیره اشو بدم بعدا حتما میدم. عارف میگوید که لازم نیست. شب که بهار در حال اماده کردن مرغ است دوباره بیهوش میشود. بچه ها هم در اتاق به خواب رفته اند. مرغ روی گاز میسوزد و باعث اتش گرفتن اشپزخانه میشود. کمی بعد بهار به هوش می اید و با ترس اتش را خاموش میکند‌ بهار به یاد می اورد که روزی با سارپ اولین دعوای زندگیشان را کرده بودند. سارپ اصرار داشت پیش مادر بهار بروند و رابطه شان را بهتر کنند تا اگر روزی اتفاقی برایشان بیفتد کسی باشد که به بچه هایشان کمک کند. اما بهار مخالف بود. صبح بهار به همراه بچه ها به در خانه خدیجه میرود و انور از دیدن انها خوشحال میشود. خدیجه میگوید اینجوری بیخبر میان خونه؟ بهار میگوید که من فقط اومدم که یه چیزی بخوام. ما میخوایم اینجا با شما زندگی کنیم. من دیگه از پس زندگی برنمیتم.

انور میخواهد قبول کند اما خدیجه میگوید به ما چه ربطی داره؟ بنظرت من اجازه اینو میدم؟؟؟ اجاره خونت چقده؟ اگه بتونم پرداختش کنم. بهار میگوید مشکل فقط اجاره نیست. خدیجه میگوید تنها کاری که میتونم برات کنم اینه که بهت پول بدم.حالا هم لطفا برو. بهار از جایش بلند نمیشود و خدیجه عصبانی میشود. انور سعی میکند خدیجه را ارام کند. شیرین از اتاقش بیرون می اید و میگوید من دلم میخواد با خواهرم زندگی کنم. خدیجه تعجب میکند و انور به او خیره میشود. خدیجه روبه بهار میگوید تا اخر عمر که همینجوری نمیمونه یه شرط هم دارم وسایل شوهر فوت کرده ات رو تو این خونه نیار. بهار قبول میکند

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۱

یلدیز و بهار بچه ها را به مرکز خرید میبرند. بهار از ییلدیز درباره وضعیتش با شوهرش میپرسد و او میگوید نمیدونم گریه و زاری و التماس کرد منم باورش کردم.اینارو ولش کن درمورد مریضیت بهم بگو. بهار با بی میلی شروع به حرف زدن میکند و بعد هم میگوید من میتونم از پسش بربیام.وقتی سارپ مرد یا وقتی اون پیامارو تو گوشیش دیدم فکر میکردم نمیتونم تحمل کنم اما ببین اینجام، پس اینم میتونم بگذرونم فقط خدا مارو با بچه هامون به امتحان نکشه. ییلدیز به او میگوید تو دوره مداوا بچه هارو بردار و بیا پیش ما بمون. بهار قبول نمیکند و میگوید دکتر ها بزرگش کرده اند و چیز خاصی نیست.ییلدیز میگوید خودش با شوهرش حرف میزند تا بهار و بچه ها پیش انها بمانند.و همانجا به شوهرش زنگ میزند و گوشی را روی حالت بلند گو میگذارد.شوهرش میگوید من نمیتونم ماه ها با یه زن مریض و بچه هاش بالای سرم زندگی کنم.

از طرفی ما که ولی بهار نیستیم. اگه خیلی دلت میخواد یچیزی بده یکم احتیاجاتش رو رفع کنه. ییلدیز فورا گوشی را برمیدارد و میگوید که بعدا با او حرف خواهد زد و چشمانش پر میشود و گریه میکند. بهار به او میگوید که خودش را ناراحت نکند چون شوهرش حق دارد. جیدا و برشان پیش یک فالگیر میروند و فالگیر میگوید عارف دلش پیش یه زن دیگس زنه رو هم میشناسی بچه های قد و نیم قد داره. یه بدی افتاده تو فالت تو بدی کردی به اون زنه. برشان با چشمان پر از اشک به او خیره میشود. وقتی برشان و جیدا از انجا میروند درمورد فالی که شنیده اند حرف میزنند و برشان میگوید کار بهارو تموم شده بدون. پلیسا قراره بیان از تو خونش یچیزی پیدا کنند و ببرنش.و لبخند میزند. جیدا از کار او جا میخورد اما چیزی نمیگوید. شیرین به دکان خیاطی انور میرود و میگوید قرار نیست با من حرف بزنی بابا؟

انور در سکوت دفتر خاطراتش را به او برمیگرداند و شیرین میگوید قول میدم یه کاری کنم منو ببخشی. جیدا وقتی بهار را میبیند با عجله از او میخواهد که زودتر داخل خانه شوند و همه جا را بگردند و بعدا برایش تعریف خواهد کرد. بهار که متعجب شده از او میخواهد که چیزی بگوید و جیدا میگوید اینجا یه چیزی قایم کردن که اگه پیداش نکنیم بد بخت میشی. مواد مخدر گذاشتن تو خونت. بهار میترسد و همراه جیدا تمام خانه را زیرو رو میکند. نیسان هم سعی میکند به انها کمک کند اما بهار او و دوروک را از انجا دور میکند. دوروک به نیسان میگوید که بسته را پیدا کرده اما از او میخواهد که چیزی به مادرشان نگوید چون بسته را گم کرده است. همان موقع پلیس ها از راه میرسند و به در خانه میکوبند. بهار با ترس دررا باز میکند. پلیسها بچه ها را از انجا دور میکنند و همه جا را میگردند. عارف دم در ایستاده و نیسان با گریه اورا در اغوش میگیرد و میگوید پلیس ها به خانشان ریخته اند.

عارف متعجب میشود و به پلیس ها میگوید حتما اشتباهی شده. کمی بعد پلیس ها میگویند چیزی پیدا نکردند و میروند. نیسان هم به مادرش میگوید که دوروک ان بسته را پیدا کرده بود اما الان گمش کرده است. بهار با ترس از او میپرسد که کجا گمش کرده؟ ودوروک میگوید که در مدرسه. بهار نگران میشود و نمیداند چه کند. از طرفی هم برشان وقتی متوجه میشود پلیسها چیزی پسدا نکرده اند جا میخورد. بهار از جیدا میپرسد که کار که بوده و جیدا اورا قسم میدهد که اگر اسمی برد سراغی از او نگیرند. جیدا میگوید اون زن همه چیز منو میدونه.بفهمه به تو گفتم میره به حکمت میگه و تو هم جنازمو پیدا میکنی.بهار میفهمد که کار کار برشان بوده.بهار از کار او حیرت میکند و از جیدا میپرسد که چرا این کار را با او کرده است؟ همان موقع در خانه به صدا در می آید و عارف پشت در است. بچه ها از او میخواهند که داخل بیاید و بهار هم از او میخواهد بخاطر بچه ها بیاید.

عارف میگوید که قصدش از امدن حرف زدن با خود بهار بوده. او وقتی تنها میشوند به بهار میگوید دنبال چی میگشتن کار کی بوده؟ بهار میگوید که نمیداند کار که بوده و عارف زیر لب میگوید شاید کار بابام بوده…جیدا بوده پس. بهار جواب منفی میدهد و عارف باز هم به فکر فرو میرود. بهار دلش میخواهد اسم برشان را بیاورد اما بخاطر قولی که به جیدا داده نمیتواند. کمی بعد بلند میشود که سراغ بچه ها برود اما باز هم بیهوش میشود و عارف او را در اغوش میگیرد و روی مبل میگذارد. کمی بعد بهار بیدار میشود و عارف میتواهد او را به دکتر ببرد اما بهار میگوید که لازم نیست. عارف میگوید خودش دنبال بچه ها خواهد رفت و بیرون کمی سرگرمشان میکند تا بهار کمی حالش بهتر شود. بهار از او تشکر میکند. بعد از رفتن عارف بهار به یاد سارپ می افتد که شبی بیخواب شده و گفته بود که کابوس دیده که بهار با کس دیگری رابطه داشته.

بهار به شوخی گفته بود که خوابها تعبیرشان برعکس است پس کسی که عاشق دیگری میشود سارپ خواهد بود. سارپ جواب داده بود که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد و بهار او را در اغوش گرفته بود. برشان به جیدا زنگ میزند و با عصبانیت از او میپرسد تو همه چیزو به بهار گفتی؟ چرا پلیسا چیزی پیدا نکردن؟ جیدا میگوید من چرا بگم زن تمیزیه حتما بسته رو پیدا کرده و انداخته دور. اما برشان عصبانی تر از این حرفهاست و گوشی را قطع میکند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۰

انور از خواندن دفتر خاطرات شیرین متعجب میشود و تاسف میخورد و فورا به خدیجه زنگ میزند و از او میپرسد که شیرین کجاست و وقتی خدیجه میگوید که خانه است انور تلفن را قطع میکند و به سمت خانه راه می افتد. درست همان موقع که شیرین سراغ دفتر خاطراتش میرود عارف به او زنگ میزند و شیرین به سمت گوشی اش میرود. عارف به او میگوید که جای مناسبی برای او پیدا کرده است. شیرین خوشحال میشود و میگوید خیلی زود تودش را میرساند و از خانه بیرون میرود و انور بدون این که او را ببیند به خانه میرسد. انور باعصبانیت دنبال شیرین میگردد و مدام اسمش را تکرار میکند اما خبری از او نیست. نیسان در مدرسه بخاطر شعرش اول میشود و جایزه میگیرد.

جایزه او لپتاپ است و او خیلی خوشحال میشود. دنیز برای تولدش همه هم کلاسی هایش را دعوت کرده و وقتی به نیسان میرسد میگوید که لازم نیست هدیه ای بخرد. لبخندی که نیسان بخاطر جایزه داشت محو میشود و بغض میکند. پروانه از بهار میپرسد که مریضی اش چه بوده و بهار هم میگوید خیلی کم بد بختی دارم اینم اضافه شد. کم خونی شدید دارم که اگه درمان نشه ممکنه بمیرم. بدتر از اون اینه که انقدر این درمان ها و قرص و دارو ها گرونن که دکتر گفته بیمه میده ولی از بیمه خبر ندارم. پروانه به او میگوید تو خوب شو اینا حل میشه. بهار کمی مکث میکند و از او میپرسد بنظرت اگه یه مدت کار نکنم سنا خانم منو اخراج میکنه؟ بخاطر بیمه میگم… پروانه میگوید عجله نکن بزار اونها هم بفهمن چی میشه. بهار به حال و روز خودش تاسف میخورد. شیرین خودش را جلوی قهوه خانه میرساند و برشان سراغش می آید و به او متلک می اندازد.

همان موقع عارف جلو میرود و به او میگوید تو چی میخوای این ادمارو راحت بزار. برشان میگوید این دختره یه کارایی میکنه حواستو جمع کن. و میرود. عارف و شیرین قدم زنان میروند تا به خانه ای که قرار است نشانش بدهند برسند. شیرین میگوید من اینجا ها رو خیلی دوست دارم. عارف میگوید اینجا جای بی کس و کار ها و قاچاقچی ها و فراریاست. استانبول چیزایی که نمیخواد دیده بشن رو میفرسته اینجا. شیرین میگوید من چند روز پیش یه خونواده خیلی عادی رو دیدم. یه زن و بچه هاش…ادم های خوبی بنظر می اومدن. عارف جواب میدهد که واقعا هم همینطور است.

بهار همراه دوروک دنبال نیسان میرود و تازه میفهمد که نیسان جایزه گرفته و به او برای این که از کارش مرخصی نگیرد نگفته است. او از درکی که دخترش دارد خوشحال میشود و بغض میکند. نیسان به مادرش نمیگوید که حایزه اش لپتاپ است و میگوید که کتاب جایزه گرفته. وقتی به کوچه میرسند نیسان پیش عارف میرود و مادرش که دور شد به او میگوید که لپتاپ را برایش بفروشد. مردی که در قهوه خانه است حرفهای نیسان را شنیده و گوش تیز میکند. عارف وقتی میفهمد که بهار از این موضوع خبر ندارد قبول نمیکند و نیسان را راهی خانه میکند. مرد دنبال نیسان میرود و لپتاپ او را به قیمت ۲۵۰ لیره میخرد. نیسان خیلی خوشحال میشود. شب بهار بچه ها را در اغوش میگیرد و شعر نیسان را میخواند و اشک میریزد و به او افتخار میکند. وقتی بلند میشود تا شام را اماده کند دوباره سرش گیج میرود.

نیسان هم ۱۰۰لیره از پولش را به مادرش میدهد و میگوید که از پشت کمد ها پیدا کرده. بهار جا میخورد اما خوشحال میشود و میگوید نمیدونی چه وقت خوبی پیداش کردی. حتما فرشته ها از اسمون فرستادنش. بعد هم به بچه ها قول میدهد که انهارا فردا به مرکز خرید ببرد. شب شده و شیرین هنوز به خانه نیامده و انور بی صبرانه منتظر اوست اما به خدیجه هم چیزی از دفتر خاطرات نمیگوید. وقتی شیرین میرسد همراه لوند امده و برای همین انور چیزی نمیتواند بگوید. اما از رفتارش شیرین میفهمد که چیزی شده. انور حتی سر میز شام هم نمیشیند و شیرین دنبال او میرود و میگوید میدونی این کار چقدر زشته؟ بعد از مدتها یکی از دوستام اومده تو ام اینجوری رفتار میکنی.داری جلوی لوند خوردم میکنی. انور میگوید من خوردت میکنم؟ تو ذاتا بدنامی و سیلی محکمی به او میزند.

شیرین ناباورانه به او خیره میشود و انور به او میگوید به مادرت چیزی نگو تا شب که تنها شدند با او حرف بزند. وقتی لوند میرود انور به خدیجه میگوید منو شیرین باهم یکم قدم بزنیم و بیایم. در مورد این که کلاساشو نمیره میخوام باهاش حرف بزنم خدیجه عصبانی میشود و میگوید او هم حرف دارد با شیرین اما انور میگوید تو دخالت نکن. هر وقت دهنتو برای دفاع از شیرین باز میکنی هیچ اتفاقی نمیفته منو شیرین دوتایی باهم حرف میزنیم. شیرین ترسیده اما همراه پدرش میرود. انور کمی مقدمه چینی میکند و شیرین یهو میگوید که سر اصل مطلب برود چون سردش است. و انور میگوید سرما خیلی بده یعنی سارپ هم خیلی سردش شده که توی دریا غرق شه؟ شیرین جامیخورد و سعی میکند خودش را به ندانستن بزند اما انور میگوید ادم وقتی یکی رو میکشه به این چیز ها هم فکر میکنه نه؟ شیرین با ناباوری اشک میریزد و میپرسد که دفتر خاطراتش را خوانده؟

وانور میگوید اره…اگه میدونستم این کار مادرت رو نابود نمیکنه تو رو به پلیس معرفی میکردم. و تا اخر عمرت توی صورتت نگاه هم نمیکردم. شیرین گریه میکند و میگوید که متاسف است. اما انور میگوید نه تو متاسف نیستی فقط برای این که گیر افتادی از خودت عصبانی هستی. مادرت چقدرشو میدونه؟ شیرین میگوید روابطمون با سارپ رو میدونه. من خیلی کوچیک بودم بس عقل بودم . کسی که نباید میکرد اون بود که متاهل بود. انور با تاسف به او خیره میشود و میگوید تو هیچ وقت عوض نمیشی همش بقیه رو مقصر میدونی . و بعد هم او را تنها میگذارد. شیرین هم گریه میکند و از او خواهش میکند که ببخشدش. اما انور به راهش ادامه میدهد. شیرین هم به خانه میرود و بدون این که درمورد حرفهای پدرش چیزی بگوید از هردوشان معذرت میخواهد. خدیجه اورا در اغوش میگیرد.

شیرین هم به اتاقش میرود و با نفرت زیر لبش میگوید همه اینا بخاطر توعه بهار. بهار به بیمارستان به پیش دکتر سینان و ژاله میرود. دکتر سینان به او میگوید شاید لازم بشود پیوند مغز و استخوان انجام بدهند و برای این کار باید پدر و مادر و نزدیکانش تست بدهند. بهار قبول نمیکند و میگوید نمیتونم چیزی از اون ها بخوام. ژاله میگوید میدونم با خونوادت میونه خوبی نداری ولی الان به اونا محتاجی وگرنه خیلی سخت میشه و نمیتونی دیگه حتی کار کنی. باید یکی هم باشه که موقع انتقال مغز استخوان به بچه ها رسیدگی کنه. باید به فکر خودت و بچه هات باشی. بهار قبول میکند…

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۹

معلم نیسان به کلاس می آید و به نیسان مژده میدهد که در المپیاد انشا که شرکت کرده بود برنده شده و باید به مادرش خبر بدهد تا به مدرسه بیاید چون قرار است به نیسان جایزه بدهند. ولی نیسان میگوید مامانم سر کار میره و بهش مرخصی نمیدن. اما همکلاسی اش از آنطرف میگوید به پدرت بگو بیاد اون روز هم توی مراسم اورده بودیش. بهار سرش در کارگاه گیج میرود و خودش را به دستشویی میرساند و انجا قش میکند. اما نمیگذارد کسی متوجه بیماری اش بشود و کمی بعد به هوش می آید. دکتر سینان در بیمارستان از حال بهار میپرسد و ژاله میگوید قبول نمیکنه که مداوا بشه. دکتر سینان جواب میدهد مجبوره چون دیر یا زود بستری خواهد شد. ژاله شب به موسی خان میگوید نمیدونم به مادر بهار خبر بدم که حال دخترش خوب نیست یا نه؟ موسی خان میگوید خبر بده چون بهار به تنهایی نمیتواند از پس مشکلات بر بیاد.

بهار در خانه به نیسان و دوروک میگوید اخر هفته خاله ییلدیز شمارو به استخر خواهد برد. بچه ها از خوشحالی دست مادرشان را میگیرند و میچرخند و بهار بیهوش روی زمین می افتد. ولی لحظاتی بعد به خودش می اید و وقتی ترس بچه هارا میبیند این طور وانمود میکند که بازی در اورده و بچه ها شروع به خندیدن میکنند. اما او به دستشویی میرود و بی صدا اشک میریزد و میداند که حالش اصلا خوب نیست. ژاله و موسی خان به همراه بوراک به خانه خدیجه و انور میروند تا شام را کنار هم باشند. بوراک که احساس میکند خدیجه مثل مادربزرگش است کنارش مینشیند و میپرسد که او نوه دارد یا نه. بجای خدیجه شیرین میگوید همون دوروک همکلاسیت نوه مادرمه. و توضیح میدهد وقتی بوراک را به مدرسه میبرده بوراک را انجا دیده. موسی خان میگوید خیلی بچه های خوبی اند و بهار خانم هم خیلی خوب تربیتشون کرده. ولی خود بهار مریضه و بیماری کم خونی داره.

شیرین میگوید حالا بهار سعی میکنه ترحم همه رو جلب کنه تا شاید بتونه چیزی از مردم بکنه. همه به او خیره میشوند و ژاله میپرسد که ایا برای شیرین روانپزشک مناسب پیدا کرده اند یا نه. خدیجه با ناراحتی میگوید شیرین حالش خوبه. بهار با وجود بیماری و سرگیجه تلاش میکند خودش را خوشحال نشان دهد و با بچه ها شوخی میکند و انها را میخنداند و کبودی بدنش را از انها پنهان میکند. فردا صبح انور بعد از رفتن خدیجه به اتاق شیرین میرود و دفتر خاطرات اورا از پشت تابلو پیدا میکند و ان را داخل کیسه ای میگذارد و با عجله بیرون میرود. بهار هم به بیمارستان میرود و به دکتر سینان میگوید من حرفهاتونو باور نکردمو فکر کردم حالم خوبه ولی این اواخر خیلی خسته میشم.احساس بی حالی میکنم و بیهوش میشم و بدنم کبود میشه. دکتر سینان میگوید من میدونستم که اینطور خواهد شد.

بهار میگوید شاید حرف من به نظر شما مسخره باشه ولی من نمیخوام بمیرم چون دوتا بچه دارم و باید بزرگشون کنم. نمیتونم اونهارو تنها بذارم. دکتر سینان به او قول میدهد که کمکش کند به شرطی که بهار هم احساس مادر بودن خود را فراموش نکند. در مدرسه نیسان طی مراسمی قرار است به او جایزه بدهند. ولی کسی برای تشویق او نیامده. معلم اورا صدا میزند و جایزه اش را میدهد و از او میخواهد انشایش را بخواند. در همین حال انور خودش را به مدرسه میرساند. نیسان از دیدن او خیلی خوشحال میشود. او نوشته بچه ها نباید ناراحت بشوند چون ناراحتی انها دنیا را بهم میریزد. من وقتی ناراحت میشوم که مادرم ناراحت است. وقتی مامان ها خوشحالند پرنده ها اواز میخوانند. انور با چشمان گریان او را تشویق میکند و نیسان خودش را در بغل او می اندازد. سپس انور به پارک میرود و شروع به خواندن دفترخاطرات شیرین میکند. ولی از چیز هایی که میخواند شکه میشود و نمیتواند باورشان کند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۸

بهار یاد خاطره ای از سارپ می افتد که سر حمام کردن نیسان بحث کرده بودند. بهار به سارپ گفته بود میترسد نیسان موقع حمام کردن از دستش به زمین بیفتد ولی سارپ به او دلداری داده بود و گفته بود تو زن قوی و قدرتمندی هستی و هرکاری از دستت ساخته است. تنها کاری که قدرت انجام اونو نداری دوست نداشتن و فراموش کردن منه و بهار را بوسیده بود. بهار که همچنان به عکس سارپ خیره شده میگوید درست گفتی من قوی هستم و میتونم ببخشمت و حتی میتونم فراموشت کنم. صبح زود بعد از رفتن خدیجه و شیرین از خانه انور به اتاق شیرین میرود و انجا را میگردد تا شاید دفتر خاطرات را پیدا کند ولی نمیتواند و به یاد دوروک و نیسان می افتد و احساس میکند دلش برای انها تنگ شده و گریه اش میگیرد.

برای همین تصمیم میگیرد به دیدنشان برود. کمی میوه و شیرینی میخرد و به محله بهار میرود و جلوی مغازه عارف منتظر مینشیند و عارف برایش قهوه می اورد. موسی خان به ژاله میگوید بخاطر مشغله کاری زیادش نمیتواند دنبال بوراک به مدرسه برود و از او خواهش میکند او زحمتش را بکشد. ژاله قبول میکند و در مدرسه با بهار روبرو میشود و میپرسد که چرا در مداوای خود سهل انگاری میکند؟ او میگوید ممکن است جلوی چشم بچه هایش بیهوش شود و در ان صورت باید بستری شود. بهار میگوید من میخوام مراقب بچه ها باشم و تصمیم هم ندارم بستری بشم. ژاله از رفتار او تعجب میکند ولی هشدار میدهد که بیماری اش خطرناک است.

بهار وقتی با بچه ها جلوی اپارتمان میرسد انور را منتظر خودشان میبیند. بچه ها اورا بغل میکنند اما بهار با قیافه ای درهم بچه هارا به همراه عارف به اپارتمان میفرستد و به انور میگوید کیف پول منو دزد زدو منو روی زمین کشید و زخمی شدم. پول برگشتن به خونه رو نداشتم بخاطر همین به تو زنگ زدم ولی جواب ندادی. انور حسابی شرمنده میشود و بهار ادامه میدهد دروک گم شد و با مادرم انقدر دنبالش گشتیم که بالاخره به کمک مادر پیداش کردیم. انور اظهار بی اطلاعی میکند و بهار میگوید به من گفتی بخاطر شیرین از ما فاصله بگیر. حق داشتی میخواستی از خانوادت مراقبت کنی. من که خانواده تو نیستم و حالا من از تو خواهش میکنم که از ما فاصله بگیری.

و به اپارتمانش میرود. عارف انجا منتظر است. دوروک به او میگوید دختری به اسم برشان به خونه اومده و تو رو هم میشناخت. عارف از شنیدن این جریان نگران میشود و به بهار میگوید اونو به خونه راه نده دختر خوبی نیست و به تو هم حسادت میکنه. بهار میگوید که نگران نباشد و دیگر با برشان کاری ندارد. عارف به برشان زنگ میزند و میگوید که دیگر با بهار کاری نداشته باشد. بعد از رفتن عارف جیدا به بهار میگوید که انور را چند بار دیده که به این محله امده و بهار کمی مشکوک میشود. از ان طرف انور با ناراحتی به خانه اش برمیگردد و از خدیجه میپرسد چرا ماجرای گم شدن دوروک رو به من نگفتی؟

خدیجه که نمیخواست شیرین چیزی در این مورد بداند تلاش میکند که توضیح دهد. انور میگوید نوه های تو نوه های منم هستن. و شیرین داد میزند چرا همش حرف بهار توی این خونه زده میشه؟ و به اتاقش میرود و به بهار زنگ میزند و ترانه ای برای او پخش میکند. بهار با شنیدن ان گریه میکند.چون این ترانه ایست که او و سارپ عاشق ان بودند. شیرین هم همان شب در کافه حضور داشته و دیده بود که سارپ برای بهار تولد گرفته و با این اهنگ رقصیده بودند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۷

بهار اصرار میکند که دکتر سینان بیماری اش را به او توضیح دهد. او کم خونی مزمن دارد و از هر ۵ نفر یک نفر بخاطر این بیماری خطرناک میمیرند. دکتر به او میگوید باید دوباره تست بدی و این کار یک ماه دیگه ادامه خواهد داشت. باید دارو مصرف کنی و نباید زخمی بشی چون برات خطر جانی داره. بهار که خودش را سرحال حس میکند با بیخیالی با ییلدیز تماس میگیرد که بچه هارا به شهر بازی ببرند. او سعی میکند به ییلدیز درمورد بیماری اش توضیح دهد. ولی ییلدیز درمورد معشوقه سارپ میپرسد و در اخر با چشم گریان پیش بهار اعتراف میکند که به تازگی متوجه شده شوهرش به او خیانت میکند. بهار غه هایش را فراموش میکند و اورا دلداری میدهد.

شیرین با دوست جدیدش لِوَند قرار میگذارد که باهم به سینما بروند و قرار میشود لوند اورا از دم درشان بردارد. خدیجه وقتی با لوند روبرو میشود اورا برای صرف چای به خانه دعوت میکند و از او درمورد کسب و کارش میپرسد. وقتی لوند و شیرین تنها میشوند لوند میگوید راستش وقتی گفتی به خونتون بیام کمی امیدوار شدم که از من خوشت میاد ولی حالا میفهمم در مورد من همه چیز رو به خانوادت دروغ گفتی. شیرین از او عذر خواهی میکند. برشان ظرف غذا در دست به بهانه خوشامد گویی به خانه بهار میرود و به او هشدار میدهد که از عارف دور باشد چون عارف ادم درستی نیست و در ضمن میگوید که مردم پشت سر او و عارف حرفهایی میزنند. بهار با ناراحتی میگوید که غیر از خوبی از عارف چیزی ندیدم.محبتشم بخاطر علاقه اش به بچه هاست.

در این بین برشان از غفلت بهار استفاده میکند و بسته ی مشکوکی را داخل جعبه جاساز میکند و باعجله میرود. جیدا او را موقع رفتن میبیند و عارف هم میگوید او حق ندارد به اپارتمان انها رفت و امد کند و در ضمن میگوید اون روز هم گفته بودی پدرم کتکت زده و دروغ گفته بودی. بهتره مراقب رفتارت باشی. بهار سرش گیج میرود و در همان حال متوجه میشود نیسان در حال نوشتن خاطرات روزانه اش است و می گوید من هم دفتر خاطرات داشتم.یبار مادرم اونو خوند و منم پاره اش کردم. از ان طرف در خانه خدیجه انور وارد اتاق میشود و به خدیجه میگوید متوجه شدم که شیرین چیزهایی مینویسه. خدیجه میگوید اون دفتر خاطرات داره و ما نباید فضولی کنیم.

یبار دفتر بهارو خوندمو اون خیلی ناراحت شد.ولی کاش نخونده بودم.درمورد پدرش و درمورد دوست دختر پدرش و این که یه روز ۳ نفری باهم به ساحل رفته بودند و شنا کرده بودند. اون میدونست که پدرش دوست دختر داره و اسمش بهاره. بعد از گفتن این حرفها خدیجه گریه میکند اما انور تصمیم میگیرد دفتر شیرین را پیدا کند و از کار های او سر در بیاورد. شیرین دفترش را پشت تابلو قایم میکند و برای اذیت کردن بهار به او زنگ میزند و سکوت میکند. بهار به او میگوید اگه منظورت از این کار اینه که بگی شوهرت منو دوست نداشته باید بگم اون خیلی وقته مرده. بهار به عکس سارپ خیره میشود و میگوید مجبورم ببخشمت برای این که بتونم زندگی کنم. بخاطر بچه ها مجبورم.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۶

بهار در رستوران به عارف که از معشوقه شوهرش پرسیده میگوید هیچ وقت فکر نمیکردم روزی درمورد سارپ اینطور فکر کنم هنوزم باورم نشده که اون معشوقه داشته. و زیر گریه میزند. بهار به عارف میگوید برای شوهرم گریه نمیکنم برای زندگیم گریه میکنم. بالاخره عارف اورا به خانه میرساند. اقا یوسف با دیدن انها کنار هم عصبی میشود و با ناراحتی از بهار کرایه خانه میخواهد. عارف به پدرش میگوید که بهار کرایه را به او داده و موقع خداحافظی از بهار کمی پول به او میدهد و کلید یدکی اپارتمان را در اختیار او میگذارد. یوسف که دیگر تحمل ندارد به اپارتمان جیدا میرود و به او میگوید این پسره عارف پاک دیوونم کرده.
گفتیم از دست اون دختره برشان راحت شدیم حالا رفته سراغ زن بیوه با دوتا بچه واز خانه جیدا بیرون میرود. برشان که همانجا پیش جیدا بود از پشت در اتاق همه چیز را میشنود.

دوروک و نیسان هنگام خواب از موسی خان و بوراک که باهم به سینما رفته بودند حرف میزنند و از مادرشان میخواهند درمورد پدرشان برای انها صحبت کند. اما بهار با بی حوصلگی انهارا تنها میگذارد. نیسان به جای مادرش شروع به تعریف کردن خاطره ای خیالی از پدرش برای دوروک میکند. بهار گریه کنان به انها گوش میدهد و بالاخره داخل اتاق میشود و برای خوشحالی بچه ها خاطره تعریف میکند. او میگوید که او و سارپ همیشه اینطور تصور میکردند که ثروتمند هستند و در اسایش کنار هم زندگی میکنند اما یکبار بهار به سارپ گفته بود که ثروت برای او مهم نیست و مهم این است که زندگی معمولی داشته باشند و کنار هم احساس خوشبختی کنند. بچه ها میخندند و برای خنداندن بهار اورا قلقلک میدهند.

همان شب خدیجه به انور خبر میدهد که دوست پسر دارد و وضع مالیشان هم خوب است. اما انور جواب میدهد شیرین اول باید فکر دانشگاهش باشد و بعد هم انسانیت مهمه نه پول. اما خدیجه امیدوار است شیرین مشکلاتش را پشت سر بگذارد و خوشحال باشد. بهار صبح زود به بیمارستان و پیش ژاله میرود و دم در بیمارستان از کلانتری تماس میگیرند و خبر میدهند دزد کیفش دستگیر شده. بهار خوشحال میشود و ژاله اورا به اتاق کارش میبرد و میگوید باید دوباره ازمایش بدی چون ازمایش اولت نشون داده خیلی خونت کم شده. ممکنه مشکل جدی داشته باشی.باید ازت تست مغز استخوان بگیرن. دکتر سینان از او ازمایش میگیرد و به بهار توصیه میکند تا وقتی جواب ازمایش اعلام نشده مراقب خودش باشد تا زخمی نشود چون ممکن است برایش خطرناک باشد.

بهار با نگرانی از او و ژاله میخواهد که واقعیت را به او بگویند. شیرین از این که موجبات عذاب بهار را فراهم کرده از خودش راضیست و به یاد می اورد که چطور گوشی سارپ را از او کش رفته بود و در رستورانی از گوشی خودش به او از گوشی سارپ به خودش پیغام های عاشقانه میفرستاده و از این کار خودش حسابی لذت برده.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۵

شیرین از اذیت کردن بهار خوشحال است. مادرش از او میخواهد شماره اش را عوض کند چون دیر یا زود بهار متوجه خواهد شد و با اوتماس خواهد گرفت. شیرین به خدیجه میگوید امروز بچه های بهار رو با مردی دیدم که اونو بابا صدا میزدن فکر کنم بهار نامزد کرده و با این عشق جدید دیگه فرصت نگاه کردن به پیغام های گوشی رو نداره. بهار که هنوز از دست سارپ عصبانیست به قاب عکس او میگوید اگه بخوامم نمیتونم عکستو از روی میز بردارم چون بچه ها ناراحت میشن. صبح زود نیسان با سرو صدایی که از راهرو می آید بیدار میشوند. حکمت در حال کتک زدن جیداست. بهار که دیگر تحمل هیچ چیز را ندارد بیرون میرود و به حکمت میگوید اگه جرات داری به کتک زدن ادامه بده تا به زنت زنگ بزنم.

حکمت اورا تهدید میکند که زندگی اش را به اتش میکشد اما بهار داد میزند عین خیالم نیست ولی اگه یبار دیگه به جیدا دست بزنی همه چیز رو به زنت میگم. حکمت از ترس میرود و جیدا با قدردانی به بهار خیره میشود. در کوچه وقتی اقا یوسف از بهار کرایه خانه میخواهد بهار با جدیت میگوید حرص نخور هروقت حقوقمو گرفتم پولتو میدم. خدیجه با راننده اژانسی که سر محله شان است روبرو میشود. راننده شال شیرین را که در تاکسی جا مانده بود به خدیجه میدهد و در ضمن خدیجه متوجه میشود که شیرین در محله بهار کنار خانه او پیاده شده و به کلاس نقاشی نرفته است.

شیرین دوباره به محله بهار میرود و به عارف میگوید با دوستانش دنبال یک اپارتمان برای اتلیه هستند. هردو به دنبال اپارتمان میروند و شیرین که این طور نشان میدهد که خانه دلخواهش را پیدا نکرده موقع خداحفظی خودش را به نام ملک معرفی میکند و شماره عارف را از او میگیرد. بهار سر کار ماجرای معشوقه داشتن سارپ را برای دوستش تعریف میکند و در همین حال کار فرمایش سماخانم اورا بازخواست میکند که چرا دیروز سر کار نبوده. بهار بدون ترس جواب میدهد این همه روز های تعطیل از ما کار کشیدی اینو بزار به حساب همون روز. سما جا میخورد و به فردانه میگوید باید این دختر رو اخراج کنم. فردانه هم میگوید همین دیروز متوجه شده که شوهر مرده اش معشوقه داشته و پریشونه. تو خوب میدونی خیانت شوهر چقدر سخته. سما ارام میشود. بعد از ظهر وقتی بهار از سر کار به خانه برمیگردد بین راه دو نفر موتوری کیف اورا میقاپند و بهار را روی زمین میکشند.

حقوق ان ماه دزدیده میشود و بهار که زخمی شده خودش را به گوشه ای میکشد و گریه میکند. بعد از موسی خان خواهش میکند که بچه هارا از مدرسه بردارد و با ییلدیز تماس میگیرد تا کمکش کند ولی ییلدیز در مسافرت است و انور هم به تماس او پاسخ نمیدهد. بهار با ناامیدی به کلانتری میرود و گزارش دزدی را میدهد و با پای پیاده به سمت خانه حرکت میکند اما در میانه راه نیرویش تحلیل میرود و هنگام غروب مجبور میشود به عارف زنگ بزند و از او کمک بخواهد. از ان طرف خدیجه که به شیرین مشکوک شده اتاق اورا میگردد و شیرین ناگهان سر میرسد و مادرش را غافلگیر میکند. خدیجه میگوید الان از راننده تاکسی شنیدم که به محله بهار رفتی،اونجا چیکار داشتی. شیرین بعد از کمی فکر جواب میدهد دوست پسرم اونجاست برای دیدن اون رفته بودم. خدیجه از این خبر خوشحال میشود. عارف بهار را در خیابان با وضعی اشفته پیدا میکند و او را برای پانسمان پایش به درمانگاه میبرد و سپس باهم به رستوران میروند و عارف از حرفهای بهار میفهمد که او هیچ پولی برایش نمانده اما بهار به حلقه ازدواجش نگاه میکند و میگوید همیشه یه راهی برای پشت سر گذاشتن مشکلات وجود داره. در همین حال شیرین و دوست پسر جدیدش به بهار زنگ میزنند و به ریش او میخندند. بهار عصبی میشود و از پشت گوشی داد میزند که او کیست. عارف میگوید میدونم معشوقه شوهرته ییلدیز همه چیز رو تعریف کرد. بهار با بغض به عارف نگاه میکند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۴

ییلدیز از بهار میپرسد که ایا فهمیده معشوقه سارپ چه کسی بوده؟ بهار میگوید شمارش هست ولی اسم نداره. مخابراتم کمکی نکرد و من هم زنگ نزدم. ییلدیز میگوید کار خوبی کردی حالا دیگه چه فرقی میکنه غیر از ناراحتی نفعی برات نداره فراموش کن. بهار با خشم میگوید مگه میشه این چیزارو به راحتی فراموش کرد انگار توی قلبم چاقو فرو میکنند.الان انقدر ناراحتم که میخوام دنیارو بهم بریزم. شیرین که عارف را تعقیب کرده جای مغازه اش را یاد میگیرد و میفهمد که خانه بهار هم باید همانجا باشد. سر کوچه می ایستد و منتظر میشود. از ان طرف بهار ناگهان از جایش بلند میشود و میگوید باید با ان زن نماس بگیرم و بفهمم کی بوده و به گوشی شیرین زنگ میزند. شیرین وقتی چشمش به شماره بهار می افتد باخنده میگوید خیلی دیر کردی باید زودتر زنگ میزدی. و گوشی را باز میکند اما حرفی نمیزند. بهار داد میزند و ناگهان صدای فروشنده دوره گرد را از گوشی شیرین و سر کوچه شان میشنود و میفهمد که طرف همانجاست و باعجله بیرون میدود. شیرین با دیدن او وحشت میکند. او خودش را در اپارتمانی می اندازد که برشان در ان زندگی میکند.

برشان از او میپرسد که چکار دارد و شیرین به دروغ میگوید دنبال یکی از اقوامشان میگردد. بهار همه جای کوچه را میگردد و حتی از فروشنده دوره گرد هم میپرسد که ایا زنی گوشی به دست ندیده؟ ولی کسی چیزی نمیداند. ییلدیز اورا به خانه برمیگرداند و اهالی کوچه با تعجب به حرکات بهار نگاه میکنند. دکتر سینان به اتاق کار ژاله در بیمارستان میرود و به او میگوید تو اشتباه متوجه شدی ،فسون دوست دخترم دیروز اومده بود دل منو بدست بیاره چون به اون گفته بودم باید جدا بشیم اونم منو بوسید و گریه کرد ولی بالاخره تموم شد. ژاله حرف های اورا میشنود و دوباره از او میخواهد از اتاق خارج شود. شیرین به هم کلاسی اش که مرد جوانیست میگوید یک زن مزاحم او میشود و هر لحظه به او زنگ میزند. همکلاسی اش به او پیشنهاد میکند برای خلاصی از او پیش دستی کند و شیرین مزاحم زن شود و اورا عصبی کند. شیرین از این پیشنهاد خوشش می اید و شروع به زنگ زدن به بهار میکند و اعصاب او را بیشتر بهم میریزد.

ییلدیز سعی میکند او را ارام کند ولی بهار داد میزند همه اش تقصیر توعه که گفتی پیام های سارپ رو بخونم ییلدیز با بغض میگوید به فکرش هم نرسیده که سارپ اهل خیانت باشد. بهار با نا امیدی میگوید اون منو دوست نداشت فقط بخاطر وجود نیسان ترکم نکرد.. و پیغام های عاشقانه سارپ را برای ییلدیز میخواند و ییلدیز او را نوازش میکند. بهار به یاد خاطره ای می افتد. دو تا از دوستانشان که زن و شوهر بودند در خانه انها بخاطر پیغام های یک زن دیگر به مرد دعوا کرده بودند. بعد از رفتن انها سارپ گفته بود مرده باید حواسشو جمع میکرد و گوشیش رو دم دست نمیذاشت. بهار به او گفته بود یعنی معشوقه داشتن مرد مهم نیست؟ و سر این موضوع حرفشان شده بود. عارف ظهر به مدرسه میرود و بچه هارا به خانه برمیگرداند ولی بهار حتی یادش میرود به انها سلام بدهد و انها هم با نا امیدی به مادرشان خیره میشوند. ییلدیز کنار انها میماند و غذا درست میکند و از بهار مراقبت میکند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۳

بهار از چیزی که در گوشی سارپ دیده شکه میشود و بعد عصبی میشود و خانه را بهم میریزد. بچه ها از صدای جیغ او بیدار میشوند. بهار با ان حال خراب هم شرایط بچه هارا درک میکند و میگوید که کابوس دیده است. جیدا هم با عجله به در میکوبد و میگوید هرروز ماجرا داری چخبر شده؟ عارف هم از طبقه پایین می آید و وقتی میبیند بهار پریشان است و دوروک هم گریه میکند در گوش دروک میگوید مامانت خواب دیده فضاییا دارن تورو میدزدن و جیغ زده. دوروک میخندد و به خانه برمیگردد. بعد از رفتن عارف بهار از جیدا میخواهد که او را تنها نگذارد.
جیدا به خانه او میرود و بچه هارا با خواندن اواز زیبایی میخواباند و سپس پیش بهار مینشیند. بهار میگوید دارم دیوونه میشم.وقتی داشتم فکر میکردم که خوشبختم و شوهرم دیوانه وار دوسم داره اون کس دیگه ای رو دوست داشته و گریه میکند.

جیدا میگوید همیشه همینه میگن دوست داریم و هرگز ترکت نمیکنیم ولی همش دروغه. بهار به او نگاه میکند و میفهمد جیدا هم زن درد کشیده ای است. جیدا همانجا روی مبل خوابش میبرد و بهار تا صبح مینشیند و به گوشه ای زل میزند. صبح که میشود به همکارش زنگ میزند و میگوید که امروز سر کار نمیرود. عارف هم صبح می اید و به بهار میگوید معلومه که حال خوبی نداری. بچه هارو اماده کن تا من ببرم مدرسه. نیسان و دوروک لباس میپوشند و جیدا از سرو صدای انها بیدار میشود و وقتی میفهمد عارف قرار است انها را به مدرسه ببرد سریع از بهار خدا حافظی میکند و به اپارتمانش میرود و با برشان تماس میگیرد و میگوید از پنجره بیرون را نگاه کند. برشان وقتی میبیند عارف بچه های بهار را سوار ماشین کرد با عصبانیت پنجره را به هم میکوبد.

در خانه خدیجه انور ژاله را خبر کرده تا جای بخیه خدیجه را معاینه کند. ژاله به خدیجه میگوید اگه مواظب نباشی جای بخیه چرک میکنه باید استراحت کنی. از بیمارستان با ژاله تماس میگیرند و ژاله به انور میگوید من باید برم ولی بوراک رو لطفا شما به مدرسه ببرید و سریع میرود. شیرین مجبور میشود با تاکسی بوراک را به مدرسه برساند. از ان طرف عارف هم دوروک و نیسان را جلوی مدرسه پیاده میکند و روراک با دیدن انها به شیرین میگوید دوروک و نیسان با باباشون اومدن. شیرین با دیدن عارف تعجب میکند و از راننده میخواهد عارف را تعقیب کند. ییلدیز به خانه بهار می آید چون فرزانه با او تماس گرفته و گفته حال بخار بد است. ییلدیز با نگرانی بهار را در آغوش میگیرد. بهار مثل مرده ها شده و میگوید تو گفتی پیام های سارپ رو بخونم و منم فهمیدم که سارپ معشوقه داشته. ییلدیز به خودش لعنت میفرستد که چنین پیشنهادی داده اما کنار بهار مینشیند و برایش قهوه درست میکند

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۲

ختیار دوست سارپ با کیک و ابمیوه از دوروک و نیسان پذیرایی میکند. بهار داخل مغازه میرود. بختیار دوباره از بیاد اوردن سارپ گریه اش میگیرد. بعد نامه ای را به دست بهار میدهد و میگوید این رو سارپ همینجا نوشت و بعد هم اونو به من سپرد و به من قول داد که با تو له اینجا بیاد و خودت نامه رو بخونی ولی رفت و برنگشت. بعد از مدتی شنیدم که مرده اما نامه رو برات نگه داشتم چون به دلم افتاده بود که میای . بهار گوشه دنجی پیدا میکند و شروع به خواندن نامه میکند. سارپ نوشته: با مادرم توی همین روستا زندگی میکردم و وقتی ۱۰ ساله شدم مادرم منو تنها میذاشت و به شهر میرفت و اخر هفته ها بهم سر میزد. تنها زندگی میکردم و تلاش میکردم کسی از غیبت مادرم چیزی نفهمه.

اما بالاخره یکی از همسایه ها متوجه شد و به پلیس خبر داد. اونا هم منو به پرورشگاه سپردن و بعد از اون هم مادرم هرگز به ویدنم نیومد. تا این که بزرگ شدم و با تو اشنا شدم و به این روستا برگشتم. بختیار به من خبر داد که مادرم به خونه برگشته .به خونه رفتم،مادرم هیچ توجهی به من نکرد و از من پول خواست. به اون گفتم من نامزد دارم و به زودی ازدکاج میکنم و پولی توی دست و بالم نیست. اون پوزخندی زد و گفت تو از خونواده چی میدونی تو اصلا مفهوم خونواده رو نفهمیدی و دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی اگه مثل پدرت ترکش کنی مثل من بدکاره میشه.

من میخواستم هولیه افشار بشم ولی به جای اون تورو بزرگ کردم و از ارزو هام دست کشیدم.و حالا تو حتی نمیتونی کمی به من پول بدی.فکر میکردم وقتی پسرم بزرگ بشه مثل ملکه ها زندگی میکنم.و همونجا خوابش برد…من ادرس و شماره تلفنم رو روی میز گذاشتم و از خونه خارج شدم. بعد تو اونو توی خونه من دیدی و فکر کردی دوست دختر منه…
امادرم همینه و هیچ وقت عوض نخواهد شد. بعد از نوشتن این نامه به دیدن مادرت میرم و به اون میگم که تو چقدر فوق العاده ای … میخوام شمارو اشتی بدم. بعد از خواندن نامه بهار با بچه هایش به استانبول برمیگردد. از ان طرف شیرین در دفتر خاطراتش مینویسد اگر پدرم حقیقت رو بدونه هرگز منو نمیبخشه و من اجازه نمیدم متوجه چیزی بشه.

ناگهان برق قطع میشود و شیرین از کشو میزش چراغ قوه ای پیدا میکند که از مغازه سارپ خریده بود و همانجا عکس خودش و بختیار بقال را نشان سارپ داده بود و گفته بود به روستای توپراکلی رفته و از انجا دیدن کرده. سارپ از رفتار او ناراحت و متعجب میشود و دلیل دیدارش از توپراکلی را میپرسد. شیرین با خنده میگوید تو تعریف کردی و منم کنجکاو شدم برم و اونجا رو ببینم. بهار یاد حرف ییلدیز می افتد که از او خواسته بود پیام های سارپ را بخواند. وقتی سراغ پیغام ها میرود از انچه که میبیند زبانش بند می اید و گوشی را به عکس سارپ که روی میز است میکوبد

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۱

مرشان به دیدن جیدا میرود. جیدا به او هشدار میدهد که اگر یوسف اورا اینجا ببیند برایش بد خواهد شد چون تو را مسئول بدبختی های پسرش میداند. مرشان بیخال از او میپرسد ایا چیزی بین عارف و بهار هست؟ جیدا میگوید بنظرم عارف به بهار علاقه داره. مرشان میگوید باید کاری کنیم بهار از اینجا بره حتی اگه شده کارز کنیم پلیس اونو دستگیر کنه. و وقتی از اپارتمان خارج میشود عارف را درحال بازی با دوروک و نیسان میبیند و عصبی تر میشود. نیسان شارژری را که انور از در اپارتمان اویزان کرده بود به مادرش میدهد و بهار با خوشحالی به بچه ها قول میدهد عکس خودش و سارپ را به انها نشان خواهد داد. دکتر سینان به اتاق کار ژاله در بیمارستان میرود و میگوید برات گل فرستاده بود. ژاله میگوید دیدم و خواستم بیام تشکر کنم ولی دیدم با دوست دخترت مشغول عشق بازی هستی و با خشم سینان را از اتاق بیرون میکند. بهار دوروک و نیسان را کنار خودش مینشاند و عکسی از خودش و سارپ را کنار یک خانه چوبی نشانشان میدهد ولی بچه ها دوست دارند بیشتر ببینند برای همین بهار چند عکس دیگر هم نشان میدهد و در اخر چشمش به عکسی می افتد که سارپ کنار مردی ایستاده و پشت سرشان نوشته مغازه بختیار و شماره تلفن هم دارد.

بهار بعد از خواباندن بچه ها کنجکاو میشود و به ان شماره زنگ میزند. مرد بقال که بختیار نام دهرد جواب میدهد و وقتی میفهمد لهار همسر سارپ است بغض میکند و میگوید سارپ برای تو پیش من یه امانتی گذاشته. بهار که بعد از چند سال نمیتواند انچه را که میشنود باور کند تصمیم میگیرد همراه بچه ها به ان مغازه که در روستای سارپ بنام تپراکلی هست برود. شیرین در اتاق تودش نشسته و به سارپ فکر میکند و بخاطر می اورد که هردفعه به بهانه ای برای دیدن سارپ به محل کار او میرفت و یکروز سارپ به او گفته بود که اسم روستای انها توپراکلی است و مردی به نام بختیار از دوستان صمیمی اوست و شیرین از او خواسته بود که او را هم همراه خود به روستا ببرد. بهار صبح زود با بچه ها راه می افتد و موقع ظهر به ان روستا میرسد و در همان میدان روستا مغازه بختیار قرار دارد. بهار خودش را معرفی میکند و بختیار با مهربانی بچه هارا در اغوش میگیرد و به بهار میگوید سارپ خیلی جوون بود اون رفت و من هنوز زندم و گریه میکند. از ان طرف شیرین مثل همیشه نه تنها پدرش بلکه مادرش راهم مقصر میداند و میگوید گوشی منو برگردونید خدیجه برای این که پدر و دختر را اشتی دهد انهارا کنار ساحل میبرد تا هوایی عوض کنند اما شیرین به تمسخر به مادرش میگوید فکر نکن نمیفهمم میخوای منو بابامو اشتی بدی.

انور میگوید نکنه چیز دیگه ای توی گوشی هست که انقدر ناراحتت کرده ؟ بهتره واقعیت رو به ما بگی. شیرین عصبی میشود و از پدر و مادرش فاصله میگیرد . انور به خدیجه میگوید مطمعنم چیز دیگه ای تو اون گوشی هست که این دختر از ما قایم میکنه. خدیجه به سراغ شیرین میرود و میگوید با پدرت درست رفتار کن اون مثل من نیست اگه به تو شک کنه تا وقتی همه چیو نفهمه ول کن ماجرا نیست

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۰

بهار به دور از بچه هایش عکسها و فیلم های گوشی سارپ را نگاه میکند و گریه اش میگیرد و خاطراتش با سارپ را مرور میکند. عارف بادوستش در کافه ای نشسته و وقتی دوستش درمورد مرشان میپرسد عارف با دلخوری میگوید من اونو دوست داشتم ولی با کارهایی که کرد دیگه بهش فکر نمیکنم و چیزی بین ما نمیتونه باشه. و ادامه میدهد :مرشان با دوست صمیمی من رابطه داشت و اخرشم منو تنها گذاشت و با اون ازدواج کرد. بعد از گفتن این حرفها از دوستش جدا میشود. مرشان به دیدن جیدا که دوست صمیمی اش است میرود و میگوید منو عارف هنوز عاشق هم هستیم چون عشق ما واقعی بود. جیدا با تعجب میگوید ولی تو بخاطر پول با کسی دیگه ازدواج کردی. مران میگوید دلم میخواست لباس شیک بپوشم و پولدار باشم مگه این چیز عجیبیه؟ ولی رفتم و شوهرم به من خیانت کرد و منو کتک زد.
من هم تقاص اشتباهمو دادم جیدا جواب میدهد اولا تو بودی که عارف رو ترک کردی و حالا هم نباید از رفتار عارف ناراحت بشی و این که نگو شوهرت بد اخلاق بوده بگو ورشکسته شده و پولاش ته کشیده و تو هم طلاق گرفتی. دوروک صبح زود بهار را از خواب بیدار میکند و درمورد سگ گمشده میپرسد و گریه کنان میگوید اون توله سگ الان گرسنه است.او از مادرش میخواهد که دنبالش بگردند. بهار برای این که او را از فکر سگ دراورد خاطره ای از سارپ تعریف میکند که چطور سارپ اسم دوروک را روی او گذاشته.

دوروک از این داستان بامزه خنده اش میگیرد. بهار هنگام بردن بچه ها به مدرسه به ژاله زنگ میزند. ژاله به او میگوید باید اورا ببیند تا در مورد ازمایشش با او صحبت کند. بهار سر کارش میرود و پرولنه به او میگوید کار فرمایشان میخواهد از شوهرش طلاق بگیرد و برای بدست اوردن دل شوهرش میخواهد سینه هایش را عمل کند. در همین حال دوست بهار ییلدیز سر میرسد و از بهار میخواهد که اماده شود تا برای خوردن غذا به رستوران روند. انور شارژر گوشی سارپ را به خانه بهار میبرد و از دستگیره اپارتمان او اویزان میکند و بعد برمسگردد. جیدا او را از پنجره دید میزند. دکتر سینان که مطمعن شده ژاله هنوز به او علاقه مند است به فکر رابطه دوباره با ژاله می افتد و دسته گل زیبایی در اتاق او قرار میدهد. ژاله بادیدن گل خوشحال میشود و چشمانش پر از اشک میشو و به سمت اتاق سینان میرود تا از او تشکر کند و به کادر بیمارستان سفارش میکند که اگر زنی به اسم بهار سراق او را گرفت فورا اورا به اتاقش بفرستند. ییلدیز و بهار در رستوران مشغول خوردن غذا میشوند. ییلدیز از اختلافی که با همسایه اش پیدا کرده میگوید و بهار هم در مورد گوشی گم شده سارپ که پر از عکسها و فیلمهای زندگی مشترکشان است . ییلدیز میگوید حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است و میگوید پیام های گوشی رو چک کن شاید دلیل اتفاقی که برای سارپ افتاده رو بفهمی. باید مقصر رو پیدا کنی. بهار به سادگی میگوید ولی من نمیتونم این کار رو کنم چون وقتی سارپ بود من هرگز پیامای اونو نخوندم. ییلدیز باحیرت به او نگاه میکند.

سریال ترکی کادین

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۸

مرشان به کوچه خلوتی میرود و با سنگ به صورت خودش میزند و صورتش را زخمی میکند و بعد هم با دیدن عارف میگوید پدرت منو به این روز انداخت. عارف تعجب میکند و میگوید که از پدرش دلیل این کارش را خواهد پرسید. ولی مرشان دست بردار نیست و درباره بهار و بچه هایش میپرسد. عارف میگوید همه چی بین ما تموم شده من مجبور نیستم به تو حساب پس بدم. مرشان با حرص میگوید ازت متنفرم. نیسان موقع خواب از مادرش بخاطر این که عارف را به عنوان پدرش به مدرسهو دوستانش معرفی کرده عذرخواهی میکند. بهار میگوید مید نم چرا این کارو کردی چون دلت برای پدرت تنگ شده.منم گاهی این کارو میکنم .با این که پدرتون دیگه بین مانیست اما من وانمود میکنم که اون کنار من روی تخت خوابیده و منو میبوسه و با این فکر چند لحظه احساس خوشبختی میکنم. شیرین به اتاق پدرش میرود و اورا در اغوش میگیرد. انور میگوید من تورو دوست دارم دخترم ولی چیزهایی هست که برای من قابل درک نیست و باید درمورد اونها به من توضیح بدی. مثلا این که چرا شماره تو توی گوشی سارپ هست. شیرین که میبیند پدرش دارد از کارهای او سر در می اورد با داد و بیداد میگوید شما میخواین من بمیرم تا از دست من راحت بشید. انور از رفتار او متعجب میشود. شیرین به محل کار مادرش میرود و میگوید که پدرش او را مجرم و مسئول مرگ سارپ مداند.

خدیجه میگوید اگه از رابطه تو و سارپ چیزی بفهمه سکته میکنه. شیرین از این که مادرش طرف اوست از او تشکر میکند. بهار به دنبال بچه ها به مدرسه میرود و با موسی خان روبرو میشود اما ناگهان خون دماغ میشود و بی هوش می افتد. موسی خان با عجله او را به بیمارستانی که ژاله در ان کار مبکند میرساند. ژاله او را برای تست خون میفرستد و میگوید که احتمالا از کم خونی است. وقتی بهار به خانه برمیگردد دوروک درمورد اعلانیه سگ گم شده ای حرف میزند و از مادرش میخواهد باهم به دنبال ان سگ بروند. بهار میگوید بعدا دنبال سگ میروند و او را به مدرسه میرساند. اما دوروک که دل و فکرش پیش ان سگ است دور از چشم ناظم از مدرسه خارج میشود تا به دنبال سگ بگردد. شیرین به مادرش میگوید که باید گوشی را پیدا کنند چون در ان به سارپ پیغام عاشقانه فرستاده است. خدیجه از کوره درمیرود و عصبانی میشود اما کمی بعد به اتاق انور میرود و میگوید من شارژر رو توی اتاق تو پیدا کردم بگو گوشی رو کجا قایم کردی. انور میگوید اون رو دست پسری دادم تا به بهار برسونه و ویدیویی که شیرین توی اون بود رو هم پاک کردم. خدیجه که نگران شده به سرعت به سمت محل کار بهار میرود. از طرفی پسری که گوشی دست اوست به کارگاه میرسد و ان را دست بهار میدهد. بهار متوجه میشود گوشی سارپ است. اما همان لحظه از مدرسه زنگ میزنند و خبر میدهند که دوروک از مدرسه غیب شده. ژاله ازمایش خون بهار را میبیند و با نگرانی ان را به سینان نشان میدهد. سینان با نگرانی به ژاله خیره میشود.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

 

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۷

موسی خان برخلاف ژاله تصمیم میگیرد برای خوشحال کردن بوراک هرکاری بکند. برای همین وسایل شزرینی پزی میخرد و از ژاله میخواهد شب زودتر به خانه بیاید تا با کمک هم شیرینی هارا اماده کنند. اما ژاله که از زندگیش راضی نیست بعد از تمام شدن کارش در اتاقی در بیمارستان مینشیند و باخود فکر میکند. دکتر سینان وقتی ناراحتی اورا میبیند میفهمد که ژاله در زندگی شخصی اش مشکل دارد و خود را دز قبال بی توجهی به بوراک سرزنش میکند و میگوید منم فکر میکردم پدر خوبی نیستم برای همین طلاق گرفتم و حالا از خودم راضی ام و با بچه هام گاهی وقت میگذرونم ،تو هم نیاز داری با کسی درد و دل کنی. او ژاله را با خود به بار میبرد تا حال و هوایی لوض کند. موسی خان وقتی میبیند که ژاله به خانه نیامده به خیال این که کار او در بیمارستان طول کشیده خودش شروع به پختن شیرینی میکند ژاله دوباره کنار سینان گریه میکند و میگوید موسی مرد خوبیه و به خانواده خیلی علاقه داره ولی من بخاطر این که از دست تو ناراحت و عصبانی بودم با اون ازدواج کردم. سینان از حرف او خوشحال میشود و میگوید من نتونستم تنها زنی که دوسش داشتم رو خوشحال کنم و لبهای ژاله را میبوسد. اما ژاله خودش را عقب میکشد و از او جدا میشود و به سمت خانه اش میرود. انور به خدیجه میگوید من مطمئنم شیرین دروغ میگه و اون و سارپ از قبل همدیگه رو میشناختن.

خدیجه که از همه چیز خبر دارد سعی میکند انور را ارام کند و میگوید اون موقع اون خیلی جوون بود و مشکلات روحی داشت و حتی کارش به خود کشی کشید نباید اونو سرزنش کنیم. بهار بعد از خواباندن بچه ها به اشپزخانه میرود تا برای مراسم فردای ان ها شیرینی درست کند اما سرش گیج میرود و بیهوش کف اشپزخانه می افتد. صبح ساعت ۶ صبح به هوش می اید و سریع شروع به اماده کردن شیرینی ها میکند. بهار شیرینی هارا جلوی پنجره میگذارد تا خنک شود ولی کبوتر ها ان هارا نوک میزنند و خراب میکنند. بهار بیخبر از همه جا بچه هارا بیدار میکند اما وقتی بچه ها متوجه خراب شدن شیرینی ها میشوند بدون این که به مادرشان چیزی بگویند ان هارا داخل ظرف میریزند و با خود میبرند و از مادرشان بخاطر زحمت هایش تشکر میکنند. از ان طرف ژاله هم صبح به خانه میرسد و با دیدن شیرینی های خوشگلی که موسی خان درست کرده شرمنده میشود. بوراک با خوشحالی پدرش را در اغوش میگیرد و ژاله با ناراحتی به اتاق خوابش میرود. عارف که به بچه ها قول داده بود تا به عنوان پدرشان در مدرسه حضور پیدا کند به موقع خودش را میرساند و با دیدن شیرینی های خراب شده فورا به دوستش زنگ میزند و با دستگاه پشمک فروشی دوستش وارد مدرسه میشود و بچه ها با دیدن او دورش جمع میشوند و نیسان و دوروک باخوشحالی شروع به فروختن پشمک به نفع بچه های بی سرپرست میکنند. هنگام ظهر وقتی بهار به دنبال بچه ها به مدرسه میرود ناظم به او میگوید شما گفته بودین شوهرتون فوت شده اما مردی همراه بچه ها بود که نیسان اون رو پدر خودش معرفی کرد. بهار عارف را همراه بچه ها میبیند و عارف با دیدن او کمی خجالت زده میشود. انها همگی باهم به سمت محله و خانه شان میروند. مرشان با دیدن انها با خشم به عارف نگا میکند بعد هگ به عارف زنگ میزند و قرار میگذارد تا باهم صحبت کنند.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۶

خدیجه از سرو صدای انور و شیرین سر میرسد و شیرین بر سر پدرش فریاد میزند که تلفنش را پس بدهد. انور رو به خدیجه میگوید گوشی سلرم معلوم نیست دست این دختر چیکار میکنه. خدیجه با تعجب به دخترش خیره میشودو شیرین به اتاقش میرود. انور به زنش میگوید این دختر باید درمورد کارش توضیح بده و با این رفتاری که داره باید اونو به دکتر مغز و اعصاب نشون بدیم(اعصاب روان)! بهار فردا صبح با ناراحتی به نیسان میگوید کارفرمام تماس گرفت و گفت که نمیتونه به من مرخصی بده،منم نمیتونم توی مراسم شرکت کنم. و دوباره خاطره ای از سارپ را برای بچه ها تعریف میکند که وقتی سارپ در پرورشگاه بوده گاهی کفش و لباسی که مردم به پرورشگاه میدادند اندازه اش نمیشد ولی سارپ با دیدن شادی بچه های دیگر ناراحتی اش را فراموش میکرد.
و به بهار گفته بود وقتی بچه ها ناراحت میشن انگار همه دنیا ناراحت میشه. دوروک و نیسان به مادرشان قول میدهند که هرگز ناراحت و غمگین نشوند. درخانه موسی خان او از ژاله میخواهد بخاطر مراسم فردا شیرینی بپزد تا بوراک انهارا بفروشد و به بچه های بی سرپرست کمک کند.

اما ژاله مخالفت میکند و میگوید بجای من خودت انجام بده و دوباره حرفشان میشود. دو خانه انور شیرین در اتاقش به یاد روزی می افتد که در کافه ای که سارپ در ان کار میکرد رفته بود و به او گفته بود من به کوه نوردی علاقه دارم ولی برای کوه نوردی نمیدونم از کی راهنمایی بخوام. و شماره سارپ را از او گرفته بود تا اگر لازم شد کمکش کند. شیرین برای خوردن صبحانه به اشپزخانه میرود و انور از او توضیح میخواهد. شیرین میگوید که سارپ را تعقیب کرده بود و در دعوایی که بین سارپ و مردم درگرفته بود گوشی سارپ به زمین افتاده و او ان را برداشته ولی وقتی بعدا خواسته ان را پس بدهد سارپ مرده بود. انور با ناباوری میپرسد که چرا در این مورد به کسی چیزی نگفته بوده؟ خدیجه از ان طرف میگوید وقتی باهم به فروشگاه رفته بودیم شیرین همه چیز رو برام تعریف کرد. انور که مجاب نشده میگوید من منظورم شب مردن سارپه. اون درحالی که شاهد مرگ سارپ بوده به خونه اومده و وانمود کرده اتفاقی نیفتاده. او لا عصبانیت از دخترش میپرسد چرا کاری نکردی ؟ شیرین با صدای لرزان میگوید من اون شب دیر اومدم و شماهم نگران شده بودین. انور با ناامیدی له دخترش خیره میشود.

خدیجه به ارامی کنار دخترش مینشیند و میگوید هر اتفاقی هم افتاد درمورد علاقه ات به سارپ به مدرت چیزی نگو. بهار دست بچه هارا میگیرد تا برای خرید لوازم شیرینی پزی به بازار بروند. ولی بین راه عارف را میبیند که مشغول رنگ کردن میز های مغازه اش است بچه ها به مادرشان میگویند که دوست دارند با عارف رنگ کاری کنند. بهار به تنهایی به بازار میرود و در این بین نیسان از عارف میخواهد که برای مراسم فردا به مدرسه انها بیاید و از او خواهش میکند که چیزی در این مورد به بهار نگوید.عارف لبخندی میزند و قول میدهد که همراهیشان کند.

سریال ترکی کادین (زن)

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۵

شیرین با خوشحالی به پدرش خبر میدهد که مادرش در بیمارستان به هوش آمده . انور با عجله لباس عوض میکند و گوشی سلرپ را که از اتاق شیرین پیدا کرده در کمدش میگذارد. اما شیرین با موزی گری خودش را به بدحالی میزند و انور که نگران او شده از او میخواهد که بماند و استراحت کند. بعد از رفتن انور شیرین همه جای اتاق پدرش را میگردد اما وقتی چیزی پیدا نمیکند جیغی میکشد. خدیجه به هوش امده و انور گریه کنان دست های اورا غرق بوسه میکند و از او میخواهد که نگران شیرین نباشد. از ان طرف ژاله هم به بهار خبر میدهد که مادرش به هوش امده. بهار از خوشحالی گریه میکند و به بچه ها میگوید که گریه اش از روی خوشحالی است. سپس خاطره ای از عروسی خودش و سارپ را تعریف میکند که چطور سارپ با دیدن او در لباس عروسی گریه اش گرفته بود و از بهار خواسته بود تا کراواتش را ببندد ولی هیچ کدام بستن کراوات را بلد نبودند. آنها توی یک پارک یک نفر را پیدا کرده بودند که کراوات سارپ را بسته بود. بعد ماشین سارپ روشن نشده بود و انها مجبور شده بودند برای رسیدن به موقع به سالن عقد سوار اتوبوس شوند و تمام راه را دلخوش بودند. بعد از مراسم عقد به همراه دوستان خود به ساحل چراغانی رفته بودند و تا نصفه های شب انجا رقصیده و اواز خوانده بودند.

خدیجه از بیمارستان مرخص میشود و به خانه برمیگردد. او از انور میپرسد که چرا با شیرین مثل غریبه ها رفتار میکند؟ او تقصیر هارا گردن انور می اندازد. انور بدون این که جوابی بدهد به اتاق کارش میرود و فیلم عروسی بهار و سارپ را در گوشی سارپ تماشا میکند. شیرین به اتاق کار پدرش می آید و وقتی شارژر گوشی سارپ را میبیند دیگر تردید ندارد که گوشی دست پدر است و تصمیم میگیرد هرطور شده آن را پیدا کند. در خانه بهار نیسان به مادرش میگوید که در مدرسه مراسم کمک به کودکان بی سرپرست برگزار میشود و ارزو میکند که کاش پدرش بود و به مدرسه می امد و از بهار میخواهد که به پدربزرگ انور زنگ بزند تا بجای پدرش در مراسم حاضر شود. اما وقتی چشم مادرش را دور میبیند به انور زنگ میزند و گوشی را دست بهار میدهد. بهار که در مقابل کار انجام شده قرار گرفته از انور خواهش میکند که به مراسم مدرسه برود. ولی انور قبول نمیکند و گوشی را قطع میکند. شیرسن وقتی اتاق پدرش را خالی میبیند به انجا میرود و همه جارا برای پیدا کردن گوشی میگردد. انور مچ او را حین گشتن اتاق میگیرد و شیرین باز تلاش میکند که با سرهم کردن دروغی شر پدرش را کم کند. ولی انور به او میگوید هردو خوب میدونیم دنبال چی هستی.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۴

حکمت وقتی میبیند بهار به خوبی از پس ماجرای امران برامده به او زنگ میزند و از او تشکر میکند و میگوید هر کمکی از دستم بربیاد برات انجام میدم. بهار میگوید اقا یوسف صاحب اپارتمان میخواهد من را تا سر ماه بیرون کنه لطفا کمکم کنید. از ان طرف یوسف به مغازه عارف میرود و میگوید که از بیرون کردن بهار منصرف شده. سپس به او یاداوری میکند که مرشن از شوهرش طلاق گرفته و به محله برگشته و میخواهد با مادرش زندگی کند. عارف با شنیدن اسم مرشان دست و پایش را گم میکند. بهار خودش را با عجله به بیمارستان میرساند و در حیاط بیمارستان موسی خان را درحال صحبت با ژاله میبیند.

سپس داخل بیمارستان میرود و با دیدن انور گریه میکند و حال مادرش را میپرسد. انور او را روی نیمکت مینشاند و همه ماجرا را تعریف میکند و میگوید خدیجه نمیخواست ما با تو ارتباط داشته باشیم چون میگفت شیرین رو از دست خواهیم داد،حتما یچیزایی میدونست من هم حالا متوجه شدم،به تو التماس میکنم از ما فاصله بگیر،من فقط میخواهم از خانواده ام مراقبت کنم. بهار گریه کنان پیش ژاله میرود و خودش را دختر خدیجه معرفی میکند و میگوید باید مادرش را ملاقات کند. ژاله از اشاره های انور به او میگوید موسی از شما خیلی تعریف کرده و میدونم که نسبت به بوراک خیلی مهربون بودی ولی الان نمیتونم اجازه بدم به دیدن مادرت بری.

بهار ناراحت میشود و به حیاط بیمارستان میرود. ژاله از انور درمورد بهار کنجکاوی میکند و انور میگوید او دختر خدیجه از شوهر اولشه خیلی دختر خوبیه ولی شیرین دوست نداره ما با اون ارتباط داشته باشیم. ژاله که دل خوشی از شیرین ندارد به بهار اجازه میدهد تا به بخش مراقبت های ویژه برود و مادرش را ببیند. بهار درکنار مادرش مینشیند و اشک میریزد و به او میگوید اگه منو دوست نداری بخاطر بچه های من نرو،من به تو احتیاج دارم.

ودست مادرش را میبوسد. شیرین که میخواهد برای اخرین بار قبل از ترخیص مادرش را ببیند به بخش مراقبت های ویژه می آید و با بهار روبرو میشود و داد میزند که او آنجا چه میکند؟ بهار دست های اورا میگیرد و به دیوار میکوبد و میگوید بالاخره میفهمم مشکل تو با من چیه. ژاله هم به شیرین میگوید من به بهار اجازه ملاقات دادم. شیرین با غضب به او نگاه میکند. بالاخره انور شیرین را به خانه برمیگرداند و دوست موبایل فروش انور شارژری را که خواسته بود تحویلش میدهد. شیرین با دیدن شارژر نگران میشود و فورا به اتاقش میرود و زیر کمد را میگردد اما اثری از گوشی نیست. او وحشت میکند و با خود میگوید اگه گوشی دست پدرم باشه کار من تمومه.

از آن طرف انور گوشی را شارژ میکند و متوجه میشود اخرین فیلمی که سارپ از شیرین در کشتی گرفته انجاست و با نگرانی به فکر فرو میرود. مرشان که دختر زیباییست به دیدن عارف میرود. عارف روی خوش به او نشان نمیدهد و اورا از خود دور میکند. مرشان جلوی اپارتمان مینشیند و وقتی بهار و بچه ها از راه میرسند به او میگوید تو دیگه کی هستی؟ بهار خودش را معرفی میکند و خودش را معرفی میکند. مرشان میگوید من اهل این محله نیستم و دوباره برگشتم که اینجا زندگی کنم. و به عارف که از پشت شیشه به انها چشم دوخته نگاه میکند.

سریال ترکی زن
سریال ترکی زن قسمت ۲۴

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۳

نیسان وقتی مادرش را ناراحت میبیند به او میگوید بهتره به هتلی که مادربزرگ توی اون کار میکنه زنگ بزنی و خبری ازش بگیری. بهار که فکرش به این چیزها نمیرسید با خوشحالی نیسان را بغل میکند. انور که به پیشنهاد ژاله به خانه اش برگشته تا کمی استراحت کند با دیدن سرو وضع بهم ریخته خانه شروع به مرتب کردن میکند و وقتی میخواهد کمد شکسته شیرین را تعمیر کند از زیر آن گوشی قدیمی پیدا میکند که عکس بهار و نیسان و سارپ در آن است. او به خاطر می آورد که این گوشی را برای اولین و اخرین بار وقتی سارپ به خانه انها امده بود تا خدیجه و بهار را باهم اشتی دهد در دست او دیده بود. او گوشی را به یکی از دوستانش میسپارد تا برای ان شارژر پیدا کند تا از محتویات گوشی سر در بیاورد. در بیمارستان شیرین وقتی صبح از خواب بیدار میشود و قیافه عبوس ژاله را میبیند که شب را در کنار او مانده بود میگوید میدونم از من خوشت نمیاد مجبور نیستی کنارم بمونی. ژاله میگوید راست گفتی من بخاطر رفتارت هیچ وقت تورو دوست نداشتم حالا هم بهتره رفتارتو درست کنی و کمی هم برای مادرت دعا کنی وگرنه تورو به تیمارستان معرفی خواهم کرد. در همین حال دکتر سینان وارد اتاق شیرین میشود و خودش را دوست دوران دانشگاه ژاله معرفی میکند.

شیرین که احساس میکند بین آنها خبر هایی است موزیانه به ژاله خیره میشود. بهار در خانه بچه هارا اماده میکند تا به مدرسه برساند که ناگهان زن چاقی دم در جلویش سبز میشود و شروع به کتک زدن او میکند. دوروک و نیسان هم سعی میکنند به مادرشان کمک کنند. زن با دیدن بچه ها از حال میرود و وقتی بهار اورا به هوش می اورد زن با گریه میگوید به من گفتن اینجا خونه دوست دختر حکمته.
حالا میبینم که دوتا هم بچه داره. بهار به او میگوید اگر زیاده روی کنی پلیس رو خبر میکنم. من ربطی به حکمت ندارم . و اپارتمان روبرویی را نشان زن میدهد و میگوید کسی که دنبالشی اینجاست. زن که امران نام دارد با لگد شروع به کوبیدن در اپارتمان جیدا میکند. بهار با عجله به حکمت زنگ میزند و خبر میدهد که زنش جریان جیدا را فهمیده و سراغ او امده است. حکمت از بهار میخواهد کمکش کند و جریان را ختم بخیر کند. بخار با درماندگی سراغ امران میرود و به او میگوید اینجا مردی زندگی میکنه که لباس زنانه به تن داره و ادای زن هارو در میاره فکر نکنم اقا حکمت کاری به اون داشته باشه. امران روی پله مینشیند و میگوید تا به چشم خود نبیند جایی نمیرود. بهار با عجله بچه هارا برمیدارد و به مدرسه میبرد و جیدا و یوسف هم که از پشت در همه چیز را شنیده اند به فکر چاره می افتند.

جیدا لباس خودش را به یوسف میپوشاند و اورا ارایش میکند و مجبورش میکند با یه کیسه زباله به راه پله برود و خودش را به امران نشان دهد. یوسف با بی میلی بیرون میرود و جلوی امران کمی عدا در می اورد و برمیگردد. امران که باورش شده او مرد زن نماست با خنده از ساختمان خارج میشود. بهار از محل کارش باهتل تماس میگیرد و میفهمد که مادرش در بیمارستان بستری شده. از ان طرف انور که فکرش درگیر گوشیست به بیمارستان میرود و شیرین از قیافه گرفته او میفهمد که اتفاقی افتاده و سراغ مادرش را میگیرد. و وقتی میفهمد حال مادرش خوب است نگرانی اش بیشتر میشود که نکند پدرش از اتاق او چیزی پیدا کرده.

سریال ترکی زن
سریال ترکی زن قسمت ۲۳

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۲

درکارگاه تولید پوشاک بهار تلاش میکند با مادرش تماس بگیرد ولی گوشی او خاموش است. بنابراین دوباره به انور زنگ میزند و انور به او میگوید که خدیجه سرش شلوغ است و رفتاربدی هم با نیسان نداشته و فقط کمی او را سرزنش کرده. در بیمارستان دکتر سینا بخاطر اتفاقی که برای دایی ژاله پیش آمده اظهار تاسف میکند. ژاله میگوید که شیرین دختر لوسی است و از همان بچگی هر بلایی که بوده سر پدر و مادرش اورده ،کاش میمرد و همه راحت میشدند. دکتر سینان که همچنان برای بدست آوردن دل ژاله تلاش میکند میگوید باید درمورد موضوع دیگه ای هم صحبت کنیم. ژاله که منظور او را خوب میداند جواب میدهد تو چه مشکلی با این قضیه داری؟ من با مردی که عاشق من بود ازدواج کردم در حالی که خودم عاشق تو بودم ولی تو به من خیانت کردی در ضمن دوست دختر لوست خیلی به تو میاد و امیدوارم خوشبخت بشید. بهار متوجه میشود که نیسان ناراحت است و بچه هارا به پارکی میبرد تا هوایی بخورند و علت ناراحتی نیسان را میپرسد. نیسان با گریه مادرش را بغل میکند و میگوید که دوستان همکلاسی اش اورا بازی نمیدهند و با او بد رفتاری میکنند. بهار به یاد خاطره ای از سارپ می افتد که یک روز برای دیدن او به خانه اش رفته بود و با زن دیگری روبرو شده بود و بشدت ناراحت شده بود.

ولی بعدا که فهمیده بودان زن مادر سارپ بوده به عکسل العمل عجولانه و بچه گانه خودش خندیده بود. برای همین به دخترش میگوید شاید موضوع آنطور که فکر میکند نباشد و بچه ها منظوری نداشتند. نیسان از حرفهای مادرش خنده اش میگیرد و ناراحتی اش را فراموش میکند. انور با دیدن پلیس که از اتاق شیرین خارج میشود از دخترش میپرسد که پلیس از او چه پرسیده و شیرین میگوید میخوان بدونن چه اتفاقی افتاده و منم گفتم خونه رو بهم ریختم و با خورده شیشه رگمو زدم و با دیدن خون از حال رفتم. وقتی دوباره به هوش اومدم مادرم در کنار من بی حال افتاده بود و من دوباره از حال رفتم. خدیجه همچنان بیهوش است و خون زیادی از دست داده. او در عالم بیهوشی بهار و نوه هایش را میبیند که به او دست گل میدهند و بهار پشت سر هم اسم اورا صدا میزند. شیرین به دیدن مادرش که بیهوش است میرود و گریه کنان به او میگوید که خودش را مقصر میداند و از او عذر خواهی میکند. ژاله کنار انور مینشیند و با دلسوزی از او میخواهد که به خانه برود و دوش بگیرد و حسابی استراحت کند. و مراقبت از شیرین و خدیجه را به او بسپارد. انور با وجود نگرانی به حرف ژاله گوش میدهد و به خانه برمیگردد.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۱

خدیجه وقتی دخترش را غرق خون میبیند جیغ میزند و اورا بغل میکند ولی شیرین بی حرکت افتاده. او رگ دستش را زده. خدیجه تحمل این صحنه و مرگ دخترش را ندارد. به امبولانس زنگ میزند و خبر میدهد و بعد چاقو اشپزخانه را برمیدارد و در شکم خودش فرو میکند. بهار وارد خانه میشود و انور به او توضیح میدهد که شیرین فهمیده خدیجه در خانه آنهاست و ناراحت شده و از بهار خداحافظی میکند. وقتی سر کوچه میرسد و ماشین پلیس و امبولانس را میبیند از ترس این که شیرین کاری دست خودش ندهد حالش بد میشود و بی هوش می افتد. بالاخره امبولانس خدیجه و شیرین را به بیمارستان میرساند. ژاله بادیدن انور که دایی مادرش است اورا در آغوش میگیرد و دلداری میدهد. انور به تلخی گریه میکند. ژاله میگوید که شیرین حالش بهتر شده اما حال خدیجه خوب نیست و هنوز زبر عمل است. انور به دیدن شیرین که هنوز بی هوش است میرود. و کنار تخت او زانو میزند و با گریه میگوید نباید بهار را وارد زندگیمون میکردیم.
خدیجه حق داشت من اشتباه میکردم. بهار از چیزی خبر ندارد و نگران شده و به انور زنگ میزند.

اما او جواب نمیدهد. نیسان میگوید وقای گوشی مادر بزرگ را جواب دادم اون خیلی ناراحت شد و سرم داد زدو به من گفت بی تربیت هستم. بهار از این رفتار مادرش خیلی دلخور میشود. او نیسان و دوروک را بغل میکند تا ارام شوند. فردا صبح وقتی به سر کار میرود متوجه میشود که پروانه همکار او که شبیه فرشته های اسمانی است همان زنی است که با شوهر کارفرمایشان رابطه دارد. بعد با انور تماس میگیرد و میگوید که با مادرش تماس گرفته ولی خدیجه جواب نداده و با خشم به انور میگوید که خدیجه حق ندارد سر بچه های اون داد بزند و ناراحتشان کند. انور که نمیخواهد بهار چیزی از بلایی که سر مادرشان امده بداند به او میگوید که خدیجه دلش نمیخواهد او را ببیند.و تلفن را قطع میکند. شیرین به هوش می آید و از پدرش حال مادرش را میپرسد. انور با بغض میگوید که از عمل بیرون آمده اما حالش خوب نیست. پدر و دختر شروع به گریه میکنند. ژاله هم خبر ترخیص شیرین را میدهد.سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۲۰

بهار بالاخره دوروک و نیان را میخواباند اما نیسان که روز بدی را پشت سر گذاشته در خواب هزیان میگوید و تب دارد. بهار با عجله او را به بیمارستان میرساند. انجا متوجه میشود که دوروک هم مریض شده و دکتر میگوید که باید دوروز در خانه بمانند و استراحت کنند. بهار بچه هارا به خانه برمیگرداند و جیدا که به دنبال بهانه ای است تا هر چه زودتر بهار و بچه هارا از ان اپارتمان بیرون کند دم در به بهار میگوید خواب مارو بهم زدی به من ربطی نداره بچه هات مریض شدن و داخل خانه میشود و به یوسف میگوید باید تا سر ماه بهارو بیرون کنی.

صبح بهار با انور تماس میگیرد تا او پیش بچه ها باشد و از انها پرستاری کند تا بهار بتواند سر کارش برود اما برای انور سخت است که از دو بچه که تب و حالت تهوع دارند پرستاری کند و غذارا میسوزاند و درمانده میشود. برای همین به خدیجه که مشغول کار در هتل است زنگ میزند و وضعیت بچه هارا شرح میدهد. خدیجه اول خودش را به بیخیالی میزند ولی طاقت نمی اورد و کلی خرید میکند و به اپارتمان بهار میرود و برای بچه ها غذا میپزد. و متوجه میشود که در خانه بهار هیچ خوردنی پیدا نمیشود.

بچه ها از دیدن مادربزرگشان خوشحال شده اند و از او تشکر میکنند. خدیجه از انور میخواهد که در مورد امدن او به خانه بهار چیزی به شیرین نگویند. ولی در همان حال شیرین با مادرش تماس میگیرد و نیسان به خیال این که بهار است جواب میدهد و با خوشحالی میگوید که مادربزرگشان به خانه انها امده وبرایشان غذای خوشمزه درست کرده. خدیجه گوشی را فورا از نیسان میگیرد و سر نیسان داد میزند که چرا بی اجازه به وسایل دیگران دست میزند سپس نگران شیرین میشود و با عجله به خانه میرود.

دوروک از این رفتار خدیجه ناراحت و عصبانی میشود و میگوید که او حق ندارد به خانه انها بیاید. خدیجه با نگرانی وارد خانه میشود و میبیند که شیرین همه جارا بهم ریخته. او دنبال دخترش میگردد و او را بی هکش در اشپزخانه پیدا میکند. اقا یوسف به مغازه عارف میرود و میگوید که چند روز پیش بهار را دیده که ارایش کرده و همراه زن دیگری بیرون رفته و امروز هم مرد غریبه ای را به خانه اش راه واده است و ادامه میدهد از اون روز که بهارو دیوم فهمیدم که زن درستی نیست. او از عارف میخواهد که بهار را از اپارتمان بیرون کند. عارف نگاهی به پنجره خانه بهار می اندازد و انور را میبیند و سکوت میکند.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۱۹

اهل محل دور آنها جمع میشوند و بهار که از بچگی بازیکن قهاری بوده برنده میشود. عارف کم کم شیفته او میشود. موسی خان به همراه بوراک به بیمارستان و اتاق کار همسرش میرود. ژاله در اتاق نیست و دکتر سینان وارد اتاق میشود و موسی خان خودش و پسرش را به او معرفی میکند و از او میخواهد به همراه پسرانش برای شام به خانه آنها بروند. ژاله از راه مبرسد و از دیدن آن دو روبروی هم تعجب میکند. سینان رو به ژاله میگوید شب خونه شما دعوت شدیم.
 من با اجازه شما دوست دخترم فسون رو هم با خودم میارم. بهار بچه هارا به پارک میبرد و آنهارا روی نیمکتی مینشاند و میگوید پدر شما بهترین آدم دنیا بود.
هرچی نوشتن دروغه. نیسان میپرسد اگه تقصیر نداره چرا اونا این چیزهارو نوشتن؟ بهار توضیح میدهد چون بعضی ها در حقشون ظلم میشه و بخاطر کاری که نکردن متهم میشن. ولی اون نیست که بتونه از خودش دفاع کنه. نیسان برخلاف دوروک قانع نمیشود و بهار میگوید اگه به تو بگن من قاتلم باور میکنی؟
نیسان جواب میدهد نه و بهار میگوید اگه همه دنیا درمورد پدرتون بد بگه من قبول نمیکنم. چون همونطور که تو منو میشناسی من هم اونو میشناسم و به اون ایمان دارم.  نیسان از این که دوستانش همه خبر دار شده اند پدرش متجاوز است خیلی ناراحت است و حرفهای مادرش را نمیپذیرد. انور به دیدن استاد شیرین که اسمش ضیاست میرود و در مورد انصراف از کلاس او میپرسد. استاد ضیا میگوید پس ناراحتی روحی مادرش باعث شده که اون به فکر انصراف بیفته. و در مورد حرفهایش بیشتر به انور توضیح میدهد.
انور به خانه میرود و سعی دارد با شیرین صحبت کند ولی شیرین به او و مادرش میگوید که دیروز حالش بد بوده و از این به بعد سر کلاسش حاضر خواهد شد. انور میگوید که دست از دروغ گفتن بردارد و دلیل این که به دروغ گفته مادرش مشکل روانی دارد را از او میپرسد. خدیجه که نگران شیرین است انور را از اتاق بیرون میکند و کار شیرین را توجیح میکند و میگوید که هر کسی ممکن است دروغ بگوید. شیرین مادرش را در آغوش میگیرد. عارف با پدرش حرف میزند و سعی دارد اورا قانع کند تا بهار را بیرون نیندازد. اما یوسف که تحت تاثیر جیداست قبول نمیکند. بهار متوجه میشود که عکس سارپ از روی میز غیب شده و وقتی سراغ آن را از دوروک میگیرد او با ترس میگوید که نیسان آن را به سطل آشغال انداخته.
بهار بر سر نیسان فریاد میزند و اورا مقصر میداند. اما در آخر معلوم میشود که کار خود دوروک بوده. دوروک توضیح میدهد من نمیخواستم عکس بابارو دور بندازم اما وقتی نیسان رو ناراحت دیدم خواستم خوشحالش کنم. سپس هردو میگویند که هنوز هم پدرشان را دوست دارند. در خانه موسی خان همه مشغول شام خوردن هستند که فسون دوست دختر سینان میگوید ما قبل از این که سینان از همسرش جدا بشه باهم آشنا شدیم و سریع عاشق هم شدیم. ژاله با نفرت به سینان خیره میشود و وقتی تنها میشوند به او میگوید تو آدم پستی هستی الانم اومدی انتقام اون سالها که تو رو ترک کردم بگیری اما من گول نمیخورم. موقع خواب موسی خان از ژاله میپرسد این همون دوست پسرت توی دانشکده است؟ ژاله تایید میکند.
سریال ترکی زن
سریال ترکی زن قسمت ۱۹

 

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۱۸

نیسان و دوروک به همراه بچه های ییلدیز عکس پدرشان را میبینند که زیر آن نوشته مرگ متجاوز. نیسان بعد از فهمیدن متجاوز گریه میکند و بیتاب میشود. بهار و یلدیز وقتی وارد رستوران میشوند بهار متوجه مرد غریبه ای در کنار شوهر ییلدیز میشود و ییلدیز من و من کنان توضیح میدهد تولد شوهرم نبود. اون مرد توی عروسی ما از تو خوشش اومد و خواستیم تورو باهاش اشنا کنیم. بهار که مقابل عمل انجام شده قرار گرفته با نارضایتی پشت میز مینشیند. انها مشغول خوردن شام میشوند و ییلدیز به او اشاره میکند تا کمی شاد باشد. بهار با دیدن منظره دریا از پشت شیشه رستوران یاد سارپ می افتد و خاطره ای از او تعریف میکند.

مرد درمورد زندگی او میپرسد و بهار جواب میدهد از کارم راضی ام و برای بچه هام زندگی میکنم. مرد هم کمی از خودش که صاحب شرکتی است حرف میزند. ولی کاملا از رفتار بهار مشخص است که جلسه معارفه خوشایند او نیست. بهار و ییلدیز به آپارتمان میرسند و نیسا فورا خودش را در آغوش مادرش می اندازد و گریه میکند و میپرسد که چرا به پدرش متجاوز میگویند. ییلدیز با نگاه به لپتاپش متوجه اشتباه وحشتناک خودش میشود و در سکوت به همراه بچه هایش از اپارتمان خارج میشود. انور سر میز صبحانه از شیرین میپرسد که چرا سر کلاس نقاشی اش نمیرود؟ چون یکی از دوستانش اورا تنها در حال قدم زدن در ساحل دیده است.

خدیجه از دخترش دفاع میکند و میگوید او مرتب سر کلاس حاضر میشود. شیرین میگوید من استعدادی توی نقاشی ندارم و میخوام انصراف بدم. خدیجه به او تشر میزند و شیرین داد میزند که کارهایش هیچ ربطی به پدر مادرش ندارد و به اتاقش میرود. خدیجه به انور میگوید از وقتی پای بهار به این خونه باز شد رفتار شیرین هم عوض شد. انور میگوید این ربطی به بهار نداره و شاید اون مشکل دیگه ای داره. خدیجه از انور میخواهد که سراغ استاد شیرین برود و از او پرسو جویی بکند. صبح بهار وقتی میخواهد بچه هارا به مدرسه برساند متوجه یادداشتی لای در میشود که اقا یوسف از او خواسته که اپارتمان را تخلیه کند.

بهار با ناراحتی دم در خانه اقا یوسف میرود ولی کسی دررا باز نمیکند و او به مغازه عارف میرود و بادداشت را نشانش میدهد و میگوید که پول ندارد تا جای دیگری اجاره کند و ادامه میدهد شاید وقتی پدرتو با جیدا دیدم برای این که از شر من خلاص شه این تصمیم رو گرفته. عارف با خشم میگوید این به من ربط نداره ولی به نفع خودته که از اینجا بری. در ضمن باید با پدرم صحبت کنی. بهار جلوی مغازه پشت میز بازی تخته نرد مینشیند و میگوید که جایی نخواهد رفت. عارف میپرسد مگه بازی بلدی؟ بهار میگوید اگه تورو بردم باید پدرتو راضی کنی که از بیرون کردن من صرف نظر کنه. عارف قبول میکند.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۱۷

درخانه خدیجه انور چند شیشه مربا و ترشی از آشپزخانه برمیدارد و اماده میشود تا به خانه بهار برود. خدیجه اورا میبیند و میگوید چرا قیافه گرفتی و بدون خدافظی میری؟ انور با ناراحتی جواب میدهد دیروز به بهار زنگ زدم و اصرار کردم که با لچه ها اینجا بیان ولین اون گفت اومدن و تو اونارو به خونه راه ندادی. من تورو نمیفهمم این چه کاریه مگه اونا از خون تو نیستن؟ خدیجه میگوید اینجا خونه منه و هرکاری بخوام میکنم توام اگه خوشت نمیاد برو و با بهار زندگی کن. شیرین از آن طرف میگوید این زنو از در بیرون کنی از پنجره میاد تو. انور با عصبانیت شیشه های مربارا برمیدارد و راه میفتند. خدیجه هم از پشت او میدود و شیشه را پس میگیرد و در سطل آشغال می اندازد. انور داد میزند واقعا برات متاسفم. بهار به کمد و یخچال خالی نگاه میکند و به بچه ها میگوید شب براتون نون و گوجه به عنوان شام میدم. در همین حال ییلدیز با او تماس میگیرد و میگوید امشب با مادرم و بچه هام خونه شما میایم. بهار و بچه ها با خوشرویی از آنها استقبال میکنند. و ییلدیز میگوید امشب تولد شوهرمه و میخوام برای شام بیرون بریم.مادرم اینجا از بچه ها مواظبت میکنه. بهار با بی میلی اماده میشود و با ییلدیز میرود.

از ان طرف شیرین در کافه یکی از همکلاسی هایش به نام لیلا را میبیند. وقتی میفهمد که لیلا از دانشگاه هنرهای زیبا قبول شده و چون خودش همیشه ارزو داشت وارد دانشگاه شود و نتوانسته و هنوز در کلاس های خصوصی شرکت میکند به لیلا حسادت میکند و از کافه بیرون می آید. لیلا به دوستش میگوید این دختر قبلا افسردگی داشت و مدتی هم توی بیمارستان روانی بستری بوده. استاد شیرین بااو تماس میگیرد و ان ها همدیگر را ملاقات میکنند. استاد میگوید اینجا یه موسسه گرون قیمته و تو چند روزه سر کلاس حاضر نمیشی و پدرت از جریان اطلاع نداره. شیرین گریه میکند و میگوید مادرم مشکل روانی دهره و باید از اون مراقبت کنم برای همین نمیتونم سر کلاس بیام. لطفا در این مورد با مادرم صحبت نکنید چون اون وسواس فکری داره و منو پدرم رو اذیت میکنه. استاد بعد از اطلاع از شرایط شیرین ناراحت میشود. شیرین از او خداحافظی میکند و به ریش او میخندد. بهار و ییلدیز از خانه بهار خارج میشوند و سوار ماشین شوهر ییلدیز میشوند. عارف به آنها نگاه میکند. ییلدیز متوجه عارف میشود و رو به بهار میگوید این مرد به تو نگاه میکنه اگه یروزی ازت خاستگاری کرد جواب نه بهش نگو. خیلی خوشتیپه و توهم زن زیبایی هستی و شبیه هنر پیشه هایی.

بهار خنده اش میگیرد و از تعریف او یاد گذشته می افتد و میگوید شبی که با سارپ برای تولدش به رستوران رفته بود سارپ با صدای بلند به کسانی که در رستوران بودند گفته بود که عشق او شبیه سوپر استار هاست و همه خندیده بودند. سپس مرد میان سالی بنام اردل کنار انها نشسته بود و گفته بود یک ساعت است که آنهارا نگاه میکند. معلوم است که زن و شوهر خوشبختی خواهند شد. و رو به سارپ گفته بود وقتی که داد زدی که عشقت شبیه سوپر استار هاست متوجه شما شدم. ما با یه شرکت تبلیغاتی قرار داد داریم و دوست داریم از بهار اونجا استفاده کنیم. بهار و سارپ از پیشنهاد او خوشحال شده بودند و بهار جلوی دوربین رفته بود. ولی همان شب اقا اردل سکته کرده بود و از دنیا رفته بود و همه چیز بهم خورده بود. ییلدیز با ناراحتی به بهار میگوید تو خیلی بد شانسی اگه کارت میگرفت زندگیت از این رو به اون رو میشد. بهار میگوید اما من با سارپ خوشبخت بودم و چیز بیشتری نمیخواستم. انها به رستوران مورد نظر ییلدیز میرسند.

داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی زن

 

⇐ برای دیدن مطالب بیشتر به لینک های: سریال ترکیه ای ، سریال ترکی عاشقانه ، سریال ترکی جدید و سریال های در حال پخش ترکیه مراجعه کنید.

برچسب ها